تبلیغات
نسل سوخته

یکی از تفاوتهای اصولی تفکرات عصر جدید با دوره‌ی قبل، ویژگی اندیشه سیاسی در این دوره است. مشکل اساسی اندیشمندان عصر جدید برخورد با مقتصیات جامعه سنتی و قرون وسطایی بود. با پیشرفت طبقه متوسط تجاری و بازرگانی و تحول در ابعاد اقتصادی، اجتماعی ساخت سیاسی نیز دگرگون شد و به صورت حرکتی منظم در پاسخ به طبقه جدید عمل کرد.
نسل سوخته ... از ماكیاولی تا لاكنسل سوخته ... از ماكیاول تا لاك    

با توجه به این که در دوره قرون وسطی اقتصاد بشری به شکل اقتصاد کشاورزی و زمینداری بود، ساختمان دولت و سیستم حکومتی نیز به شکل فئودالی بود که با واگذاری اختیارات به اشخاص و دادن امتیازات به آن‌ها قدرت شاه از بالا به پایین منتقل می‌شد. در کنار این سیستم، مسیحیت و بینش کلیسایی نیز مطرح بود. در حالی که در عصر جدید با رشد تجارت و بازرگانی و ظهور طبقه بورژوازی فروپاشی در ساخت اقتصاد فئودالی صورت پذیرفت و این امر تغییر در ساخت سیاسی حکومت را امری ضروری ساخت. پیدایش مکتب استبداد در پاسخ به چنین شرایطی شکل گرفت. از آنجا که طبقه جدید برای عقب راندن فئودالها و کاهش قدرت کلیسا برای وحدت بازار داخلی نیازمند یک قدرت برتر بود، به پادشاهان روی آورد تا با کمک آن‌ها به سرکوب فئودالها و اشراف بپردازد.


حمایت بازرگانان و طبقه متوسط از شاهان برای اعمال حاکمیت تام به پیدایش حکومتهای مستقل ملی منجر شد. با مشخص شدن حدود و ثغور ملی زبان و ادبیات ملی شکل گرفت و به کمک همین ادبیات ملی ترجمه متون کتب مقدس آغاز شد و سرانجام ضربات اساسی را بر کنترل و اعمال حاکمیت کلیسا وارد کرد. پادشاهان که سخنگوی منافع ملی شدند با دریافت مالیات از طبقه متوسط جدید به تقویت ارتش ملی پرداخته و به سرکوب ساختار دیوانسالاری اشراف و فئودالها پرداختند و توانستند آن‌ها را از صحنه سیاسی عقب برانند. در این زمینه دو تئوری مطرح شد، نخست تئوری الهی بودن سلطنت در برابر الهی بودن قدرت پاپ و دیگری تئوری قدرت مطلقه و فائقه دولت. در فاصله قرون پانزدهم تا هفدهم میلادی مکتبی پدید آمد به نام قدرت مطلقه که این مکتب در اندیشه سیاسی توماس هابس اوج گرفت. اما در قرن هفدهم میلادی با از دست رفتن قدرت پاپها و فئودالها دیگر نیازی به مکتب استبداد دیده نمی‌شد. رشد و گسترش مناسبات بورژوایی و کسب ثروت بیشتر از سوی آنان خشم پادشاهان اروپایی را برانگیخت. پادشاهان با ایجاد موانع بر سر راه بورژوازی موجبات آسیب و زیان آنان را فراهم کردند؛ یعنی قدرت مطلقه دیگر برای طبقه متوسط مضر بود. با چنین تحولاتی افکار جدیدی در بعد اندیشه سیاسی بروز کرد که می‌توانست با طرح حقوق طبیعی و بین‌المللی در برابر قدرت فرمانروایان حقوق ملت را مطرح کند. بدین معنی که توافق بین ملت و حکومت بر اساس میثاق و پیمان اجتماعی صورت گرفت و اگر دولت یا حاکمیت به پیمان خود عمل نکند، شورش حق ملت است. بدین شکل ایده‌ی شورش، طغیان و سرانجام انقلاب به صورت پادزهری برای مکتب استبداد درآمد و با طرح عقاید حقوق خصوصی، عمومی و بین‌المللی حاکمیت مطلقه شاه را زیر سوال برد و در برابر حقوق شاه حقوق ملت مطرح شد.

بدین ترتیب در اروپای عصر جدید از ماکیاول تا لاک شاهد احیاء تفکرات باستان و تحول اندیشه سیاسی از شکل استبدادی مطلقه به سوی انقلاب هستیم.

 

الف) آراء و عقاید ماکیاول (1469-1527 م.)

ماکیاول نخستین کسی است که تقریباً بعد از دو هزار سال پس از مرگ ارسطو به مفهوم اندیشه سیاسی جان تازه‌ای بخشید و موضوع دولت و قدرت را در چهارچوب جدیدی مطرح کرد و بنیاد اندیشه جدید سیاسی را پی‌ریزی کرد. ماکیاول متعلق به عصری است که دو پدیده رنسانس و رفرم مذهبی در غرب ظاهر شده است. در این دوره فئودالیسم به تدریج در مسیر انحطاط سیر می‌کند و نظام سرواژی در حال فروپاشی است و روابط بورژوازی جای آن را می‌گیرد. این امر بین ایدئالهای عصر جدید و قرون وسطی شکاف ایجاد خواهد کرد. در این دوره شاهد تحولات سیاسی، اقتصادی، علمی و فرهنگی هستیم و ماکیاول به چنین دوره‌ای تعلق دارد که تفکر نوگرایی را در آثارش منعکس می‌کند. آراء سیاسی او از بسیاری جهات با آراء متفکران قبل تفاوت دارد. عصر ماکیاول عصر انحطاط فئودالیسم و فروپاشی جهان‌بینی قرون وسطایی است. با برداشتهای جدیدی که از کائنات، ستاره‌شناسی و علوم هیات به وسیله گالیله و کپرنیک انجام می‌گیرد، به تبع آن تحول در آراء سیاسی نیز شکل می‌گیرد. اندیشه سیاسی ماکیاول تحت تاثیر چنین شرایطی پدیدار می‌شود. برای شناخت هر چه بیشتر ماکیاول نیازمند شناخت اوضاع و احوال او هستیم. ماکیاول ممکن است فرزند خلف عصر خویش باشد. به همین دلیل برای شناخت تفکرات او ضرورت دارد که سیر زندگی شخصی و سیاسی او تا حدودی روشن شود.

ماکیاول در نیمه قرن پانزدهم میلادی متولد شد. با توجه به این که او در یک خانواده متوسط متولد شده بود، اما خانواده‌اش در کار حکومت دست داشتند. مخصوصاً پدر او که حقوقدان بود و به نظر می‌رسد ماکیاول نیز تحصیلات حقوق داشته است. محل تولد او شهر فلورانس ایتالیاست. شهری که از لحاظ تجارت و بازرگانی و وجود کارخانه‌های ریسندگی معروفیت خاصی داشت و جزء شهرهای مهم ایتالیا در عصر رنسانس تلقی می‌شد. در این عصر خانواده مدیچی حکومت می‌کردند و در این دولتشهر از امکانات سیاسی و اقتصادی فوق‌العاده‌ای برخوردار بودند. به گونه‌ای که این خانواده وابسته به محافل بانکی و مالی بودند و در پیشرفت رنسانس ایتالیا نقش اساسی داشتند. شرایط تاریخی ایتالیا به گونه‌ای بود که هر یک از خانواده‌های آن مدعی حکومت بودند و از آنجا که ایتالیا هیچ‌گاه متحد و یکپارچه نشده بود، دولتشهرهای آن می‌کوشیدند تا تعادل قدرت را حفظ کنند. دولتهایی چون ونیز، فلورانس، ناپل و جنوا جزء دولتهایی بودند که به تعادل نظر می‌اندیشیدند. اوضاع و احوال ایتالیا به دلیل عدم اتحاد آن مشکلات فراوانی را برای آن کشور فراهم کرده بود. به گونه‌ای که کشورهایی چون فرانسه و اسپانیا به این کشور چشم داشتند و حملاتی را نیز علیه ایتالیا انجام دادند. این شرایط موجب شد که در زمان جانشینان خانواده مدیچی، یعنی پیر، فلورانس سقوط کند و یک کشیش با تبلیغات خود به صحنه آمد و حکومت را به دست گرفت. این کشیش مردم را به زندگی اخروی و ترک زندگی دنیوی و تجملاتی تشویق کرد. اما فعالیتهای سیاسی این زمان به یک دولتشهر محدود نبود. پاپ الکساندر ششم معروف به بورژیا با دولت فرانسه تماسهایی برقرار کرد و سبب شد که این کشیش را سرنگون و اعدام کنند. در اواخر قرن پانزدهم ماکیاول موفق شد شغلی را در تشکیلات دولت جمهوری به دست آورد. این جمهوری به وسیله‌ی ساوونارولا از سال 1493 به بعد در فلورانس ایجاد شده بود. جمهوری ظاهری ساوونارولا بر پایه‌های دیکتاتوری مذهبی با سیمایی دموکراتیک همراه با زهدگرایی و ریاضت‌کشی بود که به وسیله یک شبکه خبرچینی گسترده به وجود آمده بود.

در تشکیلات این دولت جمهوری ماکیاول دبیر دولت شد. این شغل به او اجازه داد که ترقی کند. مقام مسئول شهر او را همراه سفرا به اطراف واکناف می‌فرستاد. ماکیاول چهارده سال این سمت را دارا بود و به کشورهای زیادی مسافرت کرد و از راز و رمز فنون سیاست به معنی عملی کلمه آگاهی یافت و نفس سیاست را درک نمود. بعد از تغییر اوضاع و احوال سرانجام هنگامی که طرفداران جمهوری تضعیف شدند، پاپ توانست به کمک فرانسه جمهوری را براندازد. این گونه بود که مجدداً خانواده مدیچی به قدرت رسیدند و این بازگشت مترادف با تبعید ماکیاول شد. سرانجام دوستان وی تلاش کردند که روابط او را با خانواده مدیچی التیام بخشند و موفق شدند او را به فلورانس بازگردانند. او که شغلی را در این زمان به دست آورد به تالیف اثر معروف خود پرداخت، اما کمی بعد دوباره اوضاع و احوال فلورانس دگرگون شد. این مساله همزمان با رفرم مذهبی بود. چون پاپ از خانواده مدیچی حمایت می‌کرد، پس از این که پاپ تضعیف شد خانواده مدیچی هم سقوط کرد و مجدداً حکومت جمهوری روی کار آمد. ماکیاول مایل بود که مجدداً شغل دبیری حکومت را به دست آورد. اما حکومت جمهوری دیگر او را نپذیرفت و کس دیگری را برای این شغل منصوب کرد. چند سال بعد هم ماکیاول از دنیا رفت. مسلماً اینجا اوضاع و احوال زمان ماکیاول و وضعیت دولتشهرهای ایتالیا تا حدودی در فهم آراء سیاسی ماکیاول تاثیرگذار است. هر چند که ماکیاول آثار متعددی دارد، اما یک اثر او مشهور است و آن کتابی است با عنوان «حکومتهای پادشاهی» یا پرنس که در زبان فارسی با نام شهریار شناخته شده است. این اثر دستورالعملهایی در خصوص زندگی سیاسی دارد. قساوت، جنایت و کشت و کشتار به طور عادی در این اثر توصیه شده است. این کتاب خصوصیات اخلاقی ندارد و به نظر می‌رسد که او این اثر را به دوستانش ارائه و اشاره کرده که این کتاب ماحصل تجارب سیاسی اوست. اما از آنجا که این کتاب را به فردی به نام «ژولین» از خانواده مدیچی تقدیم کرده بود موضوع اهمیت پیدا کرد. هر چند که این کتاب برای خواص و برای کسانی که در کار حکومت دست داشتند نوشته شده بود، ولی بعد از مرگ او در عرض بیست سال 25 بار چاپ شد. مسائلی که در این کتاب وجود دارد انسان را دچار حیرت می‌کند. به گونه‌ای که توصیه هر عملی و هر خیانتی از جانب او برای حفظ قدرت این تصور را به وجود می‌آورد که افکار او شیطانی است. طوری که «باتلر» نام کوچک او را مترادف شیطان می‌داند. این اثر واکنش کلیسا را نیز در بر گرفت و کلیسا آن را جزء کتب ضاله معرفی کرد و سوزاند. مطالب این اثر ماکیاول را در قرون شانزدهم و هفدهم به عنوان یکی از افراد بدنام معرفی کرد. این مطلب حکایت از آن دارد که گفته‌های او مورد توجه قرار نگرفت بلکه اعمالی که بر اساس گفته‌های او انجام شد مورد توجه قرار گرفت. اما با گذشت زمان، هنگامی که کلیسای کاتولیک تضعیف شد و دولتهای مستقل ملی شکل گرفتند، وضعیت ماکیاول و نظرگاههای پیرامون شخصیت او تغییر کرد.به گونه‌ای که عده‌ای او را نماینده آزادی و اتحاد ملی تلقی کردند. مهمترین اصل در تئوری ماکیاول وحدت بخشی ایتالیا بود. به همین دلیل او را سخنگوی آزادی ایتالیا می‌نامند. تا قرن نوزدهم و حتی پس از انقلاب کبیر که مفاهیم ناسیونالیستی گسترش یافت، ماکیاول به عنوان نماینده آتشین ناسیونالیسم معرفی شد. حتی در سال 1869 که سال وحدت ایتالیا بود، چهارصدمین سال تولد او را جشن گرفتند. این شهرت ماکیاول تمامی گذشته او را تحت‌الشعاع قرار داد. به رغم اظهار نظرهایی که در مورد این شخصیت صورت گرفته باید گفت که هر دو برداشت صحیح است؛ اما هیچ یک گویای حقیقت نیست. ماکیاول آن طور که باید و شاید شناخته نشد و شناخت حقیقی او فقط از طریق آثارش میسر است.

کتاب شهریار ماکیاول، کتابی نسبتاً مختصر و برخلاف آثار دیگر متفکران کتاب پیچیده‌ای نیست. مطلبی که در آن جلب توجه می‌کند نگرش جدیدی است که وی که در مورد سیاست دارد. ماکیاول یک فیلسوف نیست که دستگاه فلسفی خلق کند؛ بلکه وقایع عملی سیاست را مطرح می‌کند و این موضوع او را از اوتوپیاسازی دور کرده است. نگرش ماکیاول تا حد زیادی متاثر از عصر خویش است. هنگامی که او در ایتالیا بود این کشور گرفتار نظام دولتشهری و پراکندگی بود و اشخاصی که در ایتالیا بودند عموماً شخصیتهای تاریخی بودند که ماکیاول آن‌ها را می‌شناخت. بنابراین نوشته‌های او واقعیتهایی بود که از خانواده‌های سلطنتی ایتالیا سر می‌زد. صراحت و صداقت ماکیاول در این است که او حقایق را بیان کرده و به خوبی و بدی اعمال کاری نداشته است.

مساله دیگری که در اثر او جلب توجه می‌کند برداشت او از انسان و تاریخ است. او معتقد است که زمان تغییر می‌کند ولی چیزی که تغییر نمی‌یابد نفس انسان است. انسان به لحاظ فطرت و روانشناسی تغییر نمی‌یابد. انسان موجودی است زیاده طلب و به آنچه دارد قانع نیست و همیشه از وضعیت خود ناراضی است. انسان موجودی است دو بعدی. امکانات انسان کم اما آرزوها و امیالش زیاد است. به همین دلیل انسان همیشه ناراضی باقی می‌ماند و نسبت به گذشته حسرت می‌خورد و آن را طلایی می‌بیند. پس انسان در طول تاریخ تغییر نمی‌کند. وی بر این عقیده است که شناخت انسان مهم است. حتی زمانی که می‌خواهد در مورد انسان و حکومت تحقیق کند می‌گوید که چیزی نیست جز علم شناخت مردم. برداشت او از تاریخ این است که می‌گوید هر آنچه از حوادث تاریخی دیده می‌شود تکرار گذشته است و هرچه نسبت به حوادث گذشته شناخت پیدا کنیم می‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم و مشکلات آن را حل نماییم. او معتقد است که چاره درد، تاریخ است و از طریق مطالعه تاریخ می‌توان مشکلات دولت و حکومت را حل کرد. وی حتی در یکی از کتابهایش با عنوان ده گفتار در باب لئوی به شواهد و مصادیقی اشاره می‌کند. این دو خصوصیت یعنی شناخت روانشناسی انسان و شناخت تاریخ تا حدودی به فکرش میدان می‌دهد. از نظر او انسان، شریر، بدطبیعت و بدذات است و این موضوع همواره در هنگام طرح مساله حکومت باید در ذهن حاکم وجود داشته باشد که با مردمی بد و شرور سر و کار دارد. بنابراین نمی‌توان با مردم صداقت رفتاری داشت. او در سیاست اصولی را پیاده می‌کند که در بعد اخلاقی جایگاهی ندارد، هر چند که به مسائل ایمانی هم می‌پردازد. شکافی که ایده ماکیاول را از قرون وسطی جدا می‌سازد این است که او در توجیه قدرت از دین کمک نمی‌گیرد و معتقد است که سخنان متفکران قرون وسطایی که حکومت منشا الهی دارد قابل قبول نیست. او می‌گوید دولتهایی که در ایتالیا به وجود آمدند، هیچ یک منشا الهی نداشته‌اند، بلکه به مدد شمشیر و خونریزی قدرت را کسب کرده‌اند. بدین وسیله او منشا الهی قدرت فرمانروایان را رد می‌کند و بر این عقیده است که دین هنگامی می‌تواند مفید باشد که در خدمت دولت باشد. او دین را غایت نمی‌داند بلکه آن را وسیله‌ای برای خدمت به دولت می‌داند. اینجاست که از کلیسا انتقاد می‌کند و آن این که می‌گوید: دین در دنیای قدیم کاربرد داشته، زیرا در خدمت دولت بوده و قدرت را تضمین می‌کرده است. او معتقد است که اگر جنس مردم ایتالیا خراب شده است، همه به دلیل مسیحیت است؛ زیرا مسیحیت به جای قوی کردن فیزیکی، روح افراد را تقویت می‌کند. از نظر او کلیسایی که در مرکز ایتالیاست مانع وحدت ایتالیا شده است. بدین ترتیب هر چند که او دین را می‌پذیرد اما آن را برای خدمت به دولت می‌داند و از نظر او دیگر قدرت، منشا متافیزیکی ندارد. از سوی دیگر ماکیاول در بعد اخلاقی نیز از مفاهیم دینی فاصله می‌گیرد و تمامی سخنانش را در باب فرمانروایان می‌گوید نه مردم. از نظر او با شناختی که از روانشناسی انسان داریم فرمانروا به لحاظ خصوصیات اخلاقی باید بداند که در سیاست، اخلاقیات ضرورتی ندارد. البته او نمی‌گوید که اخلاقیات بد است، بلکه می‌گوید برای فرمانروا و حاکم ضرورتی ندارد و نباید وی پایبند تعهدات اخلاقی شود چرا که به زیان اوست. رعایت نکردن اصول اخلاقی به سبب مصالح عالیه دولت و نفع حکومت است، پس دولت باید رذایل را جایگزین فضایل سازد و پا بر روی موازین اخلاقی بگذارد. در گذشته فرمانروا در کنار موجود نیمه انسانی و نیمه حیوانی تعلیم می‌یافت، پس سیاست هم یک نیمه انسانی و یک نیمه حیوانی دارد و دولت باید یک بعد حیوانی همچون روباه داشته باشد که مکر را به کار ببرد و یک بعدش شیر باشد که بر دشمنانش بتازد. ماکیاول هیچ دغدغه اخلاقی ندارد و توصیه می‌کند که هرگاه ضرورت ایجاب کند، فرمانروا باید هزاران تن را از بین ببرد و به هر وسیله‌ای که می‌شود قدرت را حفظ کند.

هنگامی که ماکیاول در باب انواع حکومت سخن می‌گوید، دو نوع حکومت را بر می‌شمارد: یکی حکومت موروثی و پادشاهی و دیگری حکومت اکتسابی. درباره‌ی نوع اول توضیح زیادی نمی‌دهد، بلکه معتقد است که فرمانروا جانشین نیاکان خویش است. در حالی که بحث عمده او پیرامون حکومتهای اکتسابی است. او معتقد است که شرایطی موجب شده است که فرد قدرت را به دست آورد و همان شرایط به او کمک می‌کند که در قدرت بماند. از نظر او این دولتها پایه چندانی ندارند. یعنی کسب قدرت سخت است، اما سخت‌تر از آن حفظ قدرت است. تلاش ماکیاول این است که به فرمانروایان بیاموزد که چگونه قدرت را به دست آورند و آن را حفظ کنند. او می‌گوید سیاست عملی عبارت است از یک فن یعنی شناخت مردم. وقتی که فرمانروا می‌خواهد حکومت کند باید مردم را بشناسد. یعنی نمی‌توان به مردم اعتماد کرد و اتکا داشت. از نظر او شهریاری با زور و قدرت مترادف است. او با علاقه تمام خود را طرفدار بر پا داشتن چریکهای ملی نشان می‌دهد و رو به شاهزاده توصیه می‌کند که هیچ‌گاه بر سربازان مزدور خویش تکیه نکند.

از نظر ماکیاول قانون طبیعت بر اساس زور استوار است و هر دولتی که بخت و شانس با او یاری کند به توسعه طلبی می‌پردازد. پس نفس گسترش دولتها امری طبیعی است؛ اما اگر دولتی امکانات توسعه طلبی ندارد و بخواهد به این امر بپردازد، بیهوده تلاش کرده است. از نظر او نوع دیگر شهریاری ضمیمه کردن قلمرو دیگری به قلمرو خویش است و از آنجا که حفظ این قلمرو مشکل است، باید مردم این سرزمین را قتل عام کرد تا خطری برای دولت نباشد. در اینجا ترحم، شفقت و عاطفه معنایی ندارد و اگر فرمانروا این کار را بکند اشتباهی کرده که موجب نابودی حکومتش می‌شود. به این دلیل عده‌ای ماکیاول را متهم می‌کنند که او همه نوع اعمال و جنایاتی را توصیه کرده است. در حالی که باید گفت بین نویسنده و زندگی شخصی و کردار او با آثاری که خلق کرده است تفاوت وجود دارد. او در زندگی شخصی‌اش هیچ‌گاه چنین رفتاری را نداشته است، اما در اثرش این سخنان را اظهار می‌کند. پس باید اثر او را از زندگی شخصی‌اش جدا کرد. از نظر ماکیاول اثر او دارای علم سیاست است و علم سیاست یک فن است. پس نمی‌توان درباره یک فن، قضاوت اخلاقی نمود. او نمی‌توانسته پیامدهای نظریاتش را بررسی کند، همچون شیمیدانی که با ساختن یک سمّ نمی‌تواند کاربردهای گوناگون آن را پیش‌بینی کند. از این نظر می‌توان گفت که کار او تا حدودی توجیه‌پذیر است، چرا که به سیاست به عنوان یک فن حکومتداری نگاه و پاره‌ای از مسائل سیاسی را به طور علمی مطرح کرده است. ماکیاول به رغم نظریاتش فردی منطقی است؛ اما در جاهایی به تنگنا می‌افتد و دچار تناقض‌گویی می‌شود. در بحث درباره حکومت‌های تازه به دوران رسیده معتقد است که بعضی از این حکومت‌ها ناگهان از بین می‌روند. او در این مورد معتقد است که انسان موجودی است که همیشه در تلاش و کوشش است و در فکر تغییر و دگرگونی و این تنوع‌طلبی بدعت است.

از آنجا که منجمان با دقت در ستارگان، آینده افراد را پیش‌بینی می‌کردند، ماکیاول هم تحت‌تأثیر این بینش بود که ستارگان در انسان تأثیر می‌گذارند. اینجاست که عنصر بخت و شانس به صحنه می‌آید؛ یعنی حکومت‌هایی که باقی می‌مانند بخت همراهشان است و شانس دارند. اما باید گفت اگر تقدیر و مشیت الهی سرنوشت انسان را می‌سازد پس انسان خود چکاره است. در این‌باره او مقداری متعادل‌تر شده و معتقد است که بخشی از سرنوشت انسان در دست خودش است و بخشی در دست بخت و تقدیر. یعنی انسان می‌تواند با پیش‌بینی‌هایی از بخت بد جلوگیری کند. این چنین است که به امیر و فرمانروا توصیه می‌کند برای گریز از بخت بد باید همواره آماده باشد و به مبارزه با آن بپردازد. او معتقد است که موعظه و نصیحت موجب حفظ قدرت نمی‌شود بلکه شمشیر و نظام‌گیری است که موجب به وجود آمدن حکومت، قدرت و حفظ آن می‌شود.

ماکیاول معتقد است که قدرت به دو صورت است یا به کمک قوانین و یا به کمک زور. از نظر او قوانین خوب هنگامی خوب است که زور هم پشت آن باشد و معتقد است که با شمشیر خوب می‌توان قدرت را خوب حفظ کرد. از سوی دیگر برای حفظ ارتش نیاز به ضراب‌خانه است تا افراد از لحاظ مالی تأمین شوند. پس فنون کشورگشایی از نظر او، شمشیر خوب و طلای خوب است. تنها این دو مورد است که یاور فرمانرواست. غیر از این حکومت او ساقط خواهد شد. او اعتقادی به ارتش مزدور ندارد. از نظر او مردم خود باید از کشورشان دفاع کنند.

بیشتر نظرها بر این است که ماکیاول فردی خلاق در زمینه سیاست است. اندیشه او در زمان اثر می‌کند و این اثر به دو صورت است: 1) شناخت روش‌ها و کاربردهایی که مرسوم بود و 2) کاربرد روش‌های عاقلانه‌تری در حکومت. ماکیاول نخستین کسی بود که بر اصل قومیت و ناسیونالیسم صحّه گذاشت. از نظر او برای دولت‌ شهرهای ایتالیا اتحاد آنها و ایجاد حکومت‌های قومی ضرورت دارد. هرچند که او به خلق یک تفکر نظری نپرداخت اما در زمینه مسائل سیاسی اثر گذاشت. وقتی به این جنبه‌ها اهمیت داده شود اثر ماکیاول قابل فهم است. این‌گونه است که ماکیاول در طول زمان دستخوش تحول شده است. تحولات عصر جدید، این جهانی بودن حکومت را در نظر او مطرح کرد.

ماکیاول به انقلاب هم توجه نشان داد. ذکر این نکته لازم است که ماکیاول در سال 1527 در گذشت؛ اما اثر او چندین بار در رم و فلورانس به چاپ رسید. در سال 1523 شخصی به نام «اگوستینونیفو» استاد دانشگاه «پیز» این کتاب را به لاتین برگرداند و با بعضی دستکاریها و حذف فصل آخر، آن را به نام خود منتشر کرد و با عنوان جدیدی به لاتین آن را به شارل کن اهدا نمود.

امتیاز دهی: