تبلیغات
نسل سوخته
دیدگاه () | 1391/04/31 | دسته‌بندی: ادب و فرهنگ,

گفت‌وگو با پاتریشیا کرون درباره تاریخ‌نگاری شرق‌شناسانه از اندیشه سیاسی اسلام

نسل سوخته ... //  گفت‌وگو با پاتریشیا کرون درباره تاریخ‌نگاری شرق‌شناسانه از اندیشه سیاسی اسلام

پاتریشیا کرون در سال 1945 در دانمارک متولد شد. تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته تاریخ در دانشگاه کپنهاگ آغاز کرد و سپس برای تکمیل آن راهی دانشگاه لندن شد. او ابتدا در کینگز کالج و سپس در مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی به تحصیلات خود ادامه داد و در سال 1974 از رساله دکترای خود دفاع کرد که به تحقیق در باب «موالی» اختصاص داشت.

 پس از آن در کنار تحقیق و پژوهش به تدریس و راهنمایی دانشجویان در دانشگاه‌های لندن، آکسفورد و کمبریج پرداخت. کرون از سال 1997 تاکنون به عنوان استاد مطالعات اسلامی در موسسه تحقیقات عالی پرینستون در ایالات متحده به تحقیق و پژوهش اشتغال دارد. وی با اینکه در مسافرت بود و مشغله فراوان داشت، اما به صورت کتبی و از طریق اینترنت به سوالات مطروحه پاسخ داد.


شما در ایران جزء شرق شناسانی شناخته می‌شوید که درباره تاریخ اندیشه سیاسی در اسلام تحقیق و پژوهش داشته‌اند. سوال این است که چرا شرق شناسی یک دایره بسته و غیر قابل نفوذ است؟ به عبارت دیگر؛ چرا شرق‌شناسی قائل به استفاده از اندیشه‌های مطروحه در بیرون از پارادایم خود نیست؟ معمولاً ما می‌بینیم که شرق‌شناسان برای ارائه رفرنس، به آثار یکدیگر ارجاع می‌دهند تا از این طریق صحه‌ای بر مطالب خودشان نیز بگذارند. چرا شرق‌شناسان و از جمله شما، به آثاری که متفکران شرقی همچون سید جواد طباطبایی و محمد عابدالجابری نگاشته‌اند، بی‌اعتنا هستند؟ در حالی که ما در ایران شما را می‌شناسیم، آیا شما متفکران ایرانی را می‌شناسید؟

 

من متفکر نیستم، من مورخم و هم خودم و هم همکارانم به آثارمحققان ایرانی و عربی ارجاع می‌دهیم ولی به آثارمتفکران ارجاع نمی‌دهیم – چه ایرانی یا عربی باشند چه اروپائی و چینی. مگر اینکه خود متفکران موضوع پژوهش ما باشند. هدف مورخان با متفکران --روشنفکران و فیلسوفان و روحانیان-- تفاوت دارد. مورخان می‌خواهند حوادث گذشته را بازسازی کنند و توضیح دهند که چرا این طور شد – مثلاً «الامر شوری» معنی‌اش در عصر اموی چه بود و چرا مردم در عصر اموی اغلب تقاضا می‌کردند «الامر شوری» باشد و در عصر عباسی ناگهان دیگر نمی‌خواستند؟ یا زیدیان چرا اصرار می‌کردند امام باید حاضر باشد و بجنگد و علم واقعی داشته باشد وقتی که امامیان امام غائبی قبول می‌کردند؟ عواملی که وضع و فکر و رفتار مردمی را توضیح می‌دهند که آن وقت بودند چه عواملی هستند؟ ما آن وقت نبودیم و باید تا حد امکان خودمان و زمانمان را فراموش کنیم. روشنفکران و فیلسوفان و روحانیان حوادث گذشته را از منظر امروزی می‌بینند.

 

می‌خواهند مشکل‌های زمان حاضر را حل کنند و گذشته برای ایشان مثل گنجی است که از آن چیزهای خاصی را که برای هدفشان مفید باشد می‌گیرند. مثلاً اگر در آرزوی دموکراسی هستند می‌گویند مسلمانان دوران اول در آرزوی «الامر شوری» بودند و به خاطر خلفاء و حاکمان بد این طور نشد و ما باید اندیشه سیاسی اسلامی را بازسازی کنیم. آنها علاقه‌مند نیستند که معنی الامرشوری در گذشته را بدانند، بلکه می‌خواهند تاریخشان را از نظر امروزی بسازند. از این است که ‌اندیشه‌های محمد عابد الجابری (یا روشنفکران غرب یا هند یا چین یا..) برای مورخان مفید نیستند. اندیشه‌های این افراد برای مورخان فکر معاصر و فقط در مقام موضوع پژوهش جالب است. می‌توان برای روشن شدن موضوع مثالی از رشته‌های علوم زد.

 

همچنان که می‌دانید کسانی هستند که در رشته ژنتیک کار می‌‌کنند و کسانی هم هستند که در باب طرز استفاده از دستاوردهای علم ژنتیک کار می‌کنند. موضوع دوم شاخه‌ای از علم اخلاق است. محققان ژنتیک درون چارچوب علم ژنتیک کار می‌کنند و به تحقیق یک دیگر ارجاع می‌دهند. حالا تصور کنید که آنها بخواهند بنا بر اندیشه علم اخلاق کار کنند. مثلاً بگویند اگر این سلول این طور رفتار کند می‌تواند نتیجه‌های اخلاقی بد داشته باشد، پس ‌نباید باور کنیم این طور رفتار می‌کند و آزمایش‌هایی که شاید این رفتار را تایید کنند انجام نمی‌دهیم. می‌خواهیم چیزی که با فکر‌های اخلاقی امروزی ما سازگار است تأیید شود. در این صورت شما می‌گویید کار این محققان ژنتیک دیگر علمی نیست بلکه ایدئولوژیک شده. مورخانی که بنا بر اندیشه‌های متفکران (روشنفکران یا روحانیان) تاریخ می‌نویسند هم ایدئولوژیک شده‌اند.

 

معمولا شرق شناسان در تحقیق و تفحص درباره اندیشه سیاسی در اسلام به سه گونه ‌اندیشه‌‌ورزی «اندرزنامه نویسی ایرانی»، «فلسفه سیاسی یونانی» و «شریعت نامه نویسی اهل سنت» اشاره می‌کنند. اما شما در این دسته بندی، اندیشه سیاسی اسماعیلیه را نیز وارد کرده‌اید. آیا شما معتقدید که دسته‌بندی سه گانه که اسماعیلیه را در نظر نگرفته بود، ناظر به سیمای عمومی اندیشه سیاسی در اسلام نیست؟ به عبارت بهتر آیا تا کنون «اسماعیلیه» غفلت بزرگ شرق شناسی در اندیشه سیاسی پژوهی بوده است؟

 

اولاً کدام شرق‌شناسان؟ این طور نیست. کتاب من به فکر سیاسی همه فرقه‌ها می‌پردازد. به دسته‌بندی شما امویان و شیعیان نخستین و خوارج و زیدیان و معتزله و اهل سنت وجماعت نخستین را می‌افزایم. اسماعیلیان چه فرقی با بقیه دار ند؟ ترتیب بخش اول و دوم کتاب ترتیبی زمانی است. بخش دوم شامل اندرزنامه نویسی ایرانی و فلاسفه و سنیان و اسماعیلیان است از این که همه در قرن‌های چهارم و پنجم هجری آشکار شده‌اند و روابط متقابل هم میان‌شان بوده است. ولی حتماً شما فکر نمی‌کنید مسلمانان پیش از قرن چهارم اندیشه سیاسی نداشتند؟ بخش اول در باره فکر سیاسی از ابتداء تا قرن چهارم است. شاید فکر بکنید بخش اول فقط در باره پس زمینه تاریخی باشد ولی این طور نیست.

 

زمینه تاریخی و تحول فکری را با هم مطرح می‌کنم. می‌توانم به پرسشتان در باره منابع فارسی هم اینجا جواب بدهم. چرا انبوه منابع عربی وفقط چند منبع فارسی به کار می‌برم؟ جواب ساده است. موضوع کتابم فکر سیاسی جهان اسلامی تا حمله مغول، نه فکر سیاسی در ایران بعد از طلوع فارسی نو است.

 

از ابتداء تا قرن چهارم همه مسلمانان به عربی می‌نوشتند و بعد از قرن چهارم اکثریت بزرگ مسلمانان همچنان به نوشتن به عربی ادامه دادند. فارسی زبان محلی بود. بعد از آمدن سلجوقیان فارسی در ایران مهمتر شد، ولی عربی مهمترین زبان حتی در ایران سلجوقی، تا چه رسد به بقیه کشورهای اسلامی، باقی می‌ماند. از این است که منابع فارسی برای این کتاب خیلی مهم نیست. فقط برای اندرزنامه نویسی اهمیت دارد و حتی در این حوزه هم فارسی تنها زبان نیست. بسیاری از اندرزنامه‌ها به عربی نوشته می‌شدند.

 

همان گونه که مستحضرید کتاب شما در زبان فارسی به «تاریخ اندیشه سیاسی در اسلام» ترجمه شده است. آیا شما در این کتاب دغدغه روایت تاریخ داشته‌اید یا این که درصدد بوده‌اید که مفاهیم اندیشه سیاسی [آن وقت] را توضیح دهید؟

بله، این مقصودم بود.

 

شما در برخی از صفحات کتاب به وضوح پا را فراتر از پارادایم شرق شناسی می‌گذارید. در حالی که همه شرق شناسان معتقدند که پس از حملات غزالی در ایران فیلسوفی به ظهور نرسید. ولی شما از سهروردی، باباافضل و خواجه نصیر نام می‌برید. چرا و چگونه است که شما با این ایده شرق شناسانه مخالفت دارید؟

 

باز هم شرق شناسان(؟) حتماً مقصودتان همه روشنفکران است (از جمله محمد عابد الجابری). حتماً روشنفکران این اعتقاد را از شرق شناسان گرفته‌اند، و سی سال پیش همه شرق‌شناسان واقعاً این طور می‌گفتند، ولی کار مورخان در طول این سال‌ها در حال رشد و کمال بوده است. اذعان به تداوم فلسفه تازگی ندارد. بیست سال پیش دیمیتری گوتاس، متخصص فلسفه اسلامی، سخنرانی تندی در یک کنفرانس بزرگ کرد و گفت برداشت مرسوم در باب فلسفه نادرست است و بنا بر بی‌اطلاعی است. نسخه‌های بسیاری درباره منطق و علم طبیعی و طب و...از عصر بعد از غزالی هست که هیچ کس ندیده و نخوانده است،... درست است که بعد از ابن‌سینا و شاگردانش فلاسفه‌ای مثل او و فارابی دیگر در شرق نبودند، ولی فلسفه از میان نرفت. فلسفه و کلام و تصوف در هم آمیختند (همچنان که در اروپا فلسفه در خدمت کلام مسیحی به کار برده شد).

 

فلسفه دیگر رشته جدا و متمایزی نبود بلکه به رشته‌های دیگر تسری یافت و فکر اسلامی را تغییر داد. فخر الدین رازی، نصیر الدین طوسی، سهروردی و... همه نمونه‌های این تحول‌اند. امروز فلسفه و علم طبیعی اسلامی بعد از حمله مغول موضوع مهمی شده است. یک مرکز در دانشگاه مک گیل در کانادا هست که نسخه‌ها را جمع می‌کند و در این باب پژوهش می‌کنند. یکی از مدیران این مرکز ویسنوسکی و دیگری یوسف راغب است. با مراکز علمی در ایران هم ارتباط دارند. در ‌هاروارد خالد الرویهب در رشته علم منطق در عصر مملوک و عثمانی تحقیق می‌کند.او تا حدودی به منابع مغول هندی هم می‌پردازد. در دانشگاه دیگری اسد حمد در باب فلسفه در مدرسه‌های هند تا قرن نوزدهم مسیحی کار می‌کند، و...و... اگر می‌گفتم در ایران بعد از غزالی دیگر فلسفه نبود همکارانم مرا مسخره می‌کردند و می‌گفتند این محقق کجا بوده که نمی‌داند تلقی ما از وضع فلسفه کاملا تغییر کرده است؟ فکرش دیگر معتبر نیست و....داستان قدیمی در باره غزالی و فلسفه واقعاً هیچ وقت باور کردنی نبود.

 

یک مرد زاهد چطور سرنوشت اندیشه همه جهان اسلامی از مغرب تا هند را با چند کتاب تغییر می‌دهد؟! کاش آنقدر آسان بود! ولی روشنفکران این داستان را دوست دارند از این که به کسی یا چیزی احتیاج دارند که آن را سرزنش کنند. همیشه فکر می‌کنند کی یا چه عاملی ما را تباه کرده است؟ باید تقصیر غزالی یا سلجوقیان یا مغول یا استعمار یا عاملی دیگر باشد، اگر فلسفه قطع نمی‌شد ما امروز در وضع خیلی بهتری بودیم و... این علم تاریخ نیست، اعتقاد ایدئولوژیک است.

 

شما ابن سینا را «متخصص علوم اجتماعی» نامیده‌اید که الهام بخش «ابن خلدون» نیز شده است.

 

فکر می‌کنم باید اینجا سوء‌تفاهمی حادث شده باشد. می‌گویم که تحول از فارابی به ابن خلدون هست و می‌گویم می‌توانیم مرحله‌ای از این تحول را در اثر ابن سینا ببینیم، ولی نمی‌گویم ابن سینا مستقیماً الهام بخش ابن خلدون است. می‌گویم این تحول به فکر ابن خلدون منتهی شد.همچنان که در جای دیگری می‌گویم الهام بخش ابن خلدون ابن رشد بود منظور آن است که در ادامه و در ارتباط با هم....

 

به نظر می‌رسد که توضیحات شما در کتاب مکفی نیست. همه معتقدند که ابن سینا قله خردورزی و عقل فلسفی در تمدن اسلامی است و «ابن خلدون» با اعراض از این میراث موفق شد که علم عمران را بنا نهد. حتی دشمنی ابن خلدون با فلاسفه نیز واضح است. پس چگونه شما این نقش را برای ابن سینا قائل هستید؟

 

دوباره برداشت‌تان بنا بر نگاه روشنفکران است، نه مورخان. به نظر شما فلسفه یک چیز مطلق و غیر قابل تقسیم است و مردم یا دشمنان آنند یا یارانش. و اگر دشمنان هستند نمی‌توانند از آن یاد بگیرند. دو باره کاش چیز‌ها آن طور ساده بودند. در این صورت کار مورخان خیلی ساده می‌شد، مثل این که دو را به ده اضافه کنیم یا سه را از پنج کم کنیم. مثل اینکه در گذشته همه چیز خیلی ساده بوده، فقط امروز پیچیده و متنوع شده است! شما می‌دانید که این طور نیست. حتماً «منقذ» غزالی را خوانده‌اید که در آن در باره فلسفه صحبت می‌کند. اول میان شاخه‌های فلسفه تمیز می‌دهد و جداگانه ارزیابی می‌کند. ریاضی: خوب است. سیاسیات: اشکالی ندارد. هندسه وعلم طبیعی..: خوب (با چند استثنا). منطق: هم خوب است.

 

الاهیات: بد است. خلاصه غزالی ساده انگارانه فکر و صحبت نمی‌کند. وقتی که ضد فلسفه می‌نویسد هدفش همیشه الاهیات است، یعنی ما بعد الطبیعه: خدا، آفرینش جهان، قیامت و بهشت و دوزخ. علاوه بر آن روشن است که خودش حتی درعلم الاهیات تحت تاثیر ابن سینا بود. «المنقذ» کتابی کوچک برای مردم عادی است، ولی غزالی هم چیزهایی برای محافل خاص نوشته است وآنها متفاوت‌اند. در کتابم به کار فرنک گریفل و محمد عفیفی ارجاع می‌دهم، ولی دیگران هم در باره تلقی متنوع غزالی نوشته‌اند. علاقه مندان این موضوع می‌توانند «مشکاة الانوار» را بخوانند. کوچک است و زیباست و افراد بسیاری در باره این متن نوشته‌اند.

 

چون مثل این که با المنقذ سازگار نیست برخی از محققان معتقد بوده‌اند غزالی مؤلف این متن نیست، ولی امروز مردم معمولا انتساب آن را قبول می‌کنند، به خصوص حالا که متن‌های دیگری ازهمان نوع منسوب به غزالی پیدا کرده‌اند و به نظر می‌رسد او مؤلف این متن‌هاست. در مورد ابن خلدون روشن است که علم فلسفه را خوب می‌شناخت. او اصطلاحات فلسفی در علم تاریخش به کار می‌برد. مقاله‌های مفصل در بارۀ این موضوع هست. او در واقع یکی از نظریات غلط فلاسفه در رشته علم مدنی را تصحیح می‌کند. تلقی‌اش از الاهیات فلسفی با علم مدنی/سیاسی ربطی ندارد.

امتیاز دهی: