تبلیغات
نسل سوخته

ماکس وبر و اتهام نسبیت‌گرایی

مانند سقراط كه متهم به افساد جوانان آتن بود ماكس وبر هم اغلب در مظان اتهام فاسد كردن نیوشندگانش قرار گرفته است. می‌گویند این علوم اجتماعی و در رأس آنها جامعه‌شناسی و در مركز آن ماكس وبر است كه جوانان را به نسبیت‌گرایی و تشكیك در اصالت‌ها و فراموش كردن اصالت‌های (بخوانید برتری‌های) ملی و مذهبی سوق می‌دهد.

              ماکس وبر و اتهام نسبیت‌گرایی.......... سید احمد صدری  اصالت مشکوک میشود.!!!

این اتهام كه نخست توسط رهبر فكری نهضت نومحافظه‌كارآمریكائی (نسل سوم این جنبش فكری افرادی مانند داگلاس فایث و پل ولفویتز بودند كه طراح ماجراجویی‌های بین‌المللی جرج بوش بودند) مطرح شد. لئواسترواس استاد و بنیانگذار «كمیته برای تفكر اجتماعی» در دانشگاه شیكاگو در كتاب مشهورش «حق طبیعی و تاریخ» هشتاد صفحه را به نقد جامعه‌شناسی به‌طور اعم و ماكس وبر به‌طور اخص می‌دهد.

این نقد بر این فرض استوار است كه رواج نسبیت‌گرایی جامعه‌شناسانه وبری جوانان آمریكائی را در برتری اخلاقی و ارزشی تمدن مسیحی – یهودی غرب به تردید انداخته و عنقریب است كه ذهن آنها را بر تعالی و اخلاق كور كند. به‌نظر نومحافظه‌كاران اگر كسی در منجلاب نسبیت‌گراسی علوم اجتماعی بیافتد دیگر از قضاوت اخلاقی بین خیر و شر و ترجیح دین و فرهنگ خودی بر آن دیگران عاجز خواهد بود.


به‌عبارت دیگرآنكه جامعه‌شناسی خواند دیگر كارش بجایی خواهد كشید كه بدیهیاتی از قبیل برتری فرهنگ و دین غربی را نیز انكار كند. رئالیسم سیاسی فلسفه نومحافظه‌كاران (به پیروی از‌هابز) حیطه روابط بین‌الملل را محیط خطرخیزی می‌داند كه قوانین جنگل در آن حكمرواست. طبیعی است كه هركس كه در میان معركه جنگ به برتری خود شك كند نابود خواهد شد. شعار سیاسی نو محافظه‌كاران را شاعر عصر جاهلی «زهیر ابن ابی سُلمی» به بهترین وجهی بیان كرده است: و مَن لم یذُد عن حوضه بسلاحه – یهََّدَم و مَن لا یظلم الناس یظلم. یعنی: هرآنكه از آبگیر خود به سلاحش دفاع نكرد – نابود خواهد شد و آنكه به دیگران ظلم نكرد مظلوم خواهد بود. برای آشنایی با سنخ استدلال‌های منطقی استراوس علیه نسبیت‌گرایی به عبارت زیر وی توجه كنید: «بیایید فرض كنیم كه علم قطعی بر ذات خیر و شر و «بایدهای» یك نظام ارزشی در دست است. چنین علمی هر چند از علوم تجربی به‌دست نیامده باشد می‌تواند همه این علوم را راهنمائی كند و به‌درستی مبنای همه آنها واقع شود... اگر علم قطعی اهداف غائی در دست باشد طبعا می‌توان جست‌وجوی وسایل را با راهنمایی آن انجام داد. در این‌صورت دلیلی وجود نخواهد داشت كه بحث اهداف غائی را به فلسفه اجتماعی و جست‌وجوی وسایل را به علوم اجتماعی بسپاریم. با سر مشق از علم قطعی خیر و شر علوم اجتماعی می‌توانند به‌دنبال ابزار نیل به اهداف باشند. این فرایند به كشف معیارهای عینی برای قضاوت‌های ارزشی خواهد انجامید. به این ترتیب علوم اجتماعی می‌توانند به‌جای تهیه اطلاعات خام برای سیاستگذاران به علوم سیاستگذار و احیانا پایه ریز وبنیادگذار تبدیل شوند. »

 

متوجه هستید كه همه این برنامه‌های پر‌طمطراق كه در نهایت جامعه‌شناسی را غلام حلقه به‌گوش قوم مداران حق به‌جانب می‌كند منوط به همان قید «اگر» است. البته لئو استراوس مانند سایر منتقدین نسبیت‌گرایی هرگز این معیار قضاوت بین ارزش‌های نهایی را كه از آن با این همه آب و تاب تعریف می‌كنند تعریف نكرده‌اند. آنها همه امید خود را بر این فرض فلسفی كه هر آدم عاقلی با استفاده با ابزارهای منطق و فلسفه سنتی می‌تواند به چنین معیارهائی دست یابد بسته‌اند. بر اساس این رویاهای شیرین است كه استراوس تشكیل یك «محكمه عقلی» برای قضاوت‌های میان‌فرهنگی را بجای نسبیت‌گرایی ناتوان جامعه‌شناسان می‌نشاند. او می‌گوید كه قاضی چنین دادگاهی نمی‌تواند تظاهر كند كه برتری دینی كه بر اساس شناسایی ایمان قلبی به خدائی ماورائی و غیرمتشخص (مانند یهودیت) بنا شده بر دینی (آیین هندو) كه كارش رشوه دادن (نذر و نیاز) به خدایان است را نمی‌بیند و نمی‌فهمد. اما دست‌های این قاضی محكمه استراوسی تا آرنج در قدح مصادره بر مطلوب است. مثلا توجه كنید كه قاضی مفروض استراوس تعیین معیار مقایسه ادیان را خود تعریف می‌كند. طبیعی است كه اگر قاضی هندو بود می‌توانست معیار دیگری را برای مقایسه انتخاب كند (مثلا كدام دین به آرامش روانی بیشتری منجر می‌شوند) تا نتیجه قضاوت بنفع دین او تمام شود. تو گوئی شیخ مصلح‌الدین سعدی‌شیرازی این ابیات را درباره این نحوه قضاوت سروده است كه: یكى یهود و مسلمان نزاع می‌كردند/ چنانكه خنده گرفت از حدیث ایشانم. به طیره گفت مسلمان گرین قباله من/ درست نیست خدایا یهود می‌رانم. یهود گفت به تورات می‌خورم سوگند/ وگر خلاف كنم همچو تو مسلمانم.

 

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد/ بخود گمان نبرد هیچ‌كس كه نادانم. وانگهی بر محقق ادیان روشن است كه قضاوت استرواس (كه بر خلاف احاطه‌اش به فرهنگ فلسفی و دینی غرب هیچ تخصصی در آیین‌های شرقی نداشت) ناشی از جهل مركب از آیین هندو است و در اثر این نادانی آمیخته با تكبر است كه استراوس فرهنگ غربی (یعنی آنچه در محور آتن و اورشلیم پیدا شده است) را برتر از فرهنگ‌های بیگانه می‌دانست. از اینجا بود كه وی ابائی نداشت كه آیین هندو را كه از اقدم ادیان جهانی است و صاحب متون والائی چون اوپانیشادهاست به نذر و نیاز عوام به خدایان و اماكن نظر كرده محلی تبدیل كرده و آن را نیز به ارتشا تقلیل دهد. با این منطق می‌توان اسلام را به جرم قمه زنی و مسیحیت را به‌جرم سوزاندن جئوردانو برونو و یهودیت را به جرم قوانین جنگ تورات علیه دشمنان خدا («هرم» كه در آن قتل عام غیر نظامیان و حتی اغنام دشمن واجب است) محكوم كرد.

 

در فراز جدلی دیگری استراوس جامعه‌شناس بی‌طرف و عینی و نسبیت‌گرایی را تصور می‌كند كه در كار تحقیق در اردوگاه كار اجباری آلمان است و به‌علت مقدمات علمی‌اش قادر نیست در برابر خشونت و بربریتی كه برای العین می‌بیند موضع اخلاقی اتخاذ كند. انگاره استراوس اینست كه جامعه‌شناس عینیت‌گرا و نسبیت زده وبری همه ابعاد شخصیت یك پژوهشگر را اشباع می‌كند. حال آنكه بنا بر روش‌شناسی ماكس وبر مواضع علمی و عینی و بی‌طرفی ارزشی تنها در حین تحقیق و از آن حیث كه كنشگری در لباس در موقعیت كار علمی است باید رعایت شوند. پژوهشگر در هر زمانی می‌تواند از لباس تحقیق بدر آید و از آن حیث كه انسان یا روشنفكر یا كنشگر اخلاقی است موضع بگیرد. وانگهی اگر قرار باشد بدترین سناریوها را در نظر بگیریم جا دارد باید بپرسیم كه فیلسوف سیاسی نومحافظه‌كار در معرض چه خطرات اخلاقی قرار دارد. اگر جامعه‌شناس فرضی استرواس در اردوگاه كار اجباری نازی ناتوان از اتخاذ تصمیم اخلاقی است، تكلیف فیلسوف سیاسی كه خود می‌تواند چنین اردوگاهی را بسازد (و اغلب ساخته است) چیست. در این مورد لازم به فرض هم نیستیم چرا كه با واسطه سه نسل نومحافظه‌كاران ملهم از آراء استرواس فاجعه زندان ابوغریب را به‌وجود آوردند. این شاگردان حق به‌جانب و «واقع بین» و رئالیست استراوس بودند كه این اردوگاه شكنجه را براه انداختند و آن را از قوانین بین‌المللی ژنو مستثنی كردند و در نهایت به توجیه آن پرداختند.

نسبیت‌گرایی فرهنگی و نقد آن

نوع منتقدین به نسبیت‌گرایی تصور مترسك مانندی از نسبیتگرایان درست می‌كنند كه پیدا كردن مصداق آن آسان نیست. این گروه اغلب نسبیت‌گرایی فرهنگی را با نسبیت‌گرایی اخلاقی كه سابقه آن به سوفسطائیان باز می‌گردد اشتباه می‌گیرند اما نخست باید ببینیم نسبیت‌گرایی فرهنگی چیست و سپس بپرسیم آیا وبر به آن معتقد بود یا نه. نسبیت‌گرایی فلسفی در پی شناخت‌شناسی كانتی در افكار «هردر» پایه گرفت و سپس توسط متفكرینی مانند «ویلیام فون هومبالت» و «فرانتس بوآز» (در انسانشناسی) و «امیل دوركهایم» و «ویلیام گراهام سامنر» (در جامعه شناسی) ریشه دواند. كانت تجربه جهان را به‌طور بدون واسطه غیر ممكن می‌دانست. به‌عبارت دیگر جهان كما هو حقه و آنطور كه واقعا هست (جهان «نومن»‌ها) بر انسان ناشناخته است. آنچه ما از جهان می‌دانیم (فنومن‌ها یا پدیدارها) توسط مقولات ذهن ما (زمان، مكان، امكان، علّیت و غیره) از واقعیت انتزاع و در ذهن ما منظم شده‌اند. هردر، هومبالت، دوركهایم و سامنر هر یك به‌نوعی جنبه‌های فرهنگی این برداشت فلسفی را آشكار ساختند. دوركهایم در «صور ابتدایی زندگی مذهبی» به تفصیل بحث می‌كند كه چگونه جامعه و فرهنگ از طریق مقولات مذهبی (مثلا مناسك سنواتی و اماكن مقدس) مفاهیم زمان ادواری و جهات جغرافیاسی را در اذهان بشر نقش می‌كنند. به عبارت دیگر جهان را مفاهیم فرهنگی و اجتماعی و زبانی برای ما قابل فهم می‌كنند و نه مقولاتی كه در ذهن بنی نوع بشر به‌طور مشترك نهاده شده است.

 

از نظر سیاسی این نظر در قرن بیستم در روش مردم‌شناسی نوین تجلی یافت. در ابتدای فتح جهان توسط غرب قضاوت‌های شتابزده فلسفی صاحبنظران غربی در مورد توحش و عقب‌ماندگی سایر فرهنگ‌ها رواج داشت اما انسانشناسی راه را بر قضاوت‌های جاهلانه و قیاس‌های مع‌الفارق فلسفی بست. در این علم داوری عجولانه بر پدیده‌های فرهنگی مخصوصا در خارج از زمینه فرهنگی‌شان طرد شد. برای فهم هر پدیده فرهنگی انسانشناسان باید نخست زبان بومیان را بیاموزند و لااقل یك‌سال در میان بومیان زندگی كنند تا بتوانند مفاهیم ارزشی پدیده‌های فرهنگی را در حال و هوای اصیل آن فرهنگ بفهمند. اصل در انسانشناسی بر این بود كه هر پدیده فرهنگی جزئی از یك زیست بوم یكپارچه است كه توسط زبان و فرهنگ خاصی معماری شده است. از این‌رو داوری در مورد چنین پدیده‌هائی نیز باید در زمینه فرهنگی آن پدیده اعمال شود و نه در انتزاع و با معیارهای فرهنگ‌ها و تمدن‌های بیگانه. در واقع نسبیت‌گرایی فرهنگی نه برای نابودی اخلاق غربی بلكه برای مبارزه با اروپا‌مداری استعماری به‌وجود آمد. نسبیت‌گرایی فرهنگی انسانشاسان یك حركت مترقی بود تا علم‌الاجتماع را از پیشداوری‌های قوم مدارانه و اروپا مركز مصون دارد. از اینجا بود كه از اوائل قرن بیستم بساط قضاوت‌های حق بجانب و عجولانه (كه لئو استراوس سعی در احیای آنها داشت) از میان چیده شد.

روش مقایسه تمدنی ماكس وبر

اما از همه اینها كه بگذریم روش ماكس وبر نهج مقایسه تمدنی است كه مبنایش سوال از مشتركات میانفرهنگی و تعلیل پدیده‌های بی‌همتای تاریخی در مقایسه با بدیل‌های آن است. می‌دانیم كه اصلی‌ترین سوال وبر این بود كه چرا سرمایه‌داری مدرن فقط در غرب به‌وجود آمد؟ چرا تمدن‌های چین و هند و اسلام به‌رغم بسیاری از زمینه‌های مناست مولّد این ماشین اقتصادی نشدند؟ این سوال‌هایی نیست كه در نسبیت‌گرایی فرهنگی پاسخی یابند. پس (صرفنظر از نقد بی‌رمق محافظه‌كاران از نسبیت‌گرایی فرهنگی) اساسا تصور وبر به‌عنوان پرچمدار نسبیت‌گرایی فرهنگی از بیخ و بن بی اساس است.

 

وبر تاثیر زمینه تمدنی پژوهشگر را در تعیین سوالات علمی یك موقعیت ناگزیر فرض می‌كند. هیچ انسانی لوح بی نقش و پاكیزه‌ای از علائق و نقطه نظرهای ارزشی نیست. همه ما مجلی ارزش‌ها و علائق فرهنگ و تمدن خود هستیم. روش علمی پوزیتیویستی سعی می‌كند این واقعیت را نادیده بگیرد یا با آن بجنگد اما از نظر وبر اولا این پاكسازی ارزشی غیر ممكن است و ثانیا وجود این ارزش‌ها به‌خودی خود مضر نیستند. اگر ما از مواضع ارزشی خود آگاه باشیم نه تنها از آنها ضرری به تحقیق نمی‌رسد بلكه می‌توانیم از آنها استفاده ابزاری نیز ببریم. به‌عبارت دیگر اشكالی ندارد كه مثلا یك پژوهشگر غربی از اهمیت سرمایه‌داری كه در تاریخ غرب ظهور كرده سوال كند همانطور كه پژوهشگران غیر غربی نیز می‌توانند از «علائق ارزشی»متفاوت خویش برای تحقیق الهام بگیرند. البته ارزش‌های فرهنگی تنها می‌توانند در تعیین موضوع دخیل باشند و نه در جریان تحقیق.

 

وبر به جدائی كانتی واقعیت و ارزش جدا معتقد بود و جامعه‌شناسان را به اخلاق علمی و عینیت در تحقیق فرا می‌خواند. ولی در تعیین موضوع، (یعنی قبل از شروع فرایند تحقیق) ارزش‌های تمدنی و علائق خاص فردی می‌توانند در انتخاب موضوع دخیل باشند. در مطالعات مقایسه‌ای تمدنی یا در مطالعات تاریخی نیز همین وضع است. در هردو این موارد پژوهشگر با آنچه نگارنده «فرهنگ‌های دور» (یعنی فرهنگ‌هایی كه یا از نظر زمانی یا از نظر مكانی- فرهنگی از پژوهشگر فاصله دارند) نامیده است سروكار دارد. در چنین موقعیتی استفاده از ارزش‌های تمدنی نه تنها مزاحم تحقیق نیستند بلكه می‌توانند مفید هم باشند به‌این ترتیب كه ارزش‌های تمدنی (پیش‌داوری‌های ناآگاهانه فرهنگی و تنها به قاضی رفتن‌هایی كه امثالش را در آراء استراوس دیدیم در این زمره نیستند) مانند یك سرند انبوه سوال‌ها را تقلیل می‌دهند و تصویری را كه از نظر تمدنی برای محقق و خوانندگانش «جالب» است تحویل دهند. در واقع جالب بودن موضوع نه در خود موضوع بلكه در علائق ارزشی است كه توسط زمینه تمدنی فرد تعیین می‌شوند. بدون این نقطه نظر‌های ارزشی فرد دچار بلاتكلیفی شده در برابر كوهی از سوال‌ها و داده‌ها قرار می‌گیرد. اینجا باید تذكر دهیم كه وبر بر مبنای مشرب نئو كانتی خود كار هرگونه علمی را «تقلیل غنای بی‌نهایت واقعیت عینی» می‌دانست. البته در علم (چه علوم دقیقه و چه علوم اجتماعی) این تقلیل باید منسجم و منظم باشد. بنا بر این مقدمات است كه به‌نظر وبر پژوهشگر می‌تواند در مطالعه اقوام دور از نقطه نظر تمدنی خود برای تقلیل انبوه داده‌ها استفاده كند. در مورد شخص ماكس وبر این علاقه تمدنی او به‌عنوان یك پژوهشگر غربی است كه به علل نشأت كاپیتالیسم در اروپا و عدم ظهور آن در هند و چین می‌پردازد. پس این نقطه نظر ارزشی-تمدنی وبر است كه نگاشتن كتب او را درباره اخلاق اقتصادی ادیان جهانی ممكن و آنها را برای خوانندگانشان جالب كرده است. البته این تحقیقات برای هركس كه آن دغدغه‌ها را داشته باشد مفید است.

 

خلاصه وبر ایدآل تحصّلی (پوزیتیویستی) یك علوم اجتماعی «بدون پیش‌فرض‌ها» را نمی‌پذیرد. از اینروست كه وی در بحث از پدیده‌های غیر غربی ابائی از به‌كار بردن موازی‌ها و مثال‌های غربی ندارد. مثلا وبر در مورد روابط هندویان به اقطاب خود وبر از مفهوم روابط مذهبی كلیسائی و در مورد سامورایی‌های ژاپن از مفهوم «شوالیه گری» اروپائی استفاده كرد. در كتب وبر اشاراتی به مقولات التقاطی از قبیل «طبقات پتی بورژوا» در چین و «دولت رفاه» در اسرائیل باستان بر می‌خوریم. او فلسفه كنفوسیوسی را به فلسفه یونان عهد كلاسیك مانند می‌كرد، در توضیح وضع اسفبار كاست‌های پآیین هند از مانیفست حزب كمونیست ماركس شاهد می‌آورد و تأمل كوئیكرها را با وجد یوگی‌های هند مقایسه می‌كرد. چنین مقایسه‌هائی دعب انسانشناسان نسبیت گرا نیست كه طبعا از چنین داوری‌های وسیعی اجتناب می‌كنند. نومحافظه‌كاران این مقایسه‌ها را بكار می‌برند اما این كار آنها همانطور كه دیدیم از راه جدل و همراه با جهل و غرض‌ورزی است و جنبه تحقیق میانفرهنگی عینی و علمی ندارد.

نتیجه

نقد محافظه‌كاران از آرأ ماكس وبر بنام حمایت از میهن و دین و اصالت‌های قومی و بومی در آمریكا توسط لئو استراوس و پیروان نو محافظه‌كار او دفاع ناشیانه‌ای از ناسیونالیسم تهاجمی و غرب مداری ضد‌مدرنی بود كه در اروپا سابقه‌اش از جوزف دمایستره تا كارل اشمیت ادامه داشته و نتایج سیاسی آن را در جنبش‌های فاشیست و نازی قرن بیستم دیده‌ایم. خوشبختانه دولت نو محافظه‌كاران و حملات آنها به علوم اجتماعی مستعجل بود. هرچند نسل سوم نومحافظه‌كاران در زمان دولت جرج بوش به بیگانه هراسی دامن زدند و پیشروان «حمله پیشگیرانه» به عراق بودند امروز همه آنها به محاق رفته‌اند و مسكوك قلب آنها دور خارج شده است.

امتیاز دهی: