تبلیغات
نسل سوخته
دیدگاه () | 1391/05/2 | دسته‌بندی: سیاسی,

دفاع از شرافت سیاسی طبقه متوسط

نسل سوخته ... منازعه لات و سوسول ... محمدرضا عباس زادهنسل سوخته ... منازعه لات و سوسول ... محمدرضا عباس زاده

{ مدیر وب سایت : محمدرضا عباس زاده }

افسانه نجم‌آبادی کتابی دارد به نام «حکایت دختران قوچان» که در آن داستان فروش دختران قوچانی به ترکمنان و ارامنه عشق‌آباد و به اسارت رفتن زنان باشقانلو، در رمضان همان سال در حمله ترکمانان به ناحیه بجنورد را روایت می‌کند و نشان می‌دهد چگونه داستان ظلم رفته بر آنان بدل به روایت پرتوانی می‌شود که در منبر‌ها و جلسه‌های انجمن‌ها و صفحات روزنامه‌ها و بعدها در مجلس اول بازگو می‌شود و در ایجاد «تعلق ملی» مؤثر می‌افتد: «دختران قوچان در این بازگویی‌ها «دختران ایران» می‌شوند و بدل به نمایش تأثر و خشم مشترک، یکدلی ملت، و نمایاندن ایرانی‌ بودن.» مردمی که با فهمیدن اینکه فقط در «مورد ظلم قرار گرفتن» مشترک هستند، بدل به «ملت» می‌شوند.


حکایت دختران: از قوچان تا خمینی‌شهر

واقعه موحش تجاوز در شهر خمینی‌شهر و رسانه‌ای شدن اتفاقی مشابه در کاشمر، یک آن خاطره کتاب افسانه نجم‌آبادی را در ذهن من زنده کرد. شاید هم حس تحقیری که پس از خواندن اظهارنظرها درباره این واقعه دست داد آن خاطره را زنده کرد. گویا هنوز هم ملتی هستیم که در «تحقیر شدن» برابر می‌شویم. ماجرا از آنجا آغاز می‌شود كه گروهی به حریم خصوصی گروهی دیگر تجاوز کرده و زنان را مورد تجاوز قرار می‌دهند. اما در چرخشی عجیب، در تحلیل واقعه مدام تکرار می‌شود محرک مجرمانی که به نوامیس مردم تعرض کرد‌ه‌اند، خود قربانیان بوده‌اند. نمونه‌ شاخص این تحلیل‌ها آنها را که مورد تجاوز قرار گرفته‌اند آدم‌های علیه‌السلامی نمی‌داند چرا که، آن ۱۴ نفر ـ که فقط ۲ نفرشان خانواده بوده‌اند‌ـ برای پارتی به شهر خمینی‌شهر آمده بودند و با شراب‌خواری و رقاصی یک عده دیگر را هم تحریک كرده‌اند که باید در جای خودش به این جرایم هم رسیدگی شود.

اینکه حریم خصوصی در این دیار هنوز به تعریف خود نرسیده است به جای خود، اما دست‌کم به لطف تحقیقات علوم اجتماعی می‌دانیم که تجاوز جنسی «اکثراً نتیجه میل جنسی لبریزشونده نیست، بلکه نتیجه پیوندهای میان تمایل جنسی و احساس قدرت و برتری است» گیدنز در کتاب دایر‌ه‌المعارفی خود، جامعه‌شناسی، توضیح می‌دهد:«ارتباط چندانی میان شهوت و تجاوز جنسی وجود ندارد. نسبت قابل توجهی از تجاوزگران جنسی در واقع تنها هنگامی می‌توانند از نظر جنسی تحریک شوند که قربانی را دچار وحشت و خفت کرده باشند.

عمل جنسی خود اهمیت کمتری دارد تا خوار کردن زن.» اگر محدود مواردی وجود داشته باشد که تجاوزگران بنا به نیاز جنسی دست به تجاوز بزنند، مطمئنا مورد خمینی‌شهر و کاشمر از این دسته نیستند. تمام مواردی که گیدنز برمی‌شمارد بر تجاوزگران، بر مجرمان واقعه خمینی‌شهر، منطبق است. مهاجمان چنان اعتماد به نفسی داشته‌اند که زنان قربانی را رها کرده‌اند، گویی هیچ دغدغه‌ای نداشته‌اند که مورد پیگرد قرار بگیرند. حتی گونه‌ای انتقام را می‌توان در عمل جانیان دید. اما انتقام از چه؟ قربانیان باید تاوان چه چیزی را می‌دادند؟ بازگشت به تاریخ شاید پاسخی به این سؤال بدهد.

نیرویی به نام لمپن‌پرولتاریا

قبلاً تلاش‌هایی محدود صورت گرفته تا منازعات اجتماعی در ایران با تنازع حاشیه‌ـ متن توضیح داده شود. اما این تقسیم‌بندی کلی است. واقعاً چه نیروهایی در متن هستند و چه نیروی اجتماعی در حاشیه قرار دارد؟ واقعه شوم را باید برخورد دردناک دو نیروی اجتماعی در ایران ـ یکی پرسابقه اما تکامل‌یافته‌ و دیگری تقریباً (با احتساب تاریخ بلند ایران) نوآمده ـ دانست. نیروی اولی که سابقه‌ای طولانی هم در تاریخ ایران دارد، همانی است که کارل مارکس آن را در هجدهم برومر لویی بناپارت لمپن پرولتاریا خواند. اصطلاح لمپن‌پرولتاریا اشاره به گروه یا اقشار وازده جامعه دارد كه معمولاً ‌در حاشیه شهرهای بزرگ جوامع صنعتی زندگی كرده و از ارتباط و اتصال با طبقات فعال و مولد جامعه بریده‌اند. این گروه كه از جریان زندگی عادی به دورند، بدون شغل و حرفه‌ای مفید زندگی خود را در شرایط بسیار نامطلوب و سخت به‌سر می‌برند.

اینان برای امرار معاش و گذران زندگی غالباً به كارهای ناشایست و ضد انسانی تن می‌دهند. سنت مارکسیستی لمپن‌پرولتاریا را در متن روابط سرمایه‌داری قرار می‌دهد اما منظور ما از این نیروی اجتماعی تمام آنانی است که حاشیه و بدون ارتباط با تولید زندگی می‌گذرانند. این نیروی اجتماعی در تاریخ ایران سابقه طولانی و ریشه در ساختار اجتماعی ایران به خصوص شهرهای آن دارد. همانطور که پری اندرسون نشان داده است تمدن اسلامی تمدنی شهری بود که حیات خود را بر مبنای تجارت (به لطف قرار گرفتن در میانه چین و اروپا) و غنیمت حاصل از فتوحات تعریف کرده بود.

این تمدن به تولید کشاورزی بی‌توجه بود و حتی در مواردی آن را خوار می‌شمرد و تا حد زیادی در شهرهایی محصور شد که به بنا به نیازهای نظامی ایجاد یا تقویت شده بودند. (در مراحل اولیه فتوحات می‌توان به شهرهای بصره ـ معبر حمله به جنوب ایران‌ـ کوفه ـ معبر کنترل عراق و شمال شرق ایران‌ـ و فسطاط ـ معبر حمله به مصر و شمال‌آفریقا اشاره کرد. در مراحل بعدی شهرهایی چون اصفهان ـ یا سپاهان که خصلت نظامی آن را بیشتر نشان می‌دهدـ و قزوین و همدان اشاره کرد). این شهرها تا پیشروی مسلمانان ادامه داشت و محور تجارت برقرار بود. حیات باشکوهی را ازسرگذراندند چنانکه دانی بغداد و بعدها اصفهان به چنان وسعت و شکوهی رسیدند که ناظران غربی را هم انگشت به دهان کردند.

اما با متوقف‌شدن فتوحات و تغییر مسیر تجارت از خاک به دریا، این شهرها ماندند و توده‌ای بی‌کار و بی‌عار و البته غیرمولد. اندرسون به نقل از لاپیدوس این نظم را چنین شرح می‌دهد: « شهرهای یادشده هزارتوی سردرگم و بی‌شکلی از خیابان‌ها و ساختمان‌ها، بی‌هیچ مرکز یا فضای عمومی بودند و تنها به مساجد و بازارها... توجه می‌شد. همان‌طور که هیچ انجمن تجاری یا تخصصی مالکان را سازمان نمی‌داد، هیچ صنف پیشه‌وری هم فعالیت پیشه‌وران خرد را در شهرهای بزرگ عرب مورد حمایت قرار نمی‌داد... حداکثر گروه‌های همسایه یا انجمن‌های اخوت کانون جمعی محقری را برای حیات جمعی در چارچوب محیط شهری فراهم می‌کردند... پایین دست این پیشه‌ورها، جهانی زیرزمینی از دسته‌های جنایی و گدا در میان اقشار بی‌کار و لمپن‌پرولتاریا به چشم می‌خورد.»

این توده بی‌کار و بی‌عار باید در نهادی منظم می‌شد. دسته‌های عیاری و فتوت، صوفی، باشگاه‌های ورزش‌های باستانی و هیأت‌های مذهبی که تاکنون به حیات خود ادامه داده‌اند تشکیلاتی بودند که این توده را در خود سازماندهی می‌کردند. در درون این سازمان‌ها بر هویت مردانه و مردانگی تأکید بسیار می‌شد. اقبال به زورخانه‌ها و علاقه به ورزش باستانی سالم‌ترین بروزات این گرایش به هویت مردانه بود. این نیروی اجتماعی تا حد زیادی متکی بود به ساختار محلات و فقدان نیروی انتظامی. در واقع تداوم این نیروی اجتماعی متکی بود بر کارکرد آن. کارکرد این نیرو تأمین امنیت شهر بود. شهری که خود به محلات تقسیم می‌شد. بنابراین امنیت محله به دست لات‌ها بود اما این تأمین امنیت با تامین امنیت توسط دولت مدرن متفاوت و مبتنی بر زورگیری بود.

تصویر متناقضی که ما از لات‌ها داریم از همین‌جا می‌آید. از طرفی، آنان امنیت محلات را تأمین می‌کردند و این تصویری مثبت از آنان می‌ساخت و از سوی دیگر مقام و جایگاهی که داشتند این امکان را برای‌شان فراهم می‌آورد که به سوء‌استفاده و زورگیری بپردازند. و تصویر منفی از لات‌ها ناشی از همین امکان است. این نظم خودش تا دوران مدرن ایران هم حفظ کرد. در تاریخ این نیروی اجتماعی، دوران سطنت رضاشاه نقطه عطفی به شمار می‌آید. با نوسازی رضاشاهی، قدرت دولتی متمرکز شد و ساختار اجتماعی هم از بالا دگرگون شد. تأثیر خاص این تحولات از منظری که مورد توجه ما است این بود که اولاً لات‌ها به شدت سرکوب می‌شوند و هم پایگاه و کارکرد خود را از دست می‌دهند.

در واقع با طراحی شهری مدرن، ساختار محلات که بنیان وجودی لات‌ها را فراهم می‌کرد دگرگون شد و تا حد زیادی از میان رفت. لات‌ها در پی این تحولات تا حد زیادی در بازار ادغام شدند: برخی از آنان در میادین مشغول به کار شدند و برخی دیگر در سطوح پایینی ساختار بازار. به این ترتیب لات‌ها به عنوان یک نیروی اجتماعی از میان رفتند یا تغییر شکل و جایگاه دادند. اما فرهنگ و سبک‌ زندگی‌شان مستقل از آنان به حیات خود ادامه داد. فرهنگی متکی بر ارزش‌های مردانه که رفتار خود را برمبنای قانونی «نانوشته» توجیه می‌کرد و قانون رسمی را قبول نداشت.

از سال‌های پایانی دهه40 تا یک دهه بعد، آنان حضوری نمادین در سینمای ایران و فیلم‌های موسوم به فیلم فارسی داشتند. با اجرای اصلاحات ارضی و سوئ مدیریت منابع ‌ـ به لطف رونق نفتی دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی‌ـ این فرهنگ حاملانی تازه یافت: توده‌های عظیم روستایی که روی به شهرها آوردند و چونان زائد‌ه‌ای بر فضای شهری در حاشیه‌ها، حیاتی تازه آغاز کردند. این داستان ادامه دارد اما قبل از آن بهتر است خبری از نوآمدگان بگیریم که نیمه دیگر ماجرا هستند.

به لطف‌ مواجهه با غرب، دولت‌سازی رضاشاهی و بازسازی جامعه ایران در قالبی مدرن، نیروی تازه‌ای در ایران سربرآورد که آن را طبقه متوسط نامیدند. این طبقه شامل نیروهای تحصیل‌کرده، متخصصین فنی، کارمندان دولت، فعالان بخش خصوصی صنعت و تجارت، اساتید دانشگاه و روشنفکران می‌شد. اما همانطور که گفته‌اند و خوب هم گفته‌اند این طبقه را نمی‌توان برحسب درآمدش تعریف کرد. آنچه طبقه متوسط را متمایز می‌کند، نگرشی است فرهنگی یا به شکل کلی‌تر سبکی است از زندگی. درخشش این بصیرت روز به روز مشخص می‌شود به طوری که تعارض طبقه متوسط و هماوردانش بیش از همه به تعارضی میان دو نوع «بودن» بدل شده است. اگرچه تبار این طبقه را تا آشنایی‌های اولیه‌مان با غرب و بعداً دولت‌سازی رضاشاهی می‌توان عقب برد اما رشد فوق‌العاده آن ـ که می‌توان با شاخص‌هایی مانند نرخ رشد سواد، شهرنشینی، و صنعتی‌شدن نشانش داد‌ـ مدیون مدرنیزاسیون شدید و نخبه‌گرای پهلوی دوم بود.

بازسازی ایدئولوژیک منازعه

طبقه متوسط و مدرنیزاسیون به هم گره خورده‌اند. زیرا فارغ از اینکه طبقه متوسط ایرانی چیست و کیست، شکل مدرنیزاسیون در ایران در «تصویر»ی که این طبقه به خصوص در میان دیگر نیروهای اجتماعی پیدا کرد، سهم بسیار عمده‌ای دارد. مدرنیزاسیون آریامهری اگرچه طبقه متوسط را فربه کرد اما از سوی دیگر به شکافی بزرگ در جامعه ایران منجر شد میان طبقه متوسط نورسته و انبوهی از حاشیه‌نشینان سلب‌مالکیت‌شده و به حاشیه رانده‌شده. این شکاف واقعی بود اما مدام به واسطه القائات ایدئولوژیک ژرف‌تر و ژرف‌تر می‌شد.

بنابراین، این شکاف شکل ایدئولوژیک به خود گرفت و سابقه‌ای روشنفکری برای خود فراهم آورد: از سویی ایدئولوژی‌های چپ‌گرا نیرو گرفتند و شکل توسعه در ایران را وابسته خواندند و از سوی دیگر روشنفکران بومی‌گرا از وابستگی فرهنگی سخن گفتند و واژه غرب‌زدگی را اختراع کردند. به این ترتیب بود که به جز شاه و امپریالیسم ـ که در رأس آن نظام «شیطانی» قرار داشتند‌ـ دو تیپ دیگر هم هدف حمله فضای روشنفکری ایران قرار گرفتند: سرمایه‌دار (با پسوند کمپرادور) و فکلی. اگر سرمایه‌دار نماد نوعی طبقه اقتصادی بود، فکلی نماد نوعی سبک زندگی بود. وقتی به یمن تلاش‌های علی شریعتی این گفتمان رنگ و بوی مذهبی هم به خود گرفت، شکاف سبک زندگی پررنگ‌تر هم شد. باز به یمن تلاش‌های همو بود که این گفتمان عمومی و توده‌ای شد.

با انقلاب اسلامی در ایران، در اولین گام، اموال سرمایه‌داران مصادره، و سرمایه‌دار از ساختار اجتماعی ایران حذف شد اگرچه نفرت از سرمایه‌دار چنان پرقدرت بود که چپ اسلامی یک دهه‌ای با شعار علیه آن بر سر قدرت بماند. اما با پایان جنگ و اخراج چپ اسلامی و لزوم توسعه اقتصادی، شعار ضدسرمایه‌داری دیگر چندان آش دهان‌سوزی نبود. به این ترتیب تنها طبقه متوسط ماند. از آنجا طبقه متوسط سنتی و فرودستان شهری پایگاه اجتماعی قدرت را می‌ساختند، و از سوی دیگر نیازهای طبقه متوسط دوباره در حال مطرح شدن بود، به اشارت مراکز قدرت، جنگ فرهنگی میان این دو نیرو کلید خورد. دو نیرو ناگزیر در برابر هم قرار داده ‌شدند چرا که «نفرت» میان این دو، چونان سوخت هسته‌ای، راکتورهای بسیج توده‌ای را گرم نگه می‌داشت.

ایدئولوژی بومی‌گرایی مورد بازنگری قرار گرفت. در ورسیون جدید از این ایدئولوژی، نوک پیکان حملات متوجه طبقه متوسط بود که به نظر شعبه‌ای از فرهنگ «منحط» غرب می‌آمد که «اصالت» اسلامی جامعه ایران را خدشه‌دار و برنامه اسلامی‌کردن جامعه ایران را با مانع روبه‌رو می‌کرد. ادبیات پردامنه‌ای حول این موضوع در مطبوعات جناح راست افراطی شکل گرفت. اگر فصلنامه فرهنگ و ماه‌نامه سوره به شکلی تئوریک‌تر این ادبیات را تغذیه می‌کردند، با انتشار هفته‌نامه صبح در اوایل دهه ۷۰، این ادبیات به شکلی گسترده و توده‌ای در فضای اجتماعی ایران منتشر شد. اما این ادبیات چه مضامین و ویژگی‌هایی داشت؟ هدف این ادبیات نقد پیامدهای نوسازی بعد از جنگ بود. در آن هم از به وجود آمدن طبقه سرمایه‌دار جدید انتقاد می‌شد و هم از سبک زندگی غربزده و هم از روشنفکرانی که ایده‌های تازه می‌پروراندند.

تصاویری از تبلیغات برندهای غربی در سطح تهران، جوانانی با مدل‌ موهای عجیب و غریب و تی‌شرت‌های «مستهجن» در شهرک غرب، و کاریکاتورهایی در هجو روشنفکران، تم‌های ثابت هفته‌نامه صبح بودند. نویسندگان صبح ادبیاتی را ساختند که در آن نقد سرمایه‌داری و فساد (صبح مطبوعه اول تهران در بازتاب دادگاه فاضل خداداد و مرتضی رفیقدوست بود و اسنادی را هم علیه محمد غرضی و بیژن زنگنه وزرای مخابرات و نیروی دولت‌هاشمی منتشر کرد) را با نفی سبک زندگی مدرن همراه کرد. معجونی طلایی که می‌توانست در بسیج نیروهای حاشیه‌ای جامعه بسیار کارآمد باشد و در آن دو تصویر محوریت داشت: مدیر دولتی فاسد (که جای سرمایه‌دار را گرفته بود) و دختران و پسران «بی‌بند و بار» (که مصداق تازه غرب‌زده و فکلی بودند).

بازتاب سیاسی: لاتی‌شدن محافظه‌کاری انقلابی

جناح راست در بهره‌برداری در این معجون طلایی در تردید بود و نتیجه تردید خود را در دوم خرداد ۷۶ دید. این غفلت با حضور پررنگ گروه‌‌های فشار تلافی شد. گروه‌هایی که با ایدئولوژی فوق‌الذکر تهییج می‌شدند. در همان زدوخورد‌ها و برهم زدن اجتماعات مدنی (بیشتر اطراف پارک لاله) بود که برای اولین بار شعارهایی با تم ثابت «سوسول‌ها» شنیده شد. در نهایت با برخوردهای «قانونی» با جناح اصلاح‌طلب، گروه‌های فشار برای مدتی به حاشیه رفتند اما این پایان ماجرا نبود.

ظهور محمود احمدی‌نژاد در صحنه سیاسی ایران نوید دوران تازه‌ای را می‌داد. شعار مبارزه با فساد به کار آمد و او رئیس‌جمهور ایران شد. گرچه در برنامه تلویزیونی خود در سال ۸۴ نوید می‌داد که موی بیرون مانده دختران و تی‌شرت آستین‌کوتاه پسران مسأله اصلی کشور نیست اما در سال ۸۸ ـ به‌خصوص در شب مناظره با مهم‌ترین رقیبش‌ـ تمام عناصر معجون طلایی را برای بسیج پایگاه اجتماعی خود به کار گرفت. در فاصله این چهار سال اتفاقی که افتاد احیای خرده‌  فرهنگ لاتی و پیشروی آن در عرصه سیاسی بود. اگرچه تکه‌کلام‌های به یادماندنی احمدی‌نژاد مانند «این ممه را لولو برد» اعجاب (یا تشویق) مردمان را به همراه داشت اما فرآیندی جدی‌تر در لایه‌های زیرین جامعه در جریان بود که حتی از خود احمدی‌نژاد هم گذر کرد.

مهم‌ترین گروه اجتماعی و نماد نمود این احیا، بی‌تردید قشر مداحان بود. احیایی که همراه شد با تضعیف روحانیت و ریش‌سفیدی در عرصه سیاست. جریانی در دولت که از این جریان حمایت می‌کرد در ابتدا فکر می‌کرد سرنخ همه‌چیز را در دست دارد اما وقتی مداحی خطاب به احمدی‌نژاد یادآوری کرد که «رگ لاتی‌اش هنوز هم هه» معلوم شد دولتیان بد رودست خورده‌اند. اما این لاتی‌شدن حوزه سیاست و سوسول دیدن مخالفان، در جریان انتخابات و ناآرامی‌های بعد از آن بیشتر خود را نشان داد. در همان شب‌های انتخابات شعار «سوسولا برین خونه می‌خوایم بریم قهوه‌خونه» نشان می‌داد که یک سوی رقابت‌ها، صحنه را چگونه می‌بیند.

حتی رفتار وسخنان احمدی‌نژاد هم معنای دیگر می‌یافت. بعد از مهم‌ترین مناظره انتخاباتی‌اش وقتی نام از‌هاشمی رفسنجانی و پسرانش آورد برخی هودارانش که به خیابان‌ها آمده بودند شناسنامه‌های مهرنخورده خود را به هواداران رقیب نشان می‌دادند و می‌گفتند به پاس «مردی» دکتر برای اولین رأی خواهند داد. معلوم بود که کسی سودای مبارزه با فساد پیگیری قانون‌مدار ندارد، همین مردی کافی بود که جماعتی همراه شوند.

اما بعد از انتخابات بود که این تضاد سوسول و لات معنای اروتیک هم یافت. تازه مردم فهمیدند که هواداران رقبای جریان حاکم قبل از دست زدن به شورش در استخر شراب، مختلط شنا کرده‌اند و برنامه‌های فردای خود را آنجا آموخته‌اند. مردم فهمیدند که در ستاد جریان حاکم زیارت عاشورا خوانده می‌شده و در ستاد رقبا، افراد به سگ‌بازی مشغول بوده‌اند. تئوریسین جوانی تعارفات را کنار گذاشت و گفت منشا ناآرامی‌ها غریزه جنسی بوده است. این گفتمان تازه که قبلاً تخم‌ریزی کرده بود به سرعت و نشو و نما پیدا کرد. ورای رسانه‌ها و اظهارنظرهای سیاسیون، در قهوه‌خانه‌های پایین شهر که می‌نشستی برایت از اغوای دختران «فتنه‌جوی بالای ونک» می‌گفتند که در همان ایام انتخابات برای کسب رأی جوانان ساده‌دل جنوب شهری چه پیشنهادهای بی‌شرمانه‌ای که نمی‌داده‌اند.

این حرف‌ها چه ریشه واقعیت داشت و چه ریشه در فانتزی جنسی گوینده، نگاه یک طرف مهم در جامعه ایران را بازتاب می‌داد. این نگاه وقتی با خشونت همراه شد فاجعه‌ای را رقم زد که تن همه را لزراند: کهریزک. فاجعه عمیق‌تر آن بود که بازی از دست همه خارج شده بود. فاجعه کهریزک واکنش تند جامعه و نظام را در پی داشت. در فرهنگ لاتی، تنبیه طرف مقابل می‌تواند جنسی باشد و از این بابت نباید عذاب وجدان داشت. راهیابی خرده‌فرهنگ لاتی به سیاست ایران نتیجه‌ای جز این نمی‌توانست داشته باشد.

حالا از دو سال گذشته است اما این خرده فرهنگ هنوز به حیات خود در جامعه ادامه می‌دهد و افرادی را به عمل وا می‌دارد . پیش بینی ادامه داستان زیاد سخت نیست. منازعه لات و سوسول همچنان ادامه دارد. دو اصطلاح لات و سوسول از این منظر بسیار کلیدی هستند که نشان می‌دهند شکاف اصلی در ایران اگرهم طبقاتی باشد، خود را ار طریق دو تصویر، دو شمایل در برابر هم نشان می‌دهد که خصلتی فرهنگی و ایدئولوژیک دارند به نظر می‌رسد باید منتظر وقایعی موحش تر از آن که در خمینی شهر روی داد، بود.

امتیاز دهی: