تبلیغات
نسل سوخته
دیدگاه () | 1391/03/26 | دسته‌بندی: سیاسی,

 کوشش ایرانیان از پیش از انقلاب مشروطه 1278 تاکنون برای تقویت دموکراسی پارلمانی هیچ گاه تعطیل نشده است. این تقلای ایرانیان برای ریشه دار کردن دموکراسی پارلمانی در حالی در جریان است که در کشورهای غربی خصوصاً در دو دهه اخیر نظریه دموکراسی لیبرال که مسلط ترین قرائت از دموکراسی پارلمانی است، به شدت به پرسش گرفته شده و منجر به نظریه پردازی های جدیدی در باب دموکراسی شده است- مانند نظریه های «دموکراسی مشورتی» دیوید میلر و «دموکراسی گفت وگویی» آنتونی گیدنز. اگرچه تجربه جنبش اصلاحی در سال های اخیر نشان داد جامعه ایران همچنان در چالش با دموکراسی پارلمانی است، آگاهی از چالش های نظریه «لیبرال دموکراسی» برای ما مفید خواهد بود.

نسل سوخته ... رهیافتی دموکراتیک با اشاره به ایران// حمیدرضا جلائی پور

 از نظر این نوشته نظریه «دموکراسی گفت وگویی» نقد منسجمی را از نظریه فوکویاما و میلر ارائه می دهد، که ارائه این نقد جامعه شناختی هدف اصلی این مقاله است. سپس از منظر ابعاد تبیینی و تجویزی این نظریه یکی از علل دموکراسی خواهی در جهان کنونی (و از جمله ایران) را توضیح می دهم.معنای اجمالی دموکراسی یعنی حکومت مردم بر مردم نه حکومت یک فرد یا یک گروه بر مردم. نظریات گوناگون دموکراسی، هر کدام به طرز خاصی سعی می کنند این معنای اجمالی دموکراسی را روشن کنند.


نظریه لیبرال دموکراسی فوکویاما یکی از مشهورترین این نظریه ها است. در مقابل نظریه «دموکراسی گفت وگویی» در پی نقد و تکمیل نظریه فوکویاما نیست، بلکه «دموکراسی گفت وگویی» یک نظریه وسیع تر و چند بعدی است که سعی می کند نظریه لیبرال دموکراسی را هم در خود جای دهد. گیدنز برای تبیین این دموکراسی از سه سکو گذر می کند. اول نظریه پرنفوذ لیبرال دموکراسی فوکویاما را به چالش می کشد. دوم با همدلی بحث نظریه «دموکراسی مشورتی» را به میان می کشد ولی آن را یک بعدی و کافی نمی داند. در سکوی سوم با اتکا به نظریه کلانش درباره جهان جهانی شده یا مدرنیته متاخر (یا جهان رها شده) از «دموکراسی گفت وگویی» که با ویژگی های این مدرنیته تناسب دارد، دفاع می کند.

دموکراسی لیبرال

در سکوی اول گیدنز می گوید در نظریه فوکویاما دو مفهوم لیبرالیسم و دموکراسی کلیدی است. اولی حکمرانی قانونی و به رسمیت شناختن آزادی بیان و مالکیت مردم را تأمین می کند و دومی از حقوق برابر مردم در رأی دادن (و کاندیدا شدن) و تشکیل انجمن های سیاسی حکایت می کند. در جوامع غربی اولی باعث کارآیی در عرصه اقتصاد و دومی موجب مشروعیت نظام سیاسی می شود. گیدنز تصریح می کند که فوکویاما اعتقاد ندارد که رابطه دو مفهوم لیبرالیسم و دموکراسی یک رابطه اقتصادی است. اگرچه در جوامع بورژوازی، آزادیخواهان ثروتمند شده اند ولی آن چیزی که دموکراسی خواهی را به حرکت در می آورد، هدف کاملاً غیرمادی «به رسمیت شناختن آزادی» است. به نظر فوکویاما و به تأسی از هگل حرکت تاریخی جوامع، نوعی مبارزه برای «احقاق حق» است. لیبرال دموکراسی و سرمایه داری (اقتصاد آزاد) به این دلیل به هم وابسته اند که هر دو توسعه «خودمختاری فردی» را بهبود می بخشند. بدین معنا که توسعه اقتصادی که از علم و تکنولوژی جان می گیرد، به یک نظام آموزشی سراسری نیاز دارد، که تقاضای احقاق حقوق را در میان مردم افزایش می دهد. در صورتی که چنین فرآیند «حق خواهی» را در میان مردم فقیر و بی سواد نمی توان دید. از نظر فوکویاما علت بنیادی سقوط کشورهای بلوک شرق در دهه ۱۹۹۰ فقدان «کارآیی» و «مشروعیت» یا غیبت سازوکارهای لیبرال دموکراسی بود.سپس گیدنز در نقد نظریه فوق این سئوال را مطرح می کند که زندگی در زمانه پیروزی لیبرال دموکراسی در جوامع غربی، چقدر رضایت بخش است؟ از نظر او در نظریه لیبرال دموکراسی فوکویاما حداقل برای شش مسئله پاسخ قانع کننده ای وجود ندارد. اول، این نظریه قادر نیست اضمحلال و ذوب شدن حکومت های بلوک شرق را در دهه پیش توضیح دهد. مسئله دوم، در زیر سایه لیبرال دموکراسی های جوامع غربی سال به سال اندازه جمعیت غیر سیاسی (که در انتخابات دوره ای مشارکت نمی کنند) زیاد می شود.

گویی مسائلی را احزاب اکثریت و اقلیت برای مردم بیان می کنند که مسائل آنان نیست. بدین دلیل بین حاکمان و مردم فاصله افتاده است. سوم، در لیبرال دموکراسی انباشت فراوان تولید و مصرف انبوه صورت گرفته است، اما این انباشت به قیمت تخریب روزافزون محیط زیست بوده است. در حالی که فوکویاما در قبال این بحران فقط می گوید که بورژوازی غربی به اندازه کمونیسم در بلوک شرق ویران کننده محیط زیست نیست. چهارم، در لیبرال دموکراسی مسئله «نسبیت گرایی» ارزشی به طور جدی مورد توجه قرار نمی گیرد. به عنوان مثال در جهان مدرن با سودجویی و لذت جویی افراطی بخشی از مردم، یا با بنیادگرایی های مذهبی قومی و جنسیتی بخش دیگری از مردم چه باید کرد؟ مسئله پنجم، لیبرال دموکراسی ها معمولاً در چارچوب دولت- ملت ها ظهور کرده اند، اما مردم در شرایطی زندگی می کنند که این چارچوب در معرض امواج جهانی کننده، دستخوش تغییرات اساسی قرار گرفته است. ششم، فوکویاما ظهور لیبرال دموکراسی را ناشی از تحول چهار صد ساله بورژوا ها در جوامع غربی می داند ولی توضیح نمی دهد که چرا تنها در دو دهه اخیر موج دموکراسی خواهی در جهان و از جمله در اروپای شرقی فزاینده شده است. بدین ترتیب با توجه به این مسائل گیدنز در سکوی اول از نظریه لیبرال دموکراسی فاصله می گیرد.

دموکراسی مشورتی

در سکوی دوم، او با حالتی همدلانه نظریه «دموکراسی مشورتی» دیوید میلر را مورد ارزیابی قرار می دهد. به یک معنا «دموکراسی مشورتی» در مقام نقد دموکراسی لیبرال بر آمده است. اگر دموکراسی لیبرال شامل یک رشته نهادهای نمایندگی از سوی مردم است، دموکراسی مشورتی بر سازوکارهایی (در درون نهادهای نمایندگی) تأکید می کند که از طریق آن مردم این امکان را پیدا می کنند که در مورد خط مشی های عمومی در حوزه سیاست و حکومت به توافق برسند. از نظر میلر ماهیت اصلی حکومت همان تعیین اولویت ها و خط مشی ها و نسخه های سیاسی است که برای دردهای مردم می پیچد. اما این نسخه ها در اساس با هم تعارض دارند و نهاد های دموکراتیک می خواهند راهی برای حل این نسخه های متعارض پیدا کنند. میلر با تاثیرپذیری مستقیم از آرای یورگن هابرماس خصوصاً نظریه عقلانیت ارتباطی و عرصه عمومی وی، معتقد است که توافق بر سر نسخه های سیاسی متعارض باید از طریق بحث آزاد و غیر تحمیلی صورت گیرد و هدف از این بحث باید رسیدن به یک حکم و نسخه «توافق شده» باشد. در صورتی که در لیبرال دموکراسی نسخه ها از طریق تبلیغات یک طرفه و نه با یک «کنکاش عمومی» به ذهن مردم القا و دیکته می شود.در اینجا بحث «کنکاش عمومی» شاخص تعیین کننده ای است.

 میلر همانند فوکویاما معتقد نیست که اتخاذ هر تصمیم در عرصه سیاسی یک جواب و یک راه حل دارد و ما در فرآیند تصمیم گیری دموکراتیک مجبوریم از میان جواب ها و راه های گوناگون اقدام به رأی گیری کنیم. میلر برخلاف نظریه متعارف لیبرال دموکراسی، مشارکت همگانی را شاخص دموکراسی نمی داند بلکه «کنکاش عمومی» درباره خط مشی ها را در جامعه شاخص دموکراسی می داند. لذا از نظر میلر هرچه سازوکارهای دموکراسی پارلمانی و تصمیمات نمایندگان مردم قابل رؤیت تر و شفاف تر باشد و هرچه اجتماعات گوناگون در جامعه بتوانند حرف هایشان را با صدای رساتر بزنند و بر مکانیسم های انتخاباتی تاثیر بگذارند، ما به تحقق «دموکراسی مشورتی» نزدیک تر می شویم. گیدنز نیز در بحث خود، این «دموکراسی مشورتی» را که مجامع متعارف دموکراسی پارلمانی را با مجامع دیگر جامعه، از طریق سازوکار شفافیت ساز پیوند می دهد مورد تأکید قرار می دهد. وی معتقد است این دموکراسی با ویژگی «بازاندیشانه جوامع جدید» (بازاندیشی به معنای نقش فزاینده آگاهی مردم در تدبیر امور روزمره و ساخت مندی مجدد نهادهای جامعه) تناسب دارد. اما به رغم این نظر همدلانه از نظر گیدنز مشکل اساسی «دموکراسی مشورتی» این است که تنها نسخه ای برای درمان معایب لیبرال دموکراسی در عرصه رسمی سیاست، یعنی حکومت است. در صورتی که اکنون مردم در جهان و جامعه ای زندگی می کنند که عرصه رسمی سیاست تنها یکی از عرصه های تاثیرگذار بر زندگی آنها است و نظریه دموکراسی مشورتی واقعیت های دگرگون ساز جهان جهانی شده را به خوبی مورد توجه قرار نمی دهد. لذا گیدنز از سکوی «دموکراسی مشورتی» هم فاصله می گیرد.

دموکراسی گفت وگویی

سکوی سوم، دفاع از «دموکراسی گفت وگویی» در مدرنیته متاخر از نظر گیدنز مردم اولاً در جهانی زندگی می کنند که زندگی روزمره آنها تحت تاثیر امواج «جهانی کننده» است. از نظر او چهار نهاد اصلی جامعه مدرن- یعنی نهادهای نظارتی/ حراستی، نظامی، صنعتی و سرمایه داری- از چهار قرن پیش به طور جهانی عمل می کردند. اما انقلاب در تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات در دهه های اخیر ابعاد جهانی کننده جهان کنونی را جهانی تر و برای همه قابل رؤیت تر کرده است. ثانیاً و متقابلاً اعمال روزمره مردم، ساخت اجتماعی و رویه های جهانی، ملی و محلی را دگرگون می کند و مجدداً ساخت پیدا می کنند یعنی ساخت یابی در همه سطوح در جریان است. ثالثاً در این جهان، گسترش نظام های علمی، کارشناسی و تکنولوژیکی از طریق رسانه های سیال جهانی و وسایل سریع حمل و نقل، روند بازاندیشی سنت ها را در همه جوامع تسریع می کند. (بخشی از سنت ها فراموش می شوند و بخشی از آنها باز تفسیر شده و در چرخه زندگی قرار می گیرند) گویی مردم در جوامع پساسنتی زندگی می کنند. نکته این است که «دموکراسی گفت وگویی» لازمه چنین جهان و جامعه ای است. زیرا در این جوامع، روزبه روز بر «فردیت» مردم اضافه می شود و ارتباطات افراد استقلال بیشتری پیدا می کند و شکل های کهن ایجاد «همبستگی» میان مردم روز به روز رنگ می بازد. از نظر گیدنز همبستگی مجدد در این جوامع بدون بازسازی «اعتماد فعالانه» میسر نیست. برای بالا بردن ظرفیت اعتماد فعال راهی جز «گفت وگو» نیست. دموکراسی گفت وگویی لزوماً همانند دموکراسی مشورتی، در جهت دستیابی به اجماع عمل نمی کند چون مسائل سیاسی، در بیرون و درون ساختار سیاسی، ذاتاً متنازع هستند. دموکراسی گفت وگویی تنها فرض را بر این می گیرد که «گفت وگو» در یک فضای عمومی راهی برای همزیستی با دیگری در یک وضعیت «مدارای متقابل» است. خواه این دیگری یک فرد باشد و خواه یک اجتماع جهانی از مومنان یک دین بزرگ. از این رو در دموکراسی گیدنز، با هر نوع بنیادگرایی (اعم از نوع لیبرالی، مذهبی، فمینیستی و قومی) مخالفت می شود. در دموکراسی او بیشتر به امکان تداوم گفت وگو در جهان پساسنتی توجه می شود.هم اکنون دموکراسی (های) گفت وگویی در چهار زمینه در میان مردم، در این جهان جهانی شده در حال پیشروی است و بر سیاست رسمی کشورها اثر می گذارد. زمینه اول در حوزه «زندگی خصوصی» مردم است.

 از نظر او خصلت فزاینده بازاندیشی در زندگی روزمره از خانواده ریشه دار مرد سالار سنت زدایی کرده است.حوزه دوم، در قلمرو جنبش های جدید اجتماعی و گروه های خودیاری است. ممکن است پاره ای از جنبش ها و گروه های خودیاری هدف دموکراتیک نداشته باشند، یا ضد آن باشند، یا توسط عوام فریبان رهبری شوند- که همه این موارد می تواند در نقطه مقابل دموکراسی قرار گیرد. اما بین جنبش های اجتماعی و دموکراسی یک رابطه تنگاتنگ برقرار است. زیرا این جنبش ها فضاهایی را برای «گفت وگوی همگانی» در میان مردم باز می کنند. به عنوان نمونه جنبش های فمینیستی هویت جنسیتی مردانه و زنانه را به نقد کشیده و وارد عرصه عمومی می کنند. بحث های این جنبش ها با بحث های درون حوزه های خانوادگی و خصوصی به شدت مرتبط است. این بحث ها معمولاً از حیطه نفوذ دستگاه رسمی حکومت و نظارت به دور است و قدرت مردم عادی را در برابر کارشناسان و متخصصان دولتی و نفوذ یک طرفه تبلیغاتی رسانه های سراسری افزایش می دهد. به بیان دیگر جنبش های اجتماعی بازاندیشی تشدید شده مردم را در جهان جدید بیان می کنند و در عین حال در آن تاثیر می گذارند.

سومین حوزه دموکراسی گفت وگویی در عرصه سازمان های بزرگ، یا شرکت های غول پیکر اقتصادی است. در طول قرن بیستم گویی «بوروکراسی های بزرگ، بهتر و کارآمدتر بوده اند» و گویی این سرنوشت محتوم جوامع مبتنی بر اقتصاد آزاد است. در صورتی که از نظر گیدنز هم اکنون سازمان های متکثر پسابوروکراتیک در برابر این روند قد علم کرده است. سازمان های بزرگ هم اکنون مسئولیت ها را واگذار می کنند و در یک فضای گسترده تر مذاکره و توافق کرده و در سطح محلی، ملی و جهانی، تقسیم کار و تجدید ساختار می کنند و کارآمدتر می شوند. چهارمین حوزه، با سازوکار نظام سیاسی جهانی سروکار دارد. در نظریه متعارف روابط بین الملل حرف اصلی این بود که لیبرال دموکراسی در درون دولت- ملت ها قوام می گیرد و در روابط میان دولت ها، شکاف ناشی از دولت های غیردموکرات باید به نحوی تحمل شود تا روزی لیبرال دموکراسی نیز در این کشورها ریشه بدواند ولی در جهان جهانی شده چنین نظریه متعارفی خریدار ندارد.

 زیرا خود لیبرال دموکراسی ها قادر به تدبیر امور جامعه خود نیستند و جوامع شان در معرض امواجی است که مستقیماً در کنترل آنها نیست. گیدنز با اشاره به پیشرفت زمینه های اجتماعی گفت وگو در چهار حوزه فوق می خواهد نشان دهد که «دموکراسی گفت وگویی» او فقط یک توصیه اخلاقی نیست بلکه نظریه ای است که از زندگی مردم در جهان متلاطم کنونی الهام گرفته و قصد دارد یکی از مهم ترین وجوه آن را که دموکراسی خواهی است، روشن کند. نظریه او صرفاً تکلمه ای بر نظریه دموکراسی لیبرال در درون جوامع غربی نیست. بلکه دموکراسی گفت وگویی با قرار گرفتن در زمینه جهانی شدن، گسترش بازاندیشی و جامعه پساسنت دموکراتیک کردن دموکراسی را حتی در حوزه حاکمیت لیبرال تشویق می کند. به بیان دیگر دموکراتیک کردن دموکراسی نه فقط در سطح دولت- ملت ها بلکه به معنای دموکراتیزه کردن در حوزه های خارج از سیاست رسمی همچون عرصه زندگی خصوصی سازمان های بوروکراتیک بزرگ و نظام سیاسی جهانی است. نکته جامعه شناختی و کلیدی نظریه دموکراسی گیدنز این است که او همچنان مسئله بنیادی «همبستگی» در میان مردم جامعه را که بنیانگذاران جامعه شناسی مثل امیل دورکیم سخت دل مشغول آن بودند، در جامعه به شدت جهانی شده کنونی مورد توجه قرار می دهد. به اعتقاد او اگرچه در این سال ها همه متفکران محافظه کار، راست و چپ، نگران فروپاشی اجتماعی در نتیجه فقدان «همبستگی» در میان مردم در جوامع پساسنتی هستند ولی او با صراحت می گوید برخلاف اندیشمندان محافظه کار با ارجاع تحمیلی مردم به سنت ها نمی توان به بحران همبستگی در میان آنان پاسخ داد. بلکه این دموکراسی های گفت وگویی از سطح خرد (یعنی خانواده) تا کلان (یعنی جامعه جهانی) است که می تواند پاسخگوی بحران همبستگی باشد و منجر به ایجاد همبستگی های جدید و مسئولانه گردد و روند حیاتی اعتماد فعالانه را در میان مردم تقویت کند. در صورتی که در نظریه لیبرال دموکراسی و دموکراسی مشورتی، با بحران همبستگی در جهان جهانی شده با عمق کافی برخورد نشده است.

ابعاد تبیینی و تجویزی نظریه گیدنز

تا اینجا کوشش شد در برابر نظریه فوکویاما و میلر مضمون اصلی «دموکراسی گفت وگویی» را در زمینه اجتماعی مدرنیته متأخر نشان داده شود. اینک با توجه به ابعاد «تبیینی» و تجویزی این نظریه کوشش می شود جریان دموکراسی خواهی اخیر جهانی توضیح داده شود. از نظر گیدنز بر اساس نظریه دموکراسی گفت وگویی می توان موج فزاینده دموکراسی خواهی را در دو دهه اخیر خصوصاً پس از فروپاشی بلوک شرق، که به موج چهارم دموکراسی خواهی معروف شده است، توضیح داد و همچنین می توان به علت اصلی بی رونقی نظام های لیبرال دموکراسی های واقعاً موجود در جوامع غربی پی برد.

بدین معنا که علت اصلی فروپاشی بلوک شرق صرف ضعف حکومت های این بلوک نبود بلکه زندگی روزمره مردم در جهان جهانی شده به شدت تغییر کرده بود. در میان مردم «بازاندیشی» و مقایسه وضع خود با کشورهای غربی گسترش یافته است و وسائل جدید ارتباط جمعی این مهم را ممکن کرده و بدین سان دموکراسی خواهی را در میان مردم تحریک کرده بود. در چنین شرایطی حکومت های بلوک شرق قادر نبودند به این وضعیت جدید پاسخ دهند و لذا از درون ذوب شدند و به نرمی فرو ریختند. همچنین از دید دموکراسی گفت وگویی علت اصلی بی رونقی لیبرال دموکراسی های غربی در این است که دموکراسی های پارلمانی در این جوامع قادر نیست به ویژگی بازاندیشی جامعه پاسخ دهد. از یک طرف این ویژگی باعث می شود عدم کارایی یا فساد دستگاه های حکومتی و بوروکراتیک به سرعت و شدت که قابل مقایسه با گذشته نیست، به رؤیت مردم بر سد. از طرف دیگر مطالبات مردم در سطح خانواده، جنبش های اجتماعی و سازمان های بوروکراتیک محلی منطقه ای و جهانی متولی ندارد. لذا مردم در این کشورها مطالبات خود را از کانال های شبه سیاسی مثل گروه های خودیاری و جنبش های جدید پیگیری می کنند.

 بنابراین اگر نظریه لیبرال دموکراسی فوکویاما در تبیین سقوط بلوک شرق با مشکل روبه رو است، نظریه دموکراسی گفت وگویی هم این سقوط را و هم بی رونقی لیبرال دموکراسی واقعاً موجود را توضیح می دهد.از زاویه تبیینی فوق درباره ایران چه می توان گفت؟ ایران در تاریخ معاصرش چهار تجربه دموکراسی خواهی داشته است- انقلاب مشروطه، نهضت ملی نفت، انقلاب اسلامی و جنبش اصلاحی دوم خرداد. فهم چرایی و تکوین هر کدام از این تجربه ها، حداقل به یک چارچوب نظری چند علتی نیاز دارد (که بررسی آن ها موضوع این نوشته نیست). با این همه نظر نگارنده این است که اگر قصد تبیین علل تداوم دموکراسی خواهی در جنبش اصلاحی (۱۳۸۲-۱۳۷۶) را داشته باشیم، متغیری که در نظریه دموکراسی گفت وگویی به آن اشاره شده، در چینش متغیرهای چارچوب نظری ما به کار می آید.

 بدین معنا که در تکوین جنبش مردم سالاری اخیر ایران، در کنار سایر علل از عامل: روند شدت یافتن بازاندیشی در همه اقشار، خصوصاً اقشار طبقه متوسط جدید شهری ایران (که خود معلول عوامل دیگری مثل گسترش تحصیلات همگانی و رسانه های ارتباطی است) است. این روند چنان نفوذ داشته است که حتی اقدامات بازدارنده شش ساله مخالفان دموکراسی که از امکانات قدرت سیاسی، نهادهای مذهبی، بنیادهای اقتصادی و رسانه های سراسری برخوردار بودند، منجر به توقف این روند نشده است. به عنوان نمونه بستن ده ها نشریه و روزنامه مرعوب کردن جنبش دانشجویی و فعالان سیاسی و فرهنگی منجر به کنترل گردش اطلاعات و آگاهی اقشار جامعه از سوی مخالفان مردم سالاری نشده است. زیرا کانال های ارتباطی (خصوصاً گسترش فزاینده ارتباطات تلفنی، فکسی، تلویزیون ماهواره ای، اینترنتی و رفت و آمدهای سریع هوایی) به طور کامل در کنترل حکومت در نمی آید و همچنان روند فزاینده «بازاندیشی» در جامعه تداوم دارد و مهار دموکراسی خواهی را با مشکل روبه رو کرده است- و همچنان «دموکراسی خواهی» یکی از مطالبات مهم اقشار متوسط ایران را تشکیل می دهد. گذشته از متغیر تبیینی نظریه «دموکراسی گفت وگویی» می توان ابعاد تجویزی (و راهبردی) این نظریه را مورد توجه قرار داد. بدین معنا که گیدنز معتقد است در جهان متلاطم کنونی اجزای مختلف هر جامعه در درون و بیرون خود در معرض امواج دگرگون کننده جهانی قرار دارد. جهانی که افراد و نهادهای آن به شدت در معرض بازاندیشی و بازبینی هستند و همبستگی مالوف و پیشین آنها سست می شود.

 در این جهان ایجاد همبستگی در میان افراد جامعه به نحو پیشین میسر نیست. افراد جامعه در معرض جذب جنبش های بنیادگرایانه پویش های جمعی لذت جویانه افراطی (مثل اعتیاد و الکلیسم و مصرف قرص های مخرب شادی آور) و فعالیت های اقتصادی به شدت سودجویانه هستند. در چنین جامعه ای توجه به لوازم دموکراسی گفت وگویی می تواند در میان مردم جهان- در کشورها، اجتماعات محلی و سازمان های فراملی مختلف- در عین قبول اختلاف، مجدداً همبستگی ایجاد کند و همزیستی را در این جهان متلاطم میسر نماید. باید توجه داشته باشیم که نظریه بنیادی تر گیدنز به نام ساخت یابی به او کمک می کند که در بحث دموکراسی گفت وگویی بین «تبیین» و «تجویز» (و راهبرد) پل بزند. زیرا مطابق نظریه ساخت یابی او افراد، فعالان جنبش ها، دولت ها و شرکت های چند ملیتی، عاملین بی اراده ساختارهای نظام سرمایه داری نیستند، بلکه گسترش روزافزون روند «بازاندیشی» چنان قدرتی به عاملین مذکور می دهد که ساختارهای موجود را نقد و دوباره ساخت یابی کنند. البته گیدنز «عامل گرای» محض نیست زیرا او تأکید می کند که ظهور عواقب ناخواسته رفتار عاملان در جامعه، به عاملین اجازه نمی دهد که ساختارها را هر طوری که میل دارند ساخت مند کنند و شکل دهند.اگر از دید تجویزی و راهبردی فوق به جامعه ایران نگاه کنیم حداقل بنا به پنج دلیل توجه به مضمون دموکراسی گفت وگویی برای این جامعه راهگشا است.

اول، مردم ایران از هویت های گوناگون مذهبی، سبک های متنوع زندگی، فرهنگ های قومی و درجات متفاوت توسعه یافتگی، برخوردارند و برای همزیستی و نظم یابی یا باید راه غلبه یک هویت و سبک را بر سایر هویت ها و سبک ها طی کرد (راهی که معمولاً حکومت های اقتدارگرا در پیش می گیرند) یا باید گفت وگو و مدارا را تجربه و نهادینه کنند.

دوم، ظهور جنبش های گوناگون در دو دهه اخیر ایران- از جنبش انقلابی و مردمی ۱۳۵۷ تا جنبش اصلاحی دوم خرداد و خرده جنبش های اجتماعی جوانان دانشجویان و زنان- همه حکایت از واکنش مردم ایران نسبت به ابعاد دگرگون ساز (و بازاندیشانه) جامعه ایران در جهان جهانی شده کنونی دارد.در پاسخ به این وضعیت پویا و جنبش زا تکیه تنها بر سازوکارهای دموکراسی پارلمانی کفایت نمی کند بلکه توجه به ابعاد دموکراسی گفت وگویی یک نیاز واقعی است.

 سوم، الگوی خانواده مردسالار در طبقات متوسط جدید شهری به شدت با چالش روبه رو است و در سطح روابط خصوصی مشوق گفت وگو و اعتماد است و شدت گرفتن پویش زنان در ایران در سال های اخیر خود مؤید این مطلب است. چهارم، اگرچه روند حضور شرکت های اقتصادی چندملیتی در ایران روندی فزاینده نداشته است اما به نظر می رسد با توجه به سیاست های اعلام شده دولت در جلب سرمایه گذاری و با توجه به ظهور شرکت های پیمانکاری در دل بوروکراسی های وسیع دولتی بوروکراسی های بزرگ ایران راهی جز منعطف تر شدن از طریق توافقات جدید ندارد. نگاهی به مطالعه دولت خاتمی در هنگام تدوین استراتژی توسعه صنعتی ایران به خوبی این وضعیت را نشان می دهد. پنجم، نظام سیاسی بین المللی شدیداً از اوضاع خاورمیانه احساس ناامنی می کند.

در چنین فضایی حکومت ایران نمی تواند، بدون نهادمند کردن مذاکره و گفت وگو با دولت های دیگر، به راه خود ادامه دهد. البته سیاست گفت وگوی تمدن های خاتمی قصد داشت به این نیاز پاسخ دهد که این سیاست با کارشکنی های مخالفانش روبه رو شده است. مخالفان جدی دموکراسی در ایران اقتدارگرایان و بنیادگرایان ناسیونالیستی و گروه های تروریستی مثل فرقه رجوی هستند. بنیادگرایان چون ایده و تدبیر خود را برای اداره جامعه «حق» می دانند تن به «گفت وگو» نمی دهند و با زبان زور سخن می گویند و چاره جویی برای این معضل بنیادی در عرصه سیاسی یکی از مباحث اصلی عرصه عمومی ایران است. بدین جهت این پنج دلیل نشان می دهد که تنها هدف دموکراتیک کردن عرصه رسمی سیاست (یعنی حکومت) که در شش سال گذشته هدف اصلی جنبش اصلاحی را تشکیل می داده است چاره معضلات نیست. بلکه به موازات این کوشش توجه به روند دموکراتیک کردن امور در عرصه های خانوادگی سازمانی و فراملی نیز ضروری است. از طریق این کوشش همه جانبه دموکراتیک است که می توان میان اجزای متنوع مردم همبستگی ایجاد کرد و از همزیستی اجزای جامعه ایران در جهان رها شده کنونی دفاع کرد.

امتیاز دهی: