دیدگاه () | 1389/06/31 | دسته‌بندی: سیاسی,

 

ختم همه راه ها به دموكراسی ... !!!

y1t35eiqz3gbr5pfa8.jpg

سیاوش جمادی

1 همه دموكراسی ها در یك چیز مشترك اند و با آن چیز است كه در عین گونه گونی ذیل یك مفهوم می گنجند:دموكراسی استبداد یك فرد یا یك دار و دسته نیست.دموكراسی می طلبد كه در تاسیس حكومت ودولت پیش از بیش از هرچیز اراده مردم تعیین كننده باشد گرچه ممكن است این اراده خود نتیجه تاثیر تبلیغات ، مغز شویی رسانه ها وتریبون ها و دخالت پول وهزینه ای باشد كه بی بهرگان از آنها چه بسا در عین شایسته تر بودن در همان دم اول از گردونه رقابت حذف گردند واین تازه به شرطی است كه فیلترها وغربال های حكومتی با نهادهای قانونی یا دخالت های غیر قانونی در بروز اراده همگانی مدخلیت،نظارت و جهت دهی نداشته باشند.دموكراسی بی واسطه آتنی این اشكال را داشت كه زنان وبردگان را شهروند نمی دانست و از همان آغاز حضور آنها را در مكان های باز و بسته اجتماعات ادواری ممنوع اعلام كرد و اظهار نظر و اخذ تصمیم درباره مسائل مهم دولت _ شهر را حق همه می دانست. از روم و یونان باستان تا به امروز دموكراسی غالبا با خللی درگیر بوده است ، اما این خلل هیچ كدام اصل حقانیت اراده همگانی در تعیین سرنوشت سیاسی و اجتماعی خود را بی اعتبار نمی كند. دموكراسی نه فقط بدیلی جز دیكتاتوری ندارد بل همچنین خلل و مشكلی نیز جز دیكتاتوری ندارد. مراد از دیكتاتوری هر آن عاملی است كه خود را بر ظهور راستین اراده همگانی دیكته می كند ؛ از سرمایه و رسانه و سلاح گرفته تا نهادهایی كه از دموكراسی جز جلوه ای نمایشی و تشریفاتی باقی نمی گذارند.

به بهانه این اشكالات گاه كسانی اصل دموكراسی را به باد فنا و اعتراض و حتی تحقیر و دشنام می گیرند.این حضرات یا از سر جهل و كینه ورزی سخن می گویند كه اساسا هر آنچه را كه بنیاد غربی دارد صرفا به سبب غربی بودنش لعنت می كند یا عالمانه چنین می كنند تا از این نمد كلاهی برای دیكتاتورها بدوزند. چرا؟چون تا آنجا كه عقل ما قد می دهد دموكراسی را هیچ جایگزینی جز دیكتاتوری یك فرد یا یك گروه نیست. برای این تكفیر كنندگان دموكراسی شرافتمندانه تر آن است كه لقمه را از پس گردن نگیرند بل از همان اول رك و پوست كنده از دیكتاتوری ای دفاع كنند كه ان را به نفع اقتدار طلبی خود می دانند. آنكه به جد غمخوار دموكراسی است به جای لعنت و تكفیر اصل دموكراسی به رفع موانع دموكراسی می اندیشد.این موانع به راستی واقعیت دارند.تا حضور واقعی آنها را ندیده و نپذیرفته باشیم ، برای رفع آنها نیز كار موثری نمی توانیم كرد.تا وجود مساله را باور نكرده باشیم چگونه ممكن است به فكر حل مساله افتیم ؟كور مادرزاد چه شناختی از رنگ دارد؟

2 اما گرفتیم كه در اینجا وجود اشكالات را به جد پذیرفته باشیم ،آیا ساده اندیشی نیست اگر تصور كنیم كه رهیافت های نظری برای تغییر عملی بسنده است؟ دانستن راه حل و حتی اعلام و بیان آن به خودی خود چه مشكلی را حل می كند؟ چه بسا كه ما تازه به چیزی واقف شده باشیم كه دشمنان دموكراسی بهتر از ما و بیشتر از ما بر آن واقف بوده اند . مساله آن نیست كه آنها نمی دانند و خود را به ندانستن می زنند. آنها چون نمی خواهند با دفاع صریح از دیكتاتوری بدنام گردند،به دموكراسی یا گاه با كاربرد پسوند(( نما)) به (( دموكراسی نما)) و گاه به ((مدعیان دموكراسی)) لعنت می فرستند. واقعیت آن است كه تحقق دموكراسی واقی در همه جا با موانع مواجه است و بی درنگ باید افزود كه این ((همه جا)) به هیچ وجه گویای نوعی یكسان خشك و تر سوز نیست. در سوئیس نیز ممكن است عوامل دخیل در فعلیت اراده عمومی باشند اما دموكراسی قانونمند سوئیس زمین تا آسمان با دموكراسی نیم بند ونزوئلا فرق دارد.حضور همه جا گیر عوامل دخیل در اراده همگانی هشداری است كه نسبت به این آرمان یوتوپیایی كه حل نظری مشكلات واقعی با رفع عملی آنها یك قدم فاصله دارد، لیكن آگاهی از نا عادلانه بودن چیزی به خودی خود انگیزه رفع بی عدالتی نمی شود ، به ویژه وقتی كه پای منافع در میان است. عوامل حكومت اقتدار گرا چه بسا در همان حال كه كاملا به حقانیت جنبش های معترض آگاهند ، همه امكانات و نیروهای خود را به كار گیرند تا آن جنبش را خطا كار، گمراه و خائن جلوه دهند. زبان اقتدار طلب و تمامت خواه این است؛ جنبش باید سركوب گردد، چون منافع ما در خطر است. جهان امروز قلدرنمایی را برنمی تابد.ملت ها به خشونت حاكمان با دیده نفرت می نگرند. حاكمان از انتشار تصاویر خشونت های خود تا آنجا كه بتوانند جلوگیری می كنند.زمانی كه امثال آقا محمد خان قاجار به برج سرهای بریده افتخار می كرد؛سپری شده است.به جای آن گورهای دسته جمعی نشسته است.خشونت زشت تلقی می شود و منطق و برهان پسندیده.هم از این رو اقتدار طلبان همان دم كه به حقانیت جنبش های مخالف واقفند، در حالی كه هشت دستی به اندوخته های نجومی خود چسبیده اند به برهان آوری خاص خود نیز موسل می شوند.علی(ع)چه نیك گفته است كه: (( به گوینده منگر،به گفته بنگر)) . سیاست اقتدار طلب در برابر معترضان دقیقا گریز از گفته و فرار از اصل مطلب و ایراد انگ های تابو شده به گوینده است.عجز از رویارویی با ماقال در فضای آزاد و شرایط برابر راه آنها را به سوی ((من قال)) ها كج می كند.پرده دری و آشكارگی برخی از دروغ ها،وارونه نمایی ها و بد نام سازی ها می رساند كه آنها فقط به حقانیت مخالفان بل به زشتكاری خود نیز وقوف دارند. هم از این رو كوشش برخی از منتقدان برای اقناع كسانی كه خود قبلا اقناع شده اند هرچند برای آگاهی مردم بی ثمر نیست، این ایراد را دارد كه منتقدان در دام نوعی تفكر مدرسی افتند، گمان برند كه طرف مقابل آنها نیز در پی كشف حقیقت است، گمان برند كه همه چیز با برهان آوری به سامان می رسد و فراموش كنید كه ماشین دروغ و اتهام و تجسس و پرونده سازی ابراز حفظ ثروت و قدرتی است كه اقتدار طلبان آن را با حفظ حقیقت یكی جلوه داده اند.از یك نظر درست هم می گویند. حقیقت منافع اقتصادی و صیانت قدرت است. صاحبان منافع كلان در جهان ما به هیچ وجه اشتیاقی به آنچه منطقا حق است ندارند.آنها جز شمارش اسكناس و شمش های طلا هم وغو دیگری ندارند.آنها از فرهنگ و معرفت و تفكربهره ای نبرده اند و وقتی برای مطالعه ندارند حتی درباره ایدئولوژی ای كه آن را سپر احتكار و افزون خواهی خود كرده اند. هرجای تاریخ كه دست می نهیم بر ما مسلم تر می شود كه تا چه حد در پس منازعات نظری قدرت منافع اقتصادی خوابیده است.دموكراسی بی خلل كه حق را به حق دار برساند به سود این اقتدار طلبان نیست. نماینده اراده همگانی هرگز مدافع اقلیتی كه شماره كم خود را با زیادت پول وقدرت جبران می كند نیست،لیكن در جهانی كه اراده همگانی و عقلانیت جمعی تاكنونی در تعیین حاكمان حقانیت خود را به رخ می كشداین اقلیت نیز ناچار است همه فریب افزلرها را به كار گیرد تا از پایگاه توده ای نیز بی بهره نگردد.پول، تبلیغاتی كه تنها از ثروتمندان برمی آید، مغزشویی و بهره گیری از قدرت تكثیر پیام در رسانه در كار دموكراسی اخلال می كنند و رفع موانع گرچه در حرف آسان است، در عمل جز از كشمكش مستمر فراتر نمی توان رفت؛ مطبوعات آزاد، قانون مداری و قوه قضایی مستقل، كانال های تلویزیونی خصوصی، احزاب، نهادهای مدنی، اتحادیه ها و سندیكاها، كانون های صنفی، انجمن های غیر دولتی، هنرمندان و نویسندگان، اجتماعات و تظاهرات مردمی دائما با موانع دموكراسی در كشمكش اند.نه فقط ایران كه كما بیش كل جهان در مرحله گذار به دموكراسی است. این گزاره شاید عجب نماید اما عجیب تر این پندار است كه مسائل سیاست یا به بیانی دقیق تر مسائل پولیتیك یا شهریات و مدنیات را صرفا مسائلی مدرسی و كلامی تصور بكنیم. چرا عجیب تر؟ دمی درنگ لازم است تا نگه سوی خود را از صدق و كذب گزاره ها به گزارش های تاریخی معطوف كنیم.

3 تاریخ مكتوب پیشلمدرن تاریخ نگاری قدرت است.تاریخ از زبان رعیت عریان و بی دفاع نوشته نشده است.هم از این روست كه مورخین كمتر از اوضاع شهر نشینان یا مردم چیزی به ما گفته اند. شاهنامه ها و خداینامه ها انگاره كلی این مورخانی است كه اكثرا شاه یا سلطانی آنها را حمایت كرده است و این اقتضای زمانه بوده است نه ایراد و گناهی در خور نكوهش. چرا؟ به این دلیل ساده: دستگاه چابپ وود نداشته ،تنها طریق تكثیر نوشته تنسیخ بوده است.احتیاج ما در اختراع است.باور كردنی نیست كه در نظام كاستی سفت و سخت ساسانی به ناگهان جنبش های مردمی نیرومندی از عمق جماعت برخیزد و تا كاخ قباد نفوذ كند.علت آن است كه جان ها از ستم حكومت به لب می رسد.كاوه كه كریستن سن داستان اورا متعلقبه روح ساسانی می داند باید از 18پسرش 17تن  خوراك مارهای ضحاك شوند تا به آن لحظه ناب بی زمانی برسد كه دست از جان بشوید و هرچه در دل دارد بگوید تا فریادش فریاد همگان گردد اما همین جهش ناگهانی بی درنگ شاه خوب را به جای شاه بد می نشاند.ضحاك می رود، فریدون می آید و نظام شاه_ خدایی می ماند، چرا كه تصوری از حق عامه در تعیین هستی اجتماعی و مدنی خود وجود ندارند. فاصله خواص و عوام مغاكی بی منتهاست. به تمثیلی از فرانتس كافكا پیام امپراتور به رعیت نا چیز و پرت افتاده در دورترین دور دست ها تا ابد در دست پیك می ماند. حتی اگر آن پیك پیام مرده ای را به دست داشته باشد.با دریافتی دلبخواه از این تمثیل چند وجهی و گشوده دمی در انگاره پیك می نگریم.پیك نوعی media یا رسانه افزار است. این رسانه افزار ماهوانشرافزار است. بعضی افزاری كه مخاطب پیام را از یكی به دوتا و از دوتا به بیش از دوتا افزایش می دهد و در این فرایند انتشار كلمه به شعار و آیین تبدیل می شود و قدرت آن از منطق درونی اش فراتر می رود، تا حدی كه عالی ترین پیام ها به دانی ترین شعارها نازل می گردد، چرا كه معیار حقانیت پیام از منطق یالوگوس خود آیین اش دور می شود وبه شمار و عدد پذیرندگانش وابسته می گردد. در فرایند انتشار قدرت فكر با قدرت زور همعنان می گردد. در قدیم و در استبداد شرقی فرض بر آن است كه اراده یك تن به نام شاه یا سلطان یا امپراتور یا به هر نام دیگری همچون زروان اكرانه (زمان بیكران) اختیار دار مطلق است، اما كدام شاهی است كه نخواهد مردم همه بی چون و چرا مطعیش باشند و این اطاعت نه از سر ترس بل از سنخ ارادت باشد؟ تمثیل پیام امپراتور كافكا گویای آن است كه امپراتور بر خلاف آنچه غالبا گفته می شود اختیار بی حد و مرز ندارد بل حد ومرز اختیار او تا دروازه قصر است. منتها كافكا از زاویه دید رعیت دودست می نویسد.مرحمت احتمالی امپراتور از دهان امپراتور به گوش پیك می رسد، اما پیك هرگز به گیرنده پیام نمی رسد. این از مضمون پیام هیچ اطلاعی به ما نمی دهد، پس تمثیل درباره پیام رسانی است.مغاك بی منتهای حكومت و جماعت به معنای فقدان مشاركت این هر دوست. نه شاه به آسانی صدایش به رعیت می رسد ونه رعیت عمرش قد می دهد كه پیام شاه زنده را دریافت كند . تاریخ نویس قدیم نیز می دانست كه نوشته اش از دروازه قصر خواص مشكل بتواند آن سوتر رود. نه فقط به سبب بی سوادی عامه بل بیشتر به این سبب كه قدرت تكثیر نوشته ها محدود به شمار نسخه نویسان بود و دامنه انتشار بسته به میزان حمایت شاه یا وزیر در استخدام نسخه نویسانی بود كه با دست می نوشتند وبر خلاف ماشین چاپ نسبت به معنای كلمات خنثی نبودند. مورخ و نویسنده مخاطبان خود را در دایره خواص می دید مورخ هنگام نوشتن خود را  فراپیش دیده عامه نمی یافت. در هیچ زمانی نویسندگان نمی نویسند تا خوانده نشوند. مورخ قدیم نیز چنین بوده است. شاه یا وزیر یا امری نقش ناشری داشته است و تیم نسخه نویسان نقش چاپخانه، این شیوه نشر به حیطه ای كه امروزه قلمرو عمومی اش می نامیم نمی رسیده و در همان حیطه خوانندگان خاص_ علماء شاهزادگان، و نخبگان علمی وحكومتی و طلاب نظامیه ها_دست به دست می شده است. به اقتضای این شیوه پیام رسانی نه فقط تاریخ بل فلسفه، ادبیات و آثار علمی نیز به یاری قدرتمندان نوشته و تكثیر می شده اند، منتها چون تاریخ به سیاست یا به گزارش اعمال شاهان بر می گردد، بیشتر درباره تاریخ است كه از شفارش قدرتمندان سخن می رود. بنابراین نوشتن تاریخ برای قدرتمندان صرفا از قدرت ستایی مورخین نبوده است همان طور كه ادیبان با همه قید و بندها گاه به نوشتن نصیحه الملوك و چند نامه برای شاهان نیز دست زده اند، مورخین نیز گاه با ابتكار و زیركی خود نوشتن برخی از رخدادها و جنبش ها و رنج های جماعت را با محدودیت های حاكم وفق داده و با این همه وقایع بناگریز نه برحسب صدق و كذب بیرونی گزاره بل همسو با منافع حامیان و مخاطبان خاص نقل شده اند. طبری یا بیهقی حتما می دانستند كه چه صاحب منصبانی تاریخ هایشان را می خوانند، می دانستند چه كسانی نمی توانند تاریخ هایشان را بخوانند و در عین حال به ماندگاری كارشان در اعصارآینده نیز می اندیشیدند، اما بسی بعید است كه به مخیله شان خطور كرده باشد كه زمانی كتاب ها نه با دست انسان كه با ماشینی در مقیاس انبوه تكثیر خواهند شد.خواست اخلاقی آنها در رعایت امانت و صدق گزارش ها با این الزامات قدرت كشمكش كرده است. حتی تاثیر عوام نیز در كار بوده است،چه غالبا مذهب رسمی میان حكومت و جماعات مشترك بوده و قدرت خود را افزون بر قدرت خواص بر مورخ دیكته می كرده است. در عصر پیشامدرن مورخ به طور كلی آزادتر از فیلسوف و ادیب و دانشمند نبوده است چرا كه تاریخ هر قدر نیز كه یكسویه باشد رابطه حكومت و جماعات را می توان از آن بیرون كشید. هم از این رو نام دیگر تاریخ طبری تاریخ الامم والملوك است.

                                                                                            گروه سیاسی


امتیاز دهی:

 

انواع خانواده ها از نظر تربیت کودک

الف  ) خانواده خشك و سخت گیر    qg8nadwrbn6hcghvul.jpg

 1 -  پدر و مادر ها با بچه ها همان طور رفتار می كنند كه والدین خودشان رفتار كرده اند.

 2 -  تصمیم گیری با یكی از والدین  خصوصا پدر  انجام می گیرد. معمولا پدر خانواده حاكم بر رفتار و اعمال فرزندان است و هیچ یك از اعضای خانواده اجازه اظهار نظر ندارند

 3 - والدین چنان رفتار می كنند كه فرزندان می آموزند حق هیچ گونه ابراز عقیده ای را - حتی در مواردی كه می تواند مانع از بروز بعضی مشكلات برای خانواده گردد - ندارند.

 4 - اگر فرزندان از فرمان والدین اطاعت نكنند ‍ ، والدین آنان ناراحت  ، خشمگین و آزرده خاطر می شوند.

 5 - فرزندان جرات سئوال كردن در مورد انجام دادن یا انجام ندادن كارها را ، از والدین خود ندارند.

 6 - والدین بر رفتا و كارهای فرزندان خود كنترل شدید دارند و همه تصمیمات را شخصا اتخاذ می كنند.

 7 - والدین دلیلی را - برای دستوراتی كه صادر می كنند - برای فرزندان خود ارائه نمی دهند و از آنان می خواهند بدون چون و چرا از این دستورات اطاعت كنند.

 8 - نسبت به رعایت نظم و انضباط  ،‌ ارزشی افراطی قایل هستند و والدین توانایی تحمل هیچ گونه بی نظمی را از طرف فرزندان خود ندارند.

 9 - به سخنان كودكان خود  گوش نمی دهند و اگر هم سخنی را بشنوند برای آن است كه با آن مخالفتی را نشان دهند.

 10 - در مواردی كه فرزندان خود را نصیحت یا آنان را از انجام دادن كاری منع می كنند ،‌ دلیل خاصی را ارائه نمی دهند.

 11 - برای تصمیات فرزندان خود ،‌ حتی اگر این تصمیمات معقول و مستند باشد ،‌ احترام قائل نیستند.

 13 - معتقدند كه چون سن ‍، تجربه و دانش آنان بیشتر از فرزندانشان است ‍، بنابراین ، حق دخالت در همه امور و حتی در خصوصی ترین كارهای فرزندان خود را دارند.

 14 - برخورد آنان با فرزندان خود احترام آمیز نیست و حتی از تحقیر فرزندان خود در حضور دیرگان نیز ابایی ندارند.

 15 - غالبا نیازهای عاطفی كودكان ارضاء نمی شود.

 16 - ممكن است كه والد ضعیف در چنین خانواده ای با كودكان ائتلاف كند در چنین حالتی ارزش هر دو والد نزد كودك شكسته می شود . اگر بنا باشد یكی از والدین به عنوان منبع قدرت خانواده آسیب ببیند می توان تصور كرد والد دیگر نیز ارزش پیشین خود را نخواهد داشت.

 17- چنین كودكانی احتمالا جذب گروه های بیرون شده و با عزت نفس پائین كه دارند دچار بزهكاری می شوند. 

 18 - بسیاری از این والدین ممكن است به خاطر كمال گرایی كه دارند ، كودكان را تحت فشار قرار دهند و از آنها بالاترین انتظارات را داشته و پیوسته به شكل نوین بر آنها سخت گیری كرده و برنامه های سخت گیرانه برایشان تدارك ببیند.

 19 - احتمال دروغ گویی و ریا كاری در كودكان چنین خانواده هایی به علت ترس از تنبیه و سرزنش افزایش می یابد.

 20 - چنین كودكانی به علت اینكه مرتبا علایقشان سركوب شده و موجب تحقیر قرار گرفته اند و همچنین دیگران برای اموراتشان تصمیم گرفته اند ،‌ از خلاقیت كمی برخوردارند . اگر چه ممكن است به علت سخت گیری والدین از نظر آموزش بعضی از مهارتها ، پیشرفتی كرده باشند.

 21 - اضطراب ،‌ افسردگی ،‌ همچنین وسواس و كمال گرایی ،‌ نا امیدی و بسیاری از مشكلات روانی ممكن است دامنگیر كودكان خانواده های سخت گیر گردد.

 22 - غالبا والدین سخت گیر ، خود را منطقی نیز تصور می كنند. و برای هر كارشان دلیل تراشی می كنند. ولی غیر مستقیم به خاطر سختی گیری آنهاست كه كودكان فرمانشان را اجرا می كنند نه منطقشان.

ب )‌ خانواده سهل گیر و آسان گیر

 1 - پدر و مادر به دنبال نیازهای ارضاء نشده خودشان هستند. دنبال جوانی و نوجوانی و دل مشغولی های خود هستند.

 2 - به امر تربیت و ارضاء نیازهای جسمی و روانی كودك نمی پردازند و چون آسانگیر هستند ،‌ برای خاموش كردن صدای بچه ،‌ هر چه كودكشان از آنها می خواهد ، آنها انجام می دهند . لذا كودك پرتوقع تربیت می شود.

 3 - هدفها و انتظارات برایشان روشن نیست و به همین دلیل ، در تربیت فرزندان خود از روش  ، فلسفه یا دیدگاه خاصی پیروی نمی كنند.

 4 - هیچ نوع كنترلی بر رفتار فرزندان خود ندارند و آنان را كاملا آزاد می گذارند تا به هر نحوی كه خود مایل هستند ‍،‌ شیوه های خاص زندگی خود را انتخاب و به كار گیرند.

 5 - هیچ نوع انتظار و توقع خاصی از فرزندان خود ندارند و فرزندان نیز به نوبه خود می آموزند كه والدین نباید از آنان انتظار خاصی را داشته باشند.

 6 - نسبت به رفتار فرزندان خود ‍،‌ حتی در مواردی كه مورد آزار و اذیت خود آنان و دیگران قرار می گیرند ‍،‌ توجه خاص نشان نمی دهند و در این موارد ، بی تفاوت عمل می كنند.

 7 - اگر فرزندان خانواده از دستورات آنان اطاعت نكنند ، ناراحت نمی شوند و چنان رفتار می كنند كه گویی عدم اطاعت از دستورات والدین امری طبیعی ، عادی و متداول است.

 8 - در پاداش دادن - وقتی از فرزندان رفتار پسندیده ای سر می زند - یا تنبیه آنان - در هنگامی كه كار خلاف از آنان سر می زند - اهمال می كنند و بی تفاوت هستند (‌به یاد داشته باشیم كه منظور از تنبیه كردن در معنای روانشناختی آن ،‌ محروم كردن فرزند از پاداش است و تنبیه بدنی مورد نظر نمی باشد).

 9 - شیوه های رفتاری والدین چنان است كه در فرزندان اعتماد لازم را نسبت به آنان ایجاد نمی كند.

 10 - نسبت به تكالیف و نمرات درسی فرزندان خود توجه نشان نمی دهند و علاقه ای نیز به همكاری با معلمان و مدیریت مدرسه محل تحصیل آنان ندارند.

 11 - آنچه را كه فرزندان اراده كنند یا بخواهند ، برای آنان تهیه می كنند و در این مورد ،‌ سلیقه خاصی را اعمال نمی كنند.

 12 - هیچ گونه تلاش خاصی را در زمینه استقلال فرزندان خود انجام نمی دهند و چنانچه یكی از فرزندان شدیدا به آنان وابسته باشد ،‌ كار خاصی را در زمینه كاهش این نوع وابستگی كه بعدا برای آنان مشكل ساز خواهد بود ،‌ انجام نمی دهند.

 13 - نظم و ترتیب را در محیط خانواده رعایت نمی كنند و از فرزندان خود نیز انتظار خاصی در این زمینه ندارند.

 14 - فرزندان خود را برای انجام هر كاری آزاد می گذارند و حتی در مواردی كه مداخله آنان لازم به نظر می آید ، دخالت نمی كنند.

 15 - این بچه ها چون در زندگی با موانع مواجه نشده است ،‌ لذا وقتی وارد جامعه می شود به خاطر عدم تجربه كافی ، زود تسلیم میشود و شكننده هست.

ج ) خانواده گسسته یا خانواده پریشان

 در این خانواده ها بعلت اختلاف بین والدین ، معمولا به صورت قهر و آشتی به سر می برند كه تاثیر منفی روی كودكان می گذارد.

 2 - گاهی كودك به عنوان قاضی در نظر گرفته می شود و گاهی قربانی یكی از طرفین می گردد.

 3 - كودك علاوه بر اینكه نیازهای روانی و جسمانیش ارضاء نمی گردد ،‌ بتدریج الگوهای پرخاشگری را می آموزد . (‌ كودكانی كه بدون مقدمه بچه های دیگر را می زند)

 4 - میزان ارزش و احترامی كه هر یك از افراد خانواده برای خود قائل هستند ‍ ، ناچیز است.

 5 - چهره افراد خانواده غالبا عبوس و افراد خانواده معمولا غمگین ‍، گرفته ‍،‌ افسرده و بی احساس به نظر می آیند.

 6 - گوش افراد خانواده برای شنیدن خواسته های یكدیگر سنگین است و صدای آنان یا بلند و خشن و گوشخراش است و یا به اندازه ای آرام و نجوا مانند است كه به سختی قابل شنیدن می باشد.

 7 - نشانه دوستی و صمیمت در بین افراد خانواده كم است و در مواردی حتی از وجود یكدیگر نیز بی اطلاع هستند.

 8 - شوخی های افراد خانواده با یكدیگر در بیشتر اوقات گزنده ‍،‌ بیرحمانه و مبتنی بر قساوت قلب است.

 9 - بزرگترهای خانواده تا آن میزان سرگرم امر و نهی كردن و دستور دادن به كوچكتر ها هستند كه برای مثال پدرو مادر هرگز نمی فهمند فرزندان آنان دارای چه ویژگیهای شخصیتی هستند .

 10 - فرزندان خانواده كمتر از وجود پدر و مادر خود به عنوان دو انسان بالغ ‍ ،‌ فهمیده ،‌ باشعور ،‌ اصیل و دوست داشتنی ،‌ بهره مند می شوند.

 11 - پدر و مادر برای احترازو دوری از یكدیگر ، آن چنان خود را مشغول كارهای خارج از محیط خانواده می كنند كه گویی تنها وظیفه آنان كار كردن و تامین مایحتاج زندگی است.

 12 - افراد خانواده ، احساس تنهایی و بی یاور بودن می كنند و به این باور می رسند كه بیچاره و نگون بخت هستند و در واقع نوعی درماندگی آموخته شده را تجربه می كنند.

 13 - افراد خانواده غالبا تكانشی عمل می كنند ‍ ،‌ عصبی هستند ، احساس گناه و تقصیر می كنند یا بر عكس ‍ ،‌ احساس می كنند مورد ظلم و ستم قرار گرفته اند و برای جبران این احساس گاه با یكدیگر رفتاری بسیار خشونت آمیز و غیر انسانی نشان می دهند.

 14 - افراد خانواده برای كنترل امورغیر ممكن ،‌ تلاش فراوان می كنند و هرگز متوجه نمی شوند كه انجام بعضی از خواسته های آنان به وسیله طرف مقابل ‍، غیر ممكن است.

 15 - افراد خانواده گاه گرفتار مشكل كمال طلبی می شوند و در این راه ،‌ هم خود متحمل فشارهای روانی زیاد می شوند و هم بر افراد دیگر خانواده فشارهای فزاینده ای را می آورند.

 16 - افراد خانواده حالت اصطلاحا نهایت نگری دارند. و در نظر آنان همه پدیده های عالم در دو حد یك طیف هستند و هر پدیده ‍ ، شی ، صفت ،‌ مفهوم یا سفید است یا سیاه - یا خوب است یا بد - یا زیان آور است یا سودمند - یا دوست داشتنی است یا غیر دوست داشتنی - لذا هیچ حد واسطی را در نظر نمی گیرند.

 17 - وابستگی افراد خانواده با یكدیگر نا سالم است و در این موارد یا نسبت به احساسات ، خواسته ها و نیازهای خود بی توجه هستند یا خود را مركز و محور عالم به حساب می آورند و خود خواهی آنان در همه رفتارهایشان تجلی پیدا می كند.

 18 - افراد خانواده نسبت به هر موضوع یا پدیده ای تعصب بی مورد و شدید نشان می دهند و این ویژگی باعث می شود از استدلال ، منطق ، و عقل سلیم فاصله بسیار داشته باشند.

 19 - افراد خانواده و خاصه فرزندان این خانواده ها با یكدیگر به رقابت ناسالم می پردازند و موفقیت یكی از آنان در زمینه خاصی ( مثل موفقیت شغلی ‍ ، خرید یك ماشین ، خرید یك لباس و ... ) موجب رنجش ، نگرانی ،‌ اضطراب و حسادت شدید فرد یا افراد دیگر خانواده می شود.

 20 - افراد خانواده مسائل و مشكلات خود را انكار می كنند و به همین دلیل نیز مشكلات آنان هرگز حل نمی شود و این مشكلات در همه ابعاد رفتاری آنان تجلی پیدا می كند.

 21 - افراد خانواده در مورد خود و دیگران به داوریها و قضاوت های نادرست می پردازند و یكی از اعتیاد های مضر و در عین حال لذت بخش آنان ‍ ، غیبت و بدگوئی از دیگران است

 22 - دروغگویی در بین اعضای خانواده شایع است و هر یك از افراد خانواده یاد گرفته اند كه برای اجتناب از درگیری و مشاجره های پایان ناپذیر بعدی ، به افراد دیگر دروغ بگویند.

 23 - به سادگی افراد خانواده به یكدیگر فحش می دهند ،‌ همچنین خشونت های جسمی نیز رایج است. و نگرش هر یك از افراد خانواده بر این استوار است كه طرف مقابل آنان فردی خود رای ،‌ نفهم ، خود خواه و ... است و بهترین راه برای به زانو در آوردن او كتك زدن و تحقیر اوست.

 24 - نگرشهای افراد خانواده در زمینه های مختلف ، تحریف شده است و باورداشتهایی نظیر - به زن نمی توان اعتماد كرد - همه آدمها بد هستند - هر فرد باید فقط به فكر خودش باشد و ... به سادگی تبلیغ می شود.

 25 - فرزندان خانواده میل شدیدی را برای مورد تایید قرار گرفتن به وسیله اولیای خود نشان می دهند و با از دست دادن هویت خود و نیز بر خلاف میل و خواسته خویش ‍، به خواسته های هر چند نادرست پدر و مادر یا بزرگترها تن در می دهند.

 26 - احساس عدم رضایت از خود یا حالت از خود راضی بودن افراطی در بین افراد خانواده شایع است و آثار این نوع احساس در همه ابعاد رفتاری آنان مشاهده می شود.

 27 - احساس تنهایی و بی یار و یاور بودن در بین اعضای خانواده شایع است و در این راه به بن بست روانی یا غم و اندوه و مزمن و افسردگی می رسند.

 ۲۸ - افراد خانواده از اضطراب دائمی و احساس سردرگمی در رنج هستند و به همین دلیل ، اختلالات شناختی ، هیجانی و نیز اختلالات رفتاری در بین این خانواده ها شایع است.

د ) خانواده سالم یا خانواده دمكرات

 1 - افراد خانواده سرزنده و با محبت هستند و همه رفتار و اعمال آنان با نوعی اصالت توام است.

 2 - افراد خانواده به طور آشكار رنج و ناراحتی و نیز احساس همدری خود را نسبت به افراد دیگر خانواده بیان می كنند.

 3 - افراد خانواده از ریسك (‌خطر كردن )‌ معقول و سنجیده نمی هراسند و می دانند كه ممكن است با خطر كردن اشتباهاتی نیز داشته باشند ‍ ، ولی اشتباهات شخصی هم می تواند خود مقدمه ای برای شناخت اشكالات شخصی و بنابراین زمینه ای جهت رشد و كسب تجربه بیشتر باشد.

 4 - افراد خانواده برای یكدیگر ارزش و احترام قایل اند و یكدیگر را دوست دارند و از این احساس خود شادمان هستند.

 5 - روابط افراد خانواده با یكدیگر هماهنگ و روان است و با آهنگی پرمایه و روشن با یكدیگر سخن می گویند.

 6 - زمانی كه در خانواده سكوت برقرار است ‍، سكوتی است آرامبخش و نه سكوت مبتنی بر ترس یا احتیاط.

 7 -  وقتی  در خانواده سرو صدا هست ‍، صدای فعالیتی پر معنی است و نه غرشی رعد آسا و برای خفه كردن صدای دیگران.

 8 - هریك از اعضاء خانواده می دانند حق آن را خواهند داشت كه حرف خود را به گوش دیگران برسانند و در این زمینه نیازی به سكوت و تحمل فشار حاصل از آن نمی باشد.

 9 - اگر یكی از اعضای خانواده هنوز فرصتی برای صحبت كردن پیدا نكرده است ‍، به دلیل تنگی وقت بوده است و نه كمی محبت ‍ ،‌ كم توجهی یا بی ملاحظه بودن اعضای دیگر خانواده .

 10 - اعضای خانواده به راحتی یكدیگر را نوازش می كنند و در آغوش گرفتن فرزندان توسط پدر و مادر امری است عادی و توام با تجربه عشق و محبت خانوادگی.

 11 - افراد خانواده صادقانه با هم صحبت می كنند ، با علاقه به سخنان یكدیگر گوش می دهند ، با یكدیگر رو راست و صادق هستند و به راحتی علاقه خود را به یكدیگر نشان می دهند.

 12 - افراد خانواده به راحتی و آزادنه با یكدیگر درد دل می كنند و این حق را دارند كه درباره هر موضوعی (‌ مثل ناكامیها ، ترسها ، صدمه هایی كه دیده اند ،‌ خشم خود ،‌ انتقاد از دیگری ، خوشیها یا كامیابیها )‌ ،‌ با یكدیگر سخن بگویند.

 13 - افراد خانواده برای كارهای خود برنامه ریزی می كنند و در این راه اگر مشكلی با مزاحم اجرای برنامه های از قبل تعیین شده آنان شود ،‌ به سادگی خود را با آن تطبیق می دهند و در نتیجه قادر هستند بدون تجربه احساس ترس یا واهمه ،‌ بیشتر مشكلات زندگی خود را حل و فصل كنند.

 14 - در خانواده ،‌ زندگی آدمی و احساسات بشری، بیش از هر عامل دیگری مورد توجه و احترام است.

 15 - در خانواده ،‌ پدر و مادر خود را مدیر یا رهبر خانواده می دانند و نه رئیس یا ارباب خانواده و نیز می دانند كه در موقعیت های مختلف چگونه به فرزندان خود بیاموزند تا به مرحله یك انسان واقعی بودن نزدیك شوند

 16 - اعضای خانواده در مورد اشتباهات خود (‌ در قضاوت ، رفتار ،‌ بروز هیجانها و ... ) به همان سهولتی با یكدیگر سخن می گویند كه در مورد اعمال ، كردار و گفتار صحیح خود اظهار نظر می كنند.

 17 - رفتار اولیای خانواده با آنچه به فرزندان خود می گویند - یا توصیه می كنند - مطابقت كامل دارد و در این راه از خود صداقت بسیار نشان می دهند.

 18 - پدر و مادر خانواده مانند هر مدیر یا رهبر موفق ،‌ نسبت به زمان حساس هستند و مترصد آن می باشند تا از هر فرصت مناسب برای سخن گفتن و تعامل با فرزندان خود ،‌ استفاده كنند.

 19 - اگر یكی از افراد خانواده مرتكب اشتباهی شد و نادانسته خسارتی ایجاد نمود ، پدر و مادر و بزرگترها در كنار او قرار می گیرند تا از او حمایت كنند . این رفتار باعث خواهد شد تا فرزند بی دقت ،‌ بر احساس ترس یا گناه خود فایق آید و از فرصت آموزشی كه پدر و مادر برای او فراهم كرده اند ،‌ بیشترین بهره را بگیرد.

 20 - اولیاء خانواده می دانند كه فرزندانشان عمدا بدی نمی كنند. به همین دلیل ،  اگر متوجه شوند كه فرزند آنان در زمینه ای خرابكاری كرده است به این نتیجه می رسند كه یا سوء تفاهمی در كار بوده است و یا احساس ارزش فردی و احترام به خویشتن ،‌ در فرزند آنان كاهش پیدا كرده است و باید برای این مشكل راه حلی را پیدا كرد.

 21 - اولیا خانواده می دانند هنگامی فرزند آنان برای یادگیری آمادگی بیشتری خواهد داشت كه خود را با ارزش بداند و احساس كند كه دیگران نیز برای او ارزش قایل هستند.

 22 -  اولیاء‌ خانواده می دانند كه هر چند با شرمنده ساختن كودك و تنبیه بدنی فرزندان می توان رفتار آنان را تغییر  داد ،‌ اما این آگاهی را نیز دارند كه آثار این تنبیه ها بر ذهن آنان باقی می ماند و به سادگی و به سرعت قابل ترمیم نمی باشد.

 23 - وقتی یكی از فرزندان خانواده عملی را انجام می دهد كه برای تصحیح عمل یا كار او الزامی به نظر می آید ،  پدر و مادر آموزش فرزند خود را با گوش دادن - حس كردن - فهمیدن - و در نظر گرفتن زمان و دوره خاص رشد او ، آغاز می كنند.

 24 - پدر و مادر خانواده می دانند كه در زندگی هر شخص مشكلاتی پیش خواهد آمد و اجتناب از همه مشكلات زندگی امكان ناپذیر می باشد . بنابراین گوش به زنگ آن هستند كه برای هر مشكل تازه ،‌ راه حلی پیدا كنند و به فرزندان خود نیز می آموزند تا چگونه در حل مشكلات از خلاقیت و نو آوری بهره بگیرند.

 25 - اولیای خانواده می دانند كه تغییر و تحول از ویژگیهای زندگی است ، بنابراین ، می پذیرند كه فرزندان آنان به سرعت مراحل مختلف رشد را طی می كنند و هیچگاه نباید سد راه رشد و تغییر فرزندان خود شوند.

خلاصه

گفته می شود كه از هر صد خانواده تنها در صد اندكی ( سه یا چهار خانواده ) می دانند كه چه باید كرد و به مرحله سلامت و بالندگی قابل توجه رسیده اند. محصول خانواده های پریشان یا آشفته فرزندان بیمار ،‌ نومید ، افسرده ، بزهكار و ضد اجتماعی ،‌ معتاد و .... است و اكثریت افراد مبتلا به بیماری های روانی و اختلالات رفتاری ،‌ الكلیك ، معتاد ‍ ‍، فقیر ،‌ از خود بیگانه ،‌ جانی و ... در خانواده های پریشان رشد پیدا كرده اند.

می توان ویژگیهای مهم خانواده های پریشان و خانواده سالم را چنین خلاصه كرد.

خانواده آشفته

1 - در  خانواده ارزش و احترامی كه هر فرد برای خود قائل است در حد پائین می باشد.

2 - ارتباطها غیر مستقیم ، مبهم و كاملا نادرست است.

3 - قواعد و مقررات خانواده ،‌ خشك ، نامردمی ، ناسازگار و همیشگی است.

4 - پیوند و رابطه با جامعه بسته ، مایوس كننده و یاس آور است و براساس ترس انجام می گیرد.

خانواده سالم یا بالنده

1 - سطح ارزش و احترامی كه هر فرد برای خود قایل است ، در حد معقول و منطقی می باشد.

2 - ارتباطها مستقیم ،‌ واضح ، صریح و مبتنی بر درستكاری است.

3 - قواعد قابل انعطاف ، انسانی ، منطقی دستخوش تغییر است.

4 - پیوند با جامعه باز ، سالم و امید بخش می باشد.

                                                                                    گروه علمی - فرهنگی


امتیاز دهی:

                                         lm43kbx91ughezapv78.jpg   qjurhn79k8e2uxqwjkv.jpg

              مناظره سروش و شریعتی

     احسان شریعتی و سروش دباغ از اندیشه خود و پدرانشان می گویند!

6pkjhklgvc8xkinn3j.jpg

16سال پیش ،اولین كتابی كه از علی شریعتی خواندم ((نیایش))بود؛با اولین برخورد چنان گرفتارشده بودم كه راهی  به رهایی نمانده باشد.نیایش((دكتر))برای من مقبول تر بود از دعاهای سنتی روزگار.هر وعده در نماز به سان مومنی مسئول ، پاره ای از آن را از درون فریاد می زدم: ((خدایا!به علمای ما مسئولیت ،به عوام ما علم ،به مومنان ما روشنایی، به روشنفكران ما ایمان ، به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب ببخش.)) مقام شریعتی اگر چه در خانه ما محفوظ بود اما بیرون خانه حسابی دیگر در كار بود.كتاب شریعتی را در مدرسه و كوچه و خیابان و جلسات مذهبی همراه خود داشتم اما به سان میوه ای ممنوعه ؛میوه ممنوعه كه به خوردن آن می بالیدم و ترسی نیز از خوردنش به خود راه نمی دادم: چه هراسی بود از خطر كردن؟ ((انتظار، مكتب اعتراض)) بود و چرا من نباید فریاد اعتراض خود را با به همراه داشتن كتابهای جلد رنگی شریعتی _ كه یادگار پدرم بود از دوران مبارزه و انقلاب _  بلند می كردم؟ از شریعتی می خواندم ومی خواندم.نامه های او به احسان را می خواندم و خود را در جایگاه احسان می نشاندم تا سخنان ((بابا علی)) شیرین تر و عمیق تر بر جانم بنشیند. همیشه غبطه می خوردم كه خدایا چرا دست های من به دست های شریعتی نرسید و چرا صدای گرم او را از نزدیك نشنیدم و چرا عمر او بیشتر به نیا نماند. گویی زندگی من با غروبی آغاز شده بود كه رهیدن از تاریكی و دلتنگی آن ممكن نبود.روح من اما در این غروب بی پایان ،چنان در شریعتی پیچیده بود كه تنها توفانی می بایست تا مرا از آغوش او بر كند.

**********

14سال پیش،اولین كتابی كه از سروش خواندم ((حدیث بندگی و دلبردگی)) بود. سخن از((معشوق محتشم)) بود و ((كمند لطف))؛ (( دیالوگ انسان با خدا)) بود و (( دعای عارفان)). توفانی كه گمانش می رفت ، در راه بود.در نوجوانی خانه دل آنقدر كوچك بود كه جایی برای دو معشوق نباشد ؛آن هم دو معشوقی كه یك دل برای یكی از میان آن دو نیز تنگ می نمود و كوچك. در مشهد و در خانه ای كه شریعتی ((تنها)) روشنفكر بود ،پایان بندگی شریعتی و دلبردگی با سروش چندان ستوده نبود كه هیچ ، به چیدن میوه ممنوعه می نمود. اما حادثه در اختیار نیست و آنچه نمی باید ، در حال حادث شدن بود.باران سروش در حال باریدن ر روح من بود و هر آینه می رفت تا آنچه بر روح من نشسته بود را بشوید وبا خود ببرد. از سروش بیشار خواندم و بیشتر شنیدم تا كه به جدال اوبا شریعتی رسیدم.گویی كه ابراهیمی ایستاده در برابر من ، تبر به شكستن بتی برداشته بود كه همانا ممزوج با روح من بود؛ كه به هر حال من اندیشه كردن را با شریعتی آغازیده بودم.تیغ نقدی كه سروش بر((شریعتی)) می كشید، اول بر جان ((من)) می نشست و آرام از ((من)) میربود و دردش خانه در((من)) می كرد.نقد سروش بر شریعتی، به راستی كه برای من جنگ دو معشوقه بود. جنگ دو معشوقه ادامه ادامه داشت، تا آنكه كار دل به دست عقل افتاد و(( نوبت عاشقی)) پایان یافت. از كامیابی من بود كه سروش را گویی در شهر شریعتی ،گمشده ای بود و او را هر ماه به مشهد می خواند. باری،اگر مرا امكان ملاقات با شریعتی نبود و آن ملاقات برای من چون آرزویی محال،ناكام ماند ،اما راه ها برای رسیدن به سروش گشوده می نمود و این نیز در آن سالها ی نوجوانی غنیمتی بود كه اگر چه ارزان  به دست می آمد اما گرانبها می نمود. هر ماه ، ماه دیدار بود و فاصله ای نیز اگر می افتاد، خود، شیرین بود.

**********

توفان ها در زندگی بسیارند و هیچ توفانی آخرین توفان نیست. این درسی بود كه در گذر از سال های جوانی به تجربت دریافتم.از آن سال ها اما شریعتی و سروش برای من همچنان باقی مانده اند ، اگر چه نزدیك شدن من به  سروش همانا گواه من از دور شدن شریعتی بود.خاطراتی كه با آنها داشته ام اما چنان بوده اند كه در گذر سالیان ، باری كه فرزند شریعتی و سروش _ احسان شریعتی و سروش دباغ_  را روبروی خود می بینیم ،تمام آن خاطرات شیرین و نزاع های خونین دوباره برایم زنده و مجسم شوند. بدین ترتیب ، مناظره فرزند شریعتی و فرزند سروش برای من تجسمی است از جدال تاریخی دو بخش از وجودم؛ آنگاهی كه معشوقه ای به جنگ معشوقه ای رفت و نوبت عاشقی پایان یافت. این مناظره باشد به یاد آن روز گاران.

               ادامه دارد ...                                                            گروه فرهنگی


امتیاز دهی:
دیدگاه () | 1389/06/30 | دسته‌بندی: سیاسی,

خود انگیختگی و سازمان

در جنبش كارگری

بخش اول

      ef0mvqo5wng6f79cgh.jpg

پل متیك

در جنبش کارگری به مساله ی سازمان و خودانگیخته گی بعنوان موضوعی در باره آگاهی طبقاتی كه متضمن روابط اقلیت انقلابی با توده هایِ کارگری که تحت نفوذ آموخته های سرمایه داری اند برخورد شد. چنین فرض شد که بعید است بیش از یك جمع محدودی (اقلیتی) آگاهی انقلابی کسب کنند و از طریق سازمان دهی خود از این آگاهی پاسداری کرده و آنرا بکار بندند. توده كارگران تنها تحت فشار شرایط انقلابی رفتار خواهند کرد. لنین این رویكرد را بطور خوشبینانه پذیرفت. دیگران، همچون روزا لوگزامبورگ، بصورت دیگری به آن می اندیشیدند. به منظور تحقق بخشیدن به دیکتاتوری حزب، لنین در درجه اول خودش را با مساله ی تشکیلات در گیر کرد. روزا لوگزامبورگ به منظور خلاصی از خطر دیکتاتوری جدیدی بر کارگران بر موضوع خودانگیخته گی تأکید نمود. با این وجود، هردو عقیده داشتند درست همانگونه كه تحت شرایط معینی سرمایه داری افکار و اعمال توده های کارگر را تعیین می کند, بنابراین تحت شرایط دیگری یک اقلیت انقلابی می تواند چنین کند. در حالیکه لنین این موضوع را همچون فرصتی برای بوجود آوردن جامعه سوسیالیستی می دید، روزا لوگزامبورگ نگران بود که هر اقلیتی که در جایگاه طبقه حاکمه قرار بگیرد، احتمالاً طولی نخواهد کشید که همچون بورژوازی قدیمی فکر و عمل کند.

در ورای این نگرش ها، عقیده راسخی بود که توسعة اقتصادیِ سرمایه داری توده های کارگر را به سمت فعالیت های ضد سرمایه دارانه می راند. با وجودی که لنین روی این موضوع حساب می کرد، همزمان اما از حرکت های خودانگیخته هراس داشت. او نیاز به مداخله آگاهانه در انقلابات خودانگیخته را با استناد به عقب ماندگی توده ها توجیه می کرد و در خودانگیخته گی عنصر مهم تخریب و نه سازنده گی را می دید. به نظر لنین، هر چقدر جنبش های خود انگیخته توانمندتر باشند نیاز به تکمیل و هدایت شان توسط فعالیت حزبی سازمان یافته و برنامه ریزی شده بیشتر خواهد بود. به تعبیری, کارگران باید در برابر خودشان محافظت شوند، و الا ممکن است که آنها هدف شان را به خاطر نادانی برباد دهند و با زایل ساختن قدرت شان راه را بر ضد انقلاب بگشایند. روزا لوگزامبورگ به طرز دیگری می اندیشید، زیرا می دید که ضد انقلاب نه فقط در قدرت ها و سازمان های سنتی کمین کرده, بلکه مستعد گسترش درون خودِ جنبش های انقلابی هم هست. او امیدوار بود که جنبش های خودانگیخته نفوذِ سازمان هایی که سودای تمرکز قدرت در دستان خودشان دارند را محدود کنند. با وجودی که هم لوگزامبورگ و هم لنین انباشت سرمایه را بمثابه پروسه ایجادگری بحران می دیدند، لوگزامبورگ بیش از لنین به بحران همچون یک فاجعه باور داشت. هر چه بحران ویرانگرتر باشد، اقداماتِ خودانگیخته مورد انتظار فراگیرتر، و نیاز کمتری به هدایت آگاهانه و کنترل مرکزی خواهد بود و شانس بیشتری برای پرولتاریا که بیاموزد به روش های مناسبی که مورد نیاز خودش است فکر و عمل كند. به عقیده لوگزامبورگ، سازمان ها صرفاً می باید کمک کنند که نیروهای ذاتی درون فعالیت های توده ای رها شوند و می باید که خودشان را در تلاش های مستقل پرولتاریا برای شکل دادن به یک جامعه نوین، مستحیل سازند. این رویکرد, پیش فرض را نه بر وجود یک آگاهی انقلابیِ شفاف و جامع، بلکه بر طبقه کارگری بسیار پیشرفته قرار می داد که با تلاش های خودش قادر به کشف راه ها و وسایلی است که دستگاه تولیدی و توانایی های خودش را برای یک جامعه سوسیالیستی بکار گیرد.

lx7aka7zygf8owiggtkz.jpg

رویکرد دیگری هم نسبت به مساله سازمان و خودانگیخته گی وجود داشت. جورج سورل و سندیکالیست ها نه فقط متقاعد شده بودند که پرولتاریا می تواند خودش را بدون هدایت روشنفکران رها سازد، بلکه باید خودش را از عناصر طبقه متوسط که سازمان های سیاسی را کنترل می کنند، نیز رها سازد. به نظر سورل، حکومت سوسیالیست ها به هیچ وجهی موقعیت اجتماعی کارگران را تغییر نخواهد داد. برای رهایی، کارگران خودشان باید به عمل و روش های مبارزاتی مخصوص خودشان متوسل شوند. به نظر او، سرمایه داری پیشاپیش تمام پرولتاریا را در صنایع اش سازمان داده است. آنچه که برای عمل باقی مانده, از میان برداشتن دولت و مالکیت است. برای انجام چنین امری، پرولتاریا، آنقدر که نیاز به این اعتقاد درونی دارد که انقلاب و سوسیالیسم نتیجه اجتناب ناپذیر مبارزه مداوم خودش است، چندان نیازی به باصطلاح بصیرت علمی نسبت به روندهای ضروری اجتماعی ندارد. بر این مبنا, اعتصاب بعنوان مدرسه انقلاب کارگران در نظر گرفته شد. افزایش تعداد اعتصاب ها، وسعت اعتصاب ها،و افزایش مدت زمانشان نشانه سمت گیری به اعتصاب عمومی محتمل ،یعنی به سمت انقلاب قریب الوقوع است.

هر اعتصاب مشخصی کپی کوچک شدة اعتصاب عمومی و تدارکی برای این برآمد نهایی است. ارادة انقلابی فزاینده نمی تواند با موفقیت احزاب سیاسی, بلکه از طریق کثرت اعتصاب ها و اشتیاقی كه در آن نهفته است سنجیده می شود. تشکیلات تدارکی برای عمل مستقیم است واین آخری، به نوبه خودش، مشخصه تشکیلات را شکل می دهد. اعتصاب های خودانگیخته رخ داده، اشکال سازمانی عصیان اند و همچنین بخشی از سازمان اجتماعیِ آینده که تولیدکنندگان خودشان تولیدات شان را کنترل می کنند. انقلاب از عملی به عملی دیگر به صورت امتزاج مداوم خودانگیخته گی و عناصر تشکیلاتی مبارزه پرولتاریا برای رهایی، به پیش می رود.

با تأکید بر خودانگیخته گی، سازمان های کارگری ضعف شان را پذیرفتند. از آنجا که آنها نمی دانستند چگونه جامعه را تغییر دهند، در امید بستن به اینکه آینده مسایل را حل خواهد کرد افراط کردند. مطمئناً، امید به آینده بر مبنای تشخیص پاره ای روندهای واقعی قرار داشت؛ همچون توسعة بیشتر تکنولوژی، ادامة پروسه های تراکم و تمرکزِ همراه با توسعه سرمایه داری، افزایش تناقضات اجتماعی و غیره. با این وجود، این امیدِ صرف بود که جای فقدان قدرت سازمانی و ناتوانی در اینکه بطرز مؤثری عمل شود را پر می کرد. خودانگیخته گی باید به واقعیت ظاهراً اهداف دست نایافتنی شان اضافه می شد تا انفعال تحمیلی را چشم پوشی کنند و سازگاری را توجیه.

از طرف دیگر، سازمان های نیرومند گرایش داشتند که نسبت به خودانگیخته گی بی اعتنا باشند. خوشبینی شان متکی بر موفقیت خودشان بود و نه بر این احتمال كه جنبش های خودانگیخته در دوره بعدی به سراغ شان می آیند. آنها یا از اینکه قدرت سازمان یافته باید توسط قدرت سازمان یافته در هم شکند دفاع می کردند و یا بر این اعتقاد بودند که مکتبِ عملیِ فعالیت های روزمره که توسط حزب و اتحادیه به پیش می رود مداوماً کارگران بیشتری را به شناخت از ضرورتِ گریز ناپذیرِ تعویضِ روابط اجتماعیِ موجود سوق می دهد. آنها رشد منظم تشکیلات خودشان را پیشرفت آگاهی طبقاتی کارگری می دیدند و گاه گاهی آرزو می كردند که این سازمان ها کل طبقه کارکن را در بر بگیرد.

با این همه، تمامی سازمان ها درون روابط عمومی اجتماعی جا می گیرند. آنها هیچ استقلال بی قید و شرطی ندارند؛ و به این یا آن طریق توسط جامعه تعیین می شوند و به نوبه خود به تثبیت جامعه کمک می کنند. هیچ سازمانی در نظام سرمایه داری نمی تواند بطور پایدار ضد سرمایه داری باشد. پایداری صرفا به فعالیتهای محدود ایدئولوژیکی بر می گردد و امتیاز سکت ها و اشخاص است. برای کسب نفوذ اجتماعی، سازمان ها بمنظور اینکه بر رویدادهای اجتماعی تأثیر گذار باشند و همزمان به اهداف خودشان خدمت کنند باید که اپورتونیست باشند.

                         ادامه دارد ...                                                      گروه سیاسی


امتیاز دهی:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic