تبلیغات
نسل سوخته
دیدگاه () | 1391/05/14 | دسته‌بندی: سیاسی,

تحولات جریان راست و ظهور جبهه پایداری

در میان فعالان جناح راست در ایران، امیر محبیان به عنوان چهره‏ای شناخته می‏شود که گرچه به این جناح تعلق دارد؛ اما می‏کوشد با الگوها و مبانی تحلیلی برخاسته از علوم جدید به تحلیل و تبیین رفتارهای جناح بپردازد.

نسل سوخته ... بازی احمدی نژاد و هاشمی... گفت و گو با امیر محبیان

او در پاسخ به پرسش‏های ما نیز، چنین رویکردی را برگزیده و به تحولات جریان راست با نگاهی تاریخی- تبیینی نگریسته است. وی در عین ‏حال، همچنان دوگانه ‌هاشمی/احمدی‏نژاد را در مناسبات آتی سیاسی فعال می‏بیند و بر همین مبنا نیز، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و جریان‏های همسو با او را از ظهور و بروز فعال در عرصه‌ سیاست و روند مربوط به انتخابات آتی برحذر می‏دارد.... به گفت و گوی با ایشان توجه فرمایید:


آقای دکتر! ارزیابی شما از آرایش فعلی نیروها در جناح راست چیست؟ به نظر شما، چه طیف‏هایی در این جناح قابل تعریف است و وجه تمایز آن‌ها از نظر نگاه به روند سیاسی موجود را در چه مواردی می‏بینید؟

 

اگر بخواهیم گروه‏های دست‏اندرکار فعالیت در عرصه سیاست در جناح اصول‌گرا را دسته‏بندی کنیم، شاید از لحاظ زمانی بتوانیم آن‌ها را به سه دسته اساسی تقسیم کنیم. اول، جریاناتی که متعلق به دورانی هستند که محوریت با جامعه روحانیت مبارز و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم با مدیریت اجرایی آقای ناطق نوری بود که تحت عنوان جبهه پیروان خط امام و رهبری عمل می‏کردند. دوم، جریانی که در هنگام انتخابات ریاست جمهوری نهم به صورت جدی خود را مطرح کرد و وارد صحنه شد و تا حدودی هم در عرصه‌ی تعاملات سیاسی، فاصله‏هایی را با جبهه پیروان خط امام و رهبری گرفت و در نهایت، این جبهه را وادار کرد که یک توافق با او داشته باشد و در جریان مذاکرات، سهمی را به او بدهد. این‌ها گروه‏های دوره دوم جریان اصول‌گرا را شکل دادند که تشکل‏هایی مانند جمعیت ایثارگران و گروه‏های نزدیک به آن را دربرمی‏گرفت. سوم، گروه‏هایی که اخیراً پس از روی کار آمدن دولت دکتر احمدی‏نژاد شکل پیدا کردند مثل جبهه پایداری و بعضی چهره‏های سیاسی که در این راستا، قرار دارند. اگر ما این سه گروه را در نظر بگیریم، نوع نگاه هر یک از آن‌ها به صحنه سیاسی تا حدودی با دیگری تفاوت پیدا می‏کند، که این تمایزات به شکل زیر قابل توصیف است:

 

الف. جریان ریشه‏دارتر جناح اصول‌گرا: این جریان که امثال تشکل‏هایی از قبیل مؤتلفه، جامعه اسلامی مهندسین، جامعه اسلامی فرهنگیان و... را دربرمی‏گیرد، هدف فعلی خود را در عرصه انتخابات و عرصه سیاست رفتن به سمتی قرار داده‏اند که نوعی از وحدت را بین همه جریان‏های سیاسی حول جامعه روحانیت و جامعه مدرسین که در واقع، استخوان‏بندی جریان اصول‌گرا را شکل می‏دهند، به وجود آورند. در واقع، این طیف دنبال آن است که محوریت جامعتین را که در دوران انتخابات نهم ریاست جمهوری تا حدودی صدمه خورده بود، احیا کنند.

 

ب. جریان جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی: این جریان در انتخابات ریاست جمهوری نهم ظهور پیدا کرد و در ابتدا کاندیدای آن‌ها، جناب دکتر احمدی‏نژاد بود و بعد به سمت آقای قالیباف تغییر کردند؛ اما در نهایت، با پیروزی دکتر احمدی‏نژاد تا حدودی از وزنشان کاسته شد. در کنار این جریان، شخصیت‏هایی مثل دکتر توکلی حضور دارند که گرچه وارد تشکیلات نشده؛ اما تا حدودی هدایت آن‌ها را از لحاظ فکری در دست دارد. همین‌طور، جمعیت رهپویان انقلاب اسلامی که تحت هدایت آقای زاکانی اداره می‏شود. در دیدگاه این طیف، نوعی انتقاد نسبت به دکتر احمدی‏نژاد وجود دارد؛ اما درعین حال، بحث جریان موسوم به «انحرافی» برایشان حالت یک اولویت پیدا کرده است. به این ترتیب، آن‌ها به طور جدی با دو محور اختلاف و انتقاد دارند. اول، آقای ‌هاشمی رفسنجانی و دوم، جریان انحرافی.

 

ضمن آن‌که در دو سال گذشته هم در قبال جریان سبز (موسوم به «فتنه») هم، موضع‏گیری شدید داشته‏اند. در حالی که جریان سنتی (جبهه پیروان خط امام و رهبری) این موضع‏گیری سخت و تند را هیچ‌گاه در برابر آقای‌هاشمی رفسنجانی نداشته است. اما در عین‏حال، خیلی هم در دوران کنونی تلاش نکرده تا خود را همراه با آقای‌هاشمی نشان دهد و بعضاً انتقادهایی را هم از ایشان بابت موضع‏گیری‏های غیرشفاف داشته‏اند. البته، جریان سنتی هم در قبال جریان انحرافی و جریان موسوم به فتنه موضع‏گیری داشته است. هرچند برخی پرسش‏ها هم از سوی برخی رادیکال‏ها از چهره‏های شاخص راست سنتی بابت عدم موضع‏گیری صریح در قبال آقای‌هاشمی یا دیر موضع گرفتن در قبال جریان فتنه، مطرح شده است.

 

ج. جریان سوم: این جریان پس از انتخاب دکتر احمدی‏نژاد به ریاست جمهوری، تحت عنوان «اخراجی‏های 2» مطرح هستند. اگر در سری اول افرادی که از دولت احمدی‏نژاد کنار گذاشته شدند و شخصیت‏هایی مثل آقای پورمحمدی، اژه‏ای، دکتر دانش جعفری، جهرمی و افراد دیگر را دربرمی‏گرفت که خیلی آرام از دولت کنار رفتند؛ در دور دوم، کسانی کنار گذاشته شدند که خیلی آرام باقی نماندند. این‌ها گرچه به‏نوعی ارتباط خود را با دکتر احمدی‏نژاد حفظ کردند، اما این‌طور بیان می‏کنند که نسبت به جریان موسوم به انحرافی دارای موضع شدید هستند. این جریان، دارای خصوصیات ویژه‏ای است.

 

یکی از خصوصیات آن‌ها این است که می‏گویند ما به طور بسیار جدی و تند علیه جریان انحرافی موضع‏گیری کردیم و از این منظر، خودشان را جمعیت ایثارگران نزدیک می‏کنند و موضع انتقادی شدیدی هم نسبت به برخی از چهره‏های جریان سنتی اصول‌گرا مانند آقایان ناطق، لاریجانی، باهنر و حتی آقای قالیباف اتخاذ کرده‏اند. ویژگی این جریان آن است که صف‏بندی خود را با محوریت موضوع «فتنه» تعریف می‏کنند و بر این اساس، برخی چهره‏های سنتی راست (و حتی غیرسنتی، مثل قالیباف) را متهم می‏دانند که در قبال «جریان فتنه» آن‌چنان که باید، عمل نکرده‏اند.

 

از این‌جا، نقطه اشتراک جریان سوم (جبهه پایداری) با خط سیاسی جریان آقای احمدی‏نژاد روشن می‏شود؛ چون آقای احمدی‏نژاد و اطرافیان ایشان هم، همین موضع را در قبال این چهره‏های اصول‌گرا دارند. اما از طرف دیگر، اعلام می‏کنند که با جریانات تحت هدایت آقای مشایی و دیگران که آن‌ها را انحرافی و نظیر آن می‏نامند، فاصله داریم. به این ترتیب، از این موضع نقطه اشتراکی با اصول‌گرایان سنتی و جمعیت ایثارگران که به همین خط انتقادهایی دارند، پیدا کرده‏اند. بنابراین، جبهه پایداری تلاش دارد توازنی را به وجود آورد که از یک موضع، مخالفان آقای احمدی‏نژاد در جریان اصول‌گرای سنتی را تحت فشار قرار دهند و می‏خواهند تا اصطلاحاً آن‌ها را آچمز کنند و از سوی دیگر، اتهام‏هایی را که به دولت آقای احمدی‏نژاد تحت عنوان «انحرافی» و امثالهم مطرح می‏شود، از خودشان دور می‏کنند.

 

استراتژی‏های انتخاباتی: هرکدام از این جریان‏ها برای انتخابات آتی می‏توانند استراتژی‏ها و حامیانی داشته باشند و درعین‏حال، صف‏بندی جدیدی را به وجود بیاورند. فرمول جریان اصول‌گرای سنتی این است که انتخابات مجلس شورای اسلامی در دور آینده که می‏تواند مقدمه انتخابات ریاست جمهوری بعد و تا حدودی نشانگر تمایلات مردم باشد، باید ساماندهی شود. در این جهت، معتقدند باید وحدتی بین اصول‌گرایان ایجاد شود و در این جهت، جامعتین به عنوان محور مطرح می‏شوند. اصول‌گرایان سنتی معتقدند که در این حالت، نتیجه هر چه که باشد؛ در شرایط غیبت یا حضور کمرنگ جریان اصلاح‏طلب در انتخابات، سبب تقویت جامعتین خواهد شد و خودبه‏خود برتری این جریان را در برابر دو جریان دیگر، به دنبال خواهد داشت. لذا با تمام قوا در صدد محکم کردن میخ جامعتین در درون صحنه سیاست هستند.

 

جمعیت ایثارگران از یک سو، موقعیت پیشین خود را که در آن، موضع انتقادی در قبال جریان اصول‌گرای سنتی گرفته بود و با تکیه‏ای که به بعضی محورهای قدرت داشت، بازیگردان شده بود، الآن تا حدودی از دست داده است. به همین دلیل، تلاش دارد تا اجازه ندهد که جبهه اصول‌گرایان با محوریت جریان سنتی احیا شود و قصد دارد نقش و محوریت خاص خود را داشته باشد. از طرف دیگر، همان انتقادهایی را که جبهه پایداری نسبت به اصول‌گرایان سنتی وارد می‏کنند، آن‌ها هم وارد می‏کنند. این طیف هنوز درباره این‌که به کدامین موضع بغلتند، دچار تردید است؛ چرا که مواضع جبهه پایداری، مشابهت‏هایی با مواضع این جریان دارد. اما این‌که آیا این‌ها به هم نزدیک خواهند شد یا نه؛ باید منتظر ماند.

 

اما در مورد جبهه پایداری دو دیدگاه وجود دارد. یک دیدگاه این است که این جبهه، صادقانه و بر اساس علایقی که به دکتر احمدی‏نژاد داشتند، با ایشان کار کردند و حالا که برخی از دیدگاه‏های متفاوت را می‏بینند، فاصله گرفتند و خیلی صریح با جریان موسوم به «انحرافی» صف‏بندی کردند و حالا هم، با استفاده از پشتوانه‏هایی که توانسته‏اند جذب کنند، تلاش دارند تا در مجلس آینده، یک طیفی از اصول‌گرایانی را که به‌زعم آن‌ها گسترده هم هستند و حامیان آقای دکتر احمدی‏نژاد بوده‏اند، اما درعین‏حال، انتقادهایی را هم نسبت به جریان انحرافی دارند، جلب کنند. دیدگاه دیگر نسبت به جبهه پایداری معتقد است که این جبهه گرچه در ظاهر استقلال‏نمایی می‏کند؛ اما در اصل، بخشی از بازی کلان خود دکتر احمدی‏نژاد است که هوشمندانه، یک بازی چندوجهی را طراحی کرده که سیگنال‏های متفاوتی را برای جریان‏های متفاوت صادر می‏کند و تلاش دارد تا طیف‏های مخاطب این سیگنال‏ها را به خودش جلب کند تا در مجلس آینده، اکثریت قدرتمندی داشته باشد که اگر دولت آینده هم تحت کنترل خط دکتر احمدی‏نژاد ماند، با همراهی مشترک مجلس و دولت قوی‏تر از الآن کار کند و اگر هم دولت در اختیار خط آقای احمدی‏نژاد قرار نگرفت، بتواند باقدرت و این بار از طریق مجلس، دولت را اداره کند.

 

این دیدگاه که شاید تاحدودی هم بدبینانه باشد، اعتقاد دارد که از طریق جبهه پایداری و سیگنال‏هایی که علیه جریان انحرافی داده می‏شود، جبهه پایداری تلاش می‏کند تا خود را درون صف جریان اصول‌گرا قرار دهد و ساختار 7+8 را دگرگون کند و با حضور، هم در بخش 7 (داوران) و هم بخش 8 (مجریان) ترکیب را به نفع خود، تغییر دهد و از نقش دیگران بکاهد. دوم اینکه، جبهه پایداری با موضع‏گیری‏هایی که علیه جریان کندرو جناح اصول‌گرا (یعنی کسانی که احتمالا صف‏بندی روشنی با آقای‌ هاشمی یا با «جریان فتنه» نداشته‏اند)، تا حدودی آن‌ها را از این مجموعه بیرون کند؛ با دو استدلال. یک استدلال این است که کسانی مانند آقای لاریجانی یا قالیباف، مسؤولیت اجرایی دارند و شبهه استفاده از امکانات یا قدرت در اختیارشان برای تقویت خطوط فکری خودشان وجود دارد.

 

در مورد آقای لاریجانی با استناد به گفته رهبری نظام که رؤسای قوا وارد مسائل انتخاباتی نشوند؛ ایشان را خارج می‏کنند و در مورد آقای قالیباف هم، با طرح شبهه استفاده از امکانات شهرداری. دوم این‌که، با این استدلال که کسانی صف‏بندی روشنی با جریان فتنه نداشته‏اند، از یک طرف، آقایان لاریجانی، باهنر و امثالهم را زیر فشار قرار دهند و از سوی دیگر، به محوریت آقای ‌هاشمی در چالش آتی هم کمک کنند. چون همیشه کنتراست و دوگانه‌هاشمی/احمدی‏نژاد، به سود آقای احمدی‏نژاد تمام شده است و اگر این فشار افزایش پیدا کند و در نهایت، کسانی که در جامعتین و اصول‌گرایان سنتی هستند، نتوانند صف‏بندی روشنی را با آقای‌هاشمی داشته باشند، این زمینه را ایجاد می‏کند تا در نهایت، در انتخابات آتی باز هم این حرف زده شود که جامعتین و بعضی چهره‏ها به دلیل نوع ارتباطی که با آقای‌هاشمی دارند، بازی آن‌ها را خورده‏اند و در واقع، آقای هاشمی می‏خواهد مسیر 7+8 را اداره کند و آن‌ها را به سمت ضدیت با دولت ببرد.

 

این، باعث می‏شود تا دوباره آن دوگانه شکل بگیرد و بار دیگر، آقای ‌هاشمی به عنوان محور چالش مطرح شود. از سوی دیگر، دست راست آقای احمدی‏نژاد (جبهه پایداری) در جریان اصول‌گرا بازی خودش را می‏کند و طیف‏های اصول‌گرایی را که جریان انحرافی را قبول ندارند، اما همچنان احمدی‏نژاد را قبول دارند؛ برای آقای احمدی‏نژاد نگه می‏دارند. از آن طرف هم، جریان موسوم به «انحرافی» با ارسال کدهای معنادار برای طیف خاکستری جامعه یا بخش‏هایی از جریان سبز، تلاش می‏کند این پیام را برساند که آقای مشایی و اطرافیان او قدرت ایستادگی در برابر برخی جریانات را دارند و رأی به آن‌ها، به تداوم کشاکش درون ساختار قدرت کمک می‏کند.

 

آیا طرح موضوع «خواص مردود» درباره عملکرد روحانیت و چهره‏های مؤثر جریان سنتی، باعث نمی‏شود تا علاوه بر انتساب آن‌ها به آقای ‌هاشمی، موقعیت این جریان در برابر بدنه حامی نظام و به اصطلاح «ولایتمدار» هم در مقایسه با تندروها، تضعیف شود؟

 

ببینید! پس‏زمینه ذهنی برخی از جریانات موج دو و موج سه جناح اصول‌گرا (جمعیت ایثارگران و جبهه پایداری) این است که جریان سنتی اصول‌گرا، غیر از یک سری ساختارهای سنتی و حزبی کهنه، پایگاه اجتماعی چندانی ندارند. آن‌ها معتقدند که به همین دلیل، سنتی‏ها نتوانسته‏اند توده‌ی جدیدی را به خود جذب کنند و رأی آن‌ها، نهایتاً بین 4 تا 7 میلیون بیشتر نیست. آن‌ها معتقدند که رأی دکتر احمدی‏نژاد، نشان داده که طیف سنتی ظرف کوچکی است که نمی‏تواند همه آرای را در خودشان جمع بکند. آقای احمدی‏نژاد هم، این انتقاد را به سنتی‏ها داشت. البته، این جای تحلیل جدی دارد که موقعیت جریان اصول‌گرای سنتی، جدا از بحث جلب آراء، بحث مشروعیت‏بخشی به آراء هم هست.

 

یعنی، ممکن است جریانی بیاید که آرای زیادی هم داشته باشد؛ اما مهر جریان سنتی بر پای آن، تا حدودی و از جهاتی مهر حکومت هم تلقی خواهد شد. اما ما فعلاً وارد این بحث نمی‏شویم. بنابراین، فارغ از این‌که اصلاً این برداشت درست هست یا نه؛ مشاهده می‏کنیم که این نگاه در نزد دو موج جدیدتر جناح اصول‌گرا وجود دارد که دوره سنتی‏ها گذشته و به همین دلیل، مکلف هستند از سهم خود بکاهند و فضا را برای حضور جریان‏های جدید فراهم کنند. به عبارت دیگر؛ این دو جریان معتقدند که باید رویکرد جریان اصول‌گرا به انتخابات، تغییر کند. این نگاه، اتفاقاً تأثیر خود را در مقطعی گذاشت و در انتخابات ریاست جمهوری نهم، یک چرخش ایدئولوژیک در جریان اصول‌گرا مشاهده شد.

 

چرخشی که بر مبنای نگاه اصول‌گرایان سنتی، نباید رخ می‏داد. اگر به یاد داشته باشید، همیشه شعار جریان اصول‌گرا در انتخابات ریاست جمهوری رسیدن به «کاندیدای اصلح» بود؛ یعنی، کسی که بالاترین شرایط را داشته باشد. اما در انتخابات سال 84 تغییری در این رویکرد به وجود آمد و «صالح مقبول» جایگزین «کاندیدای اصلح» شد. این، از لحاظ ایدئولوژیک تحولی بسیار بزرگ و به معنای دور شدن از مبانی عقیدتی بود. دلیل این تغییر آن بود که شما اگر به تاریخ اسلام نگاه کنید و بحثی که شیعه بر سر خلافت در مورد امیرالمؤمنین (ع) و ابوبکر و عمر دارد، مبتنی بر این اعتقاد است که امیرالمؤمنین، اصلح بود و برخی از آن‌ها مطرح می‏کنند که هرچند، در مواردی (به ویژه در مقایسه با عثمان) حضرت علی (ع) برتر بود؛ ولی می‏شود گفت که آن‌ها «مفضول مقبول» بودند، در حالی که حضرت علی، فاضلی بود که مقبولیت اجتماعی لازم را نداشت.

 

ریشه بحث نامزد اصلح در آنجاست. یعنی، شیعه هیچگاه نپذیرفته که اگر کسی افضل بود، به دلیل پایین‏تر بودن مقبولیت اجتماعی او، تحت شرایطی ما باید افضل را کنار بگذاریم. این دیدگاه، بیشتر به نگاه اهل تسنن برمی‏گردد و در واقع، در انتخابات نهم ریاست‌جمهوری جریان اصول‌گرا یک عقب‏نشینی مبنایی نسبت به نگاه کلی شیعه را صورت داد. نتیجه هم، آن چیزی که می‏خواستند؛ نشد. به عبارتی، راهبردی را طراحی کردند که راهکار درستی برای آن نداشتند و در نتیجه، سیستم به هم ریخت و کاندیدایی که آمد، گرچه درون چهارچوب جامعتین بود؛ اما بعداً به او اعتراض کردند. در حالی که نمی‏توانستند اعتراض کنند. چون آن‌ها محوریت «فضل»، به معنای صلاح و برتری، را به محور دوم تبدیل کرده بودند و محور اول را «مقبولیت» قرار دادند.

 

با توجه به تجربیات ناکام آقای ناطق‏نوری در شورای هماهنگی نیروهای انقلاب جهت انسجام‌بخشی به جریان راست، آیا امیدی به نتیجه‌بخشی تکرار این رویکرد با محوریت آقای مهدوی‏کنی وجود دارد یا آن‌که با تکرار همان روند، یکی دیگر از مشایخ و سرمایه‏های راست هم ضربه خواهد خورد و به حاشیه خواهد رفت؟

 

ببینید! شرایط آقای مهدوی با آقای ناطق تا حدودی متفاوت است. آقای مهدوی رئیس جامعه روحانیت مبارز هستند، اما آیا ناطق از چهره‏های شاخص این تشکل بود که وجه اجرایی‏اش غلبه می‏کرد. در حالی که وجه شرعی آقای مهدوی کنی غلبه دارد. به همین دلیل، موقعیت آقای مهدوی‏کنی موقعیت قدرتمندی است. یعنی، ایشان شرعیتی در بین جریان اصول‌گرا دارد که او را قبول دارند؛ اما درعین‏حال، بحث بر سر این است که از همان نقاطی که توانستند به آقای ناطق حمله کنند، دستاویزی خواهد شد تا احتمالاً به آقای مهدوی هم حمله شود و به ایشان، فشار بیاورند. حدس زده می‏شود که آن‌ها در مرحله اول، تلاش کنند تا چتر جریان اصول‌گرا را آن‌قدر باز کنند و آن‌قدر افراد مختلف در ساختار 7+8 قرار دهند که دیگر کارکرد نداشته باشد و از بین برود.

 

به عبارت دیگر، گام به گام جلو بیایند و ابتدا مطرح کنند که مثلاً ما مایل هستیم سهم ما از دو نفر به چهار نفر در جمع 8 نفره اضافه شود. در مرحله بعد بگویند که می‏خواهند در میان داوران حضور داشته باشند که عملاً هم، از این لحاظ تا حدودی جلو رفته‏اند و در مرحله بعد از ورود و با رویکرد سلبی، مطرح می‏کنند که چه کسانی نباید باشند. مثلاً خواهند گفت آقایان لاریجانی و قالیباف نباید باشند، آقای باهنر و کسانی که در مورد برخوردشان با «فتنه» تردید وجود دارد، نباید نماینده داشته باشند. عملاً این‌ها به جایی خواهند رسید که آقای مهدوی‏کنی واکنش نشان دهد. ضمن آن‌که ما می‏دانیم آقای مهدوی‏کنی شخصیتی نیست که اجازه دهد گام‏به‏گام، بازی او را تحت تأثیر قرار دهند و دور را از او بگیرند.

 

از این نظر، آقای مهدوی‏کنی خیلی مقتدرانه عمل می‏کند. اما مقتدر عمل کردن ایشان، به آن مفهوم است که چالش ایجاد می‏شود. یعنی، آن‌ها شروع می‏کنند و به مرور مطلبات خود را بالا می‏برند؛ اتفاقاً با این منظور که آقای مهدوی‏کنی را به نقطه‏ای برسانند که بگوید: دیگر نه. وقتی آقای مهدوی این موضع را بگیرد، آن‌ها به تفسیر آن خواهند پرداخت و خواهند گفت: موضع‏گیری آقای مهدوی به آن برنمی‏گردد که ما اصول‌گرا هستیم و آن‌ها اصول‌گرا نیستند؛ بلکه به آن مربوط است که ما به چهارچوب و خطوطی رسیده‏ایم که به آقای ‌هاشمی میخورد. یعنی، عنوان می‏کنند که طیف سنتی با آقای ‌هاشمی مرزبندی نداشته و آقای ‌هاشمی هم، همراه «فتنه» بوده و در نتیجه، اینها با «فتنه» موضع نداشته‏اند و جزو «خواص بی‏بصیرت» بوده‏اند.

 

بنابراین، جریان جبهه پایداری دو خط انحرافی را تعریف می‏کنند که یکی، خط آقای مشایی است و یک خط هم در طیف سنتی که آن‌ها را به آقای ‌هاشمی منتسب می‏کنند و خود را «طریق وسطی» می‏نامند و به این ترتیب، اصول‌گرایان سنتی کنار گذاشته می‏شوند. حال، باید دید که جریان جبهه پایداری و طیف‏هایی نظیر آن، دارای چنان وزنی هستند که این کار را انجام دهند یا نه؟ منظور من هم از وزن، «وزن ساختاری» است. چرا که ممکن است فرد یا جریانی به منابع ساختاری متصل باشد، اما وزن اجتماعی نداشته باشد؛ ولی با این حال، قدرت پیدا کند. در واقع، خود را به ژنراتورهای قدرت نزدیک کند.

 

لازمه این مسأله، دو چیز است: اول این‌که آن‌ها بتوانند «فتنه سبز» را به عنوان یک خطر در حال بازگشت و یک جریان سوءاستفاده‏کننده از جریان ساده‏نگر اصول‌گرا نشان دهند و بگویند که این‌ها دارند شکافی را ایجاد می‏کنند که ممکن است «جریان فتنه» از داخل این شکاف، برگردد؛ لذا ما باید به عنوان مخالفان «جریان فتنه»، هدایت روند سیاسی را در دست بگیریم. در کنار این، همان‌طور که گفتم؛ بحث دو خط آقایان ‌هاشمی و مشایی را به عنوان «جریانات انحرافی» و عامل شکاف میان اصول‌گرایان معرفی کنند. بنابراین، یک رویکرد آن است که خطر جریان‏های رقیب را آن‌قدر بزرگ‌نمایی کنند که حمایت‏های ویژه‏ای را به خود جلب کنند. دومین رویکرد آن است که این جریان می‏کوشد با مکانیزم‏های اجتماعی که دارند، یک بدنه اجتماعی گسترده و قدرتمندی را که به آقای احمدی‏نژاد کمک کرد تا رئیس‏جمهور شد و الآن در پی مسائل مربوط به «جریان انحرافی» و امثال آن، شبهه‏دار شده بود؛ به سمت خودشان بکشند و با رفع ابهامات، هم‌چنان این پایگاه را پشت سر آقای احمدی‏نژاد نگه دارند و از آن طرف هم، خلاء و کسری قضیه را که ممکن است ریزش‏هایی داشته باشند، با سیگنال‏هایی که آقای مشایی به بخش‏هایی از جامعه می‏دهد، جذب کنند و عملاً کاسه پری از آراء را ایجاد کند.

 

من نمی‏گویم کدام دیدگاه درست است؛ این‌ها نگاه‏هایی است که به این جریان وجود دارد. بر اساس این دو دیدگاه، برخی جبهه پایداری را به عنوان یک جریان ریشه‏دار و اصول‌گرای خالص می‏شناسند که با همه موارد انحراف از چپ و راست صف‏بندی می‏کنند و به همین دلیل، آن‌ها را شناسایی و محکم در برابرشان موضع می‏گیرند. اما گروهی دیگر معتقدند که تشکیل این جبهه، تلاشی است در راستای یک بازی سیاسی بسیار پیچیده که گرچه در جریان وحدت اصول‌گرایان حضور دارد، اما این حضور با هدف ایجاد وحدت نیست؛ بلکه روی نقاط شکننده این وحدت می‏نشیند و با وزن خودشان، بر آن فشار می‏آورد و عملاً باعث می‏شود که این وحدت از هم بگسلد تا در پشت این قضیه، جریان دیگری بتواند آراء را بگیرد.

 

شما در صحبت‏های‌تان به پروژه جبهه پایداری برای انتساب اصول‌گرایان سنتی به آقای‌ هاشمی و تضعیف موقعیت آن‌ها در معادلات درو‏ن‏جناحی از این طریق اشاره کردید. این در حالی است که ما در ماه‏های اخیر، شاهد رخدادهایی بوده‏ایم که در آن، چه جریان راست و چه آقای‌ هاشمی فعالانه عمل کرده‏اند و همین امر، زمینه را فراهم کرده که جریان مقابل این مسائل را پررنگ‏تر کند. مثلاً دیدار شورای مرکزی مؤتلفه با آقای ‌هاشمی یا یادداشت آقای ‌هاشمی درباره ظهور جریان ضدروحانیت که بازتاب‏های زیادی را به همراه داشت. آیا این تحرکات، به‏نوعی جاده صاف‏کن پروژه حذف و تضغیف راست سنتی نخواهد بود؟

 

هرگونه حضور آقای‌هاشمی در صحنه سیاست و به شکل فعال که مفهوم انتخاباتی پیدا کند، دقیقاً کدی را به مخالفان ایشان خواهد داد تا فرمول «دیدی گفتم» خودشان را عملی کنند و بگویند: «دیدی گفتم آقای ‌هاشمی پشت این جریان است» و از این قبیل موارد. این‌ها، از این طریق آقای‌ هاشمی را بار دیگر به صحنه خواهند آورد و از ایشان، به عنوان عامل یا انگیزه‏ای برای به صحنه آوردن مخالفان آقای ‌هاشمی استفاده خواهند کرد. آن‌ها در این فضا، دوباره فضای چند انتخابات قبل را تکرار خواهند کرد و مدعی می‏شوند جبهه‏ای شکل گرفته از شکست‏خوردگان انتخابات قبل که چون تلاش‏های‌شان برای ضربه زدن به دولت بی‏نتیجه مانده، دوباره با هم متحد شده‏اند و در این زمینه، آقایان لاریجانی، باهنر، قالیباف و دیگران را در کنار آقای ‌هاشمی تعریف خواهند کرد. بنابراین، هرگونه حضور و ظهور آقای‌هاشمی در این شرایط کد را به دست مخالفان ایشان خواهد داد.

امتیاز دهی: