تبلیغات
نسل سوخته
دیدگاه () | 1391/02/14 | دسته‌بندی: علمی,

اگر می‌گفتم آخر الزمان، جماعت رَم می‌كردن !

«گفت‌وگوی منتشر نشده  با احمد فردید»

«گفت‌وگوی منتشر نشده  با احمد فردید»

دیدارهای من با آقای احمد فردید در سال 1358 جمعا در سه نشست خصوصی صورت گرفت. نشست نخستین بر موضوع خاصی تمركز نداشت و برای گشایش باب آشنایی بود و بیشتر به گفت‌وگو درباره پیشینه آموزشی و موضوعات پژوهشی من راجع به فلسفه علوم اجتماعی و نیز اظهار نظرهای ایشان نسبت به اندیشمندان متاخر و معاصر اعم از ایرانی و غیر ایرانی گذشت. در آن نشست از ایشان اجازه گرفتم تا در نشست بعد دستگاه ضبط صوت ببرم و سخنان ایشان را ضبط كنم و ایشان هم قبول كردند.

البته باید توجه داشت كه پیاده كردن نوار و آماده‌سازی سخنان فردید برای چاپ، با توجه به نحوه تكلم و نیز سبك خاص او در شفاهیات، نیازمند دقت و بررسی نقادانه است. از این گذشته، میان بسیاری از نكات مطروح در این نشست‌ها و مطالبی كه طی سال‌های اخیر از ایشان توسط دیگران ویرایش و نشر شده نیز همانندی‌های زیادی وجود دارد. بار دیگر، دراوائل مهرماه 1360 (سپتامبر 1981 م)، نشستی با آقای فردید در منزلشان داشتم كه ضبط نشد و بیشتر بر پرسش‌هایی درباره مفهوم «غربزدگی» تمركز داشت. گزارش كوتاهی از توضیحات ایشان در مورد غربزدگی را در جای دیگر آورده‌ام. این آخرین دیدار من با ایشان بود. در این جا بخش اول از نخستین نشستی كه ضبط شده است به نظر خوانندگان می‌رسد.


با كسب اجازه از حضورتان می‌خواستم به رسم یادگار نواری از صحبت‌های امروزتان باقی بماند. چون من هم عازم [مسافرت] هستم، وهرچند كه این بار اول و دوم هست كه خدمتتان می‌رسم ولی از قبل خیلی مشتاق این صحبت با شما بوده‌ام. از این جهت می‌خواستم یكی، دو سوال در ارتباط با كاری كه می‌كنم و مطالعاتی كه الان دارم و جست‌وجوهایم در مورد وضعیت فعلی فرهنگ در جامعه ایران، نظریات شما را كه بسیار هم صائب هست داشته باشم و این به یادگار بماند. مگر همین چیز‌ها [و گفت‌وگو‌ها] به یادگار بماند، چون شما خیلی سختگیر هستید در مورد انتشار، وگرنه خیلی كار ما راحت‌تر می‌شد. مطلبی كه می‌خواستم شروع بكنیم در ربط با موضوعاتی كه قبلا شفاهی صحبتش را كردیم، یكی درباره مفهوم فرجام یا آپوكالیپس هست – البته اگر بشود آن را به فرجام‌ترجمه كرد، و مفاهیمی مثل اسكاتولوژی و تلئولوژی– كه این را هم شاید بتوان به فرجامگرایی ‌ترجمه نمود...

 

فردید: بله؛... حالا ‌ترجمه‌اش را بنده خودم...

 

:... بله، ‌ترجمه‌اش را استدعا می‌كنم شما اگر بفرمائید...

 

ف:... بله. شما اگر فرنگی بفرمائید بهتر است فعلا، تا بنده [بعداً] خودم‌ترجمه می‌كنم، تا اگر در ‌ترجمه گرفتاری بود بعد با هم گفت‌وگو می‌كنیم.

 

... بله، و تاثیرات ذهنی و روانی این مفاهیم، و همچنین تاثیرات اجتماعی‌شان از لحاظ مثلا روانشناسی، انسانشناسی، جامعه شناسی، فلسفه، و به طور كلی تاثیرات اینها بر آن كلیت [یعنی] كلیت فرهنگی [را چگونه می‌بینید]، وبعد می‌پردازیم به دنباله بحث. همان قدر كه یك مقداری شما راجع به این مطالب توضیح بفرمائید...

 

ف: دیگر؟... [اگر] دیگر مطلب یا سوالی باز هست روشن بفرمائید.

 

بله، مطلب دیگری كه در ارتباط با این [نكات فوق] پیش خواهد آمد این هست كه تاثیر این گرایشات فرجامگرایانه را در روند تشكل ایدئولوژی، تحت لوای نظام‌های اتوریتر(6)، توضیح بفرمائید...

 

ف: در مقابل سیستم اتوریتر چه قرار می‌دهید سركار؟

 

اصولا هر سیستمی اتوریتر هست.

 

ف: بسیار خوب، بسیار خوب...

 

: اصلا نفس سیستم و سیستم دهندگی...

 

بسیار خوب؛ متوجه شدم. توجه كنید...، جنابعالی اشاره فرمودید به این كه چرا نبایست من آثار كتبی داشته باشم. یكی از اشارات جنابعالی این است. خیلی‌ها این مطلب را به بنده عنوان می‌كنند؛ بعضی اعتراض، و بعضی هم خواهش. من... نمی‌دانم...؟، [شما] چند سالتان است؟... شاید نخواهید كه...

 

26سال.

 

ف: یك جوانی 27 ساله تازگی به بنده اعتراض می‌كرد. گفتم آقا شاید آن روزی كه شما تولد شدید همان موقع بود كه من دست از نویسندگی برداشتم. در همان سال‌ها...، یعنی این كه بنده هم نویسنده بودم، قلم زن بودم، و مهم هم نبودم... سنّم هجده سال بود كه شش مقاله نوشتم در [نشریه] «شفق سرخ»، به عنوان «قانون اخلاق یا یقینیات عاطفی و اجتماعی». ببینید، تجربه‌ای بود، داستانی دارد... جای دیگر گفته‌ام. خیلی هم تشویق شدم. ولی خودم می‌دانم كه چه بود. رسته‌ام از این مرحله! و الان...، اصلا «عاطفی» را غربزده بی معنی می‌دانم. «قانون اخلاق یا یقینیات عاطفی و اجتماعی»...! كتاب‌هایی خوانده بودم. زبان عربی را می‌فهمیدم؛ گوستاو لوبونی بود؛ مساله پوزیتیویسم، كتاب‌هایش را [می خواندم] و [به آن‌ها] مراجعه كرده بودم...؛ و غرب آمده بود به سراغ بنده؛ [و] نویسنده شده بودم به خیال خودم. وهم خدا! ولی البته به اصطلاح با دینامیسم و با یك اعتقاد راسخی...، همه را گذاشته و رفته بود[م]، و مطالعه می‌كردم، [و] این مقاله[ها] را تهیه كرده بودم. شش شماره بود در« شفق سرخ»، داستانی دارد...، و بعد لازم است كه یك جایی تفصیل بدهم. برای من اصلا این زندگی بشر یك مشت یقینیات نسبی بود و این را فرنگی‌ها می‌گویند «آفكتیو»،می‌گویند «سانتی مانتال». كه فعلا مصری‌ها با غربزدگی، ابتدا بدون این كه دقت كنند... كه «سانتی مانتالیته» و «افكتیویته»چیست، [اینها را] به «عاطفیات»‌ترجمه می‌كنند. اصلا توی این كلمه تناقض هست، و فقدان ذكر و فكر. زمان می‌خواهد هر چیزی. چون اصول روانشناسی – [یا] جان شناسی به اصطلاح بنده –... [چون در اصول روانشناسی] غربی، [در باب] انفعالات نفس، مثبت دارید و منفی دیگر؟ مهر و كین، هر دو سانتی مانتال هستند، ولی تا ما گفتیم «عاطفه» [دیگر] جهت كین می‌رود و جهت مثبتِ مهرش می‌آید. اصلا این كه در عاطفه كشش هست،

 

 در حالی كه انفعال [نفس] پذیرش است. پس اگر امروز بخواهم بگویم، باید بگویم «قانون اخلاق یا یقینیاتِ انفعالی و اجتماعی». اگر می‌خواستم توضیح بكنم بایست می‌گفتم: «قانون اخلاقی، به معنی غربی لفظ و [معنی] امروزی، یا یقینیات و قطعیاتِ انفعالی، به [معنی] انفعال اهواء نفس، و اجتماعی»، یعنی مجموعا آنچه غربی به نام «سانتی مانتالیته» می‌خواند. برای من این یك انفعالاتِ (اجازه بدهید صریح بگویم) شیطانی ست، نفسِ امّاره است. درسته؟ حالا، آن روز چه بود؟ [آن روز] نفسِ امّارهِ غربی آمده بود به سراغم و مطلق...؛ همین طور یادم هست جمله‌ای نوشته بودم كه ([در واقع] نسبیت آمده بود)، «فضیلت اینسوی كوه‌های پیرنه، رذیلتِ آنسوی كوه‌های پیرنه». همه چیز نسبی بود، اما در ضمن، حالا من به شما می‌گویم، یك چیز مطلق بود: نفسِ امارهِ غربی. خوب، بعد بنده مقالاتی‌ترجمه می‌كردم، می‌نوشتم، در روزنامه‌ها، [در] مجلات، و... حتی یك كتابی [هم]‌ترجمه كردم، با یك دقتی، و با یك مخارجی، با حواشی، در فلسفه،

 

[اما] ریختم دور. بعد از این كه چاپ شد و تمام شد [آن را] دور ریختم. چیزی نبود كه من [اكنون] اسمش را ببرم. به هر حال این نظری كه امروز دارم و هنوز هم در راهم، وقتی كه برای من پیدا شد... «غربزدگی» را طرح كردم. غربزدگی را‌ تركش كه كردم...، در واقع چند دفعه این نكته را گفته‌ام كه هر انسانی یك وقت است كه یك شناسایی اجمالی دارد (اجمالا هم بیان می‌كنم)، [و] یك وقتی یك شناسایی دارد كه مع التفصیل است؛ یك وقت هست كه این شناسایی مع التفصیل بر می‌گردد و می‌شود شناسایی اجمالی – تفصیل پشتش هست دیگر، [انسان] فهم می‌كند. فرض كنید مثلا یكی از تئوری‌هایی كه، من وارد نیستم، مثلا [نظریه] نسبیت انیشتن. ممكن است كه شناسایی اجمالی داشته باشم به آن ولی این شناسایی [من] قبل از تفصیل است، [در صورتی كه] برای [خود] انیشتن مع التفصیل است. انیشتن می‌آید خلاصه می‌كند. یا تئوری‌های مثلا كوانتم را... [در نظر بگیرید]، اجمالا می‌دهد به دست اشخاص، ولی برای خودش كه مع التفصیل است...؛ [این موضوع] در همه اصول جاری است دیگر. [یعنی این كه] یك شناسایی است قبل از تفصیل و به اجمال، [و] یك شناسایی مع التفصیل است و تفصیلی، و یك شناسایی [دیگر] اجمالی [و] بعد از تفصیل است.

 

بنده آن موقعی كه غربزدگی را مطرح كردم، در یك مجلس رسمی با یك عده‌ای، در بسیاری از مسائلی كه مطرح می‌كردم اجمالا طرح مسائل می‌كردم، ولی شناسایی [ام] بعد از تفصیل بود، نه قبل از تفصیل. مسائلی هم بود كه اجمالی بود [و هنوز] به تفصیل نرسیده بود [و] نمی‌توانستم خوب بیان كنم مطلب را. از آن روز دیگر زندگی بنده تغییر پیدا كرد. یعنی این زندگی‌ای است كه شما نداشتید جوانان امروز، من نداشتم، و آن زندگی قبل از مشروطه بوده؛ بر حسب حس گشت بین مشروطه بوده ومشروطه. مشروطه آمده بود به سراغ من. دانشجو بودم، درس می‌خواندم. خوب، آمده بود تا این جایی كه به طور مطلق آمد به سراغم. صورت امروز می‌گویم... غربی، حوالت تاریخی غرب...، جوان بودم، شروع كرده بودم به مطالعه كردن، مقاله نوشتن،‌ترجمه كردن.

 

چون كار من فلسفه و جستجو بود، و در همان اوائل هم دریافتم كه منِ شیعهِ اصیل با این زبانی كه دارم اگر بخواهم سری در فلسفه غربی در بیاورم باید هردوشان را با هم مواجه كنم. [پس] افتادم به مقایسه دو طرف. برای این كه ما قبلا هم چنین احتیاجی نداشتیم، غربی‌ها هم احتیاجی ندارند. هر چند كه غربی‌ها هم باید بروند مقایسه بكنند خودشان را با سوابق تاریخی [شان]، با رم، با یونان و برای این كه یك دفعه مقلّدِ صرف نباشم افتادم به جستجو و حقیقت به شما می‌گویم، حالا هم مشغولم. شروع كرده‌ام هر امری را از نو خواندن. «از نو بخوانم» [به تعبیر همین] اصطلاحی كه فعلا رواج پیدا كرده، در.... هم می‌گویند. اصطلاح به نوع نبود، حالا كه مراجعه می‌كنم می‌بینم این جور بود. چی است مساله؟ [در] دنیا چه خبر است؟ كار فلسفه است. منتها زحمتی كه ما داریم به مراتب بیشتر است، مشكل‌تر است از [مشكل] غربی. چون كه او یك زبانی دارد، یك سوابقی دارد كه با آن می‌رود جلو. ما در یك گشتی هستیم كه زبان سابق پشت سر گذاشته شده و زبان لاحق هم كه زبان غربی‌هاست (آن تاریخ غربی [كه این مشكل] را ندارد، چهارصد سال تاریخ دارد انگلیسی، آلمانی، فرانسه؛ پانصد سال تاریخ دارد...)،

 

 ما یك دفعه روی كرده‌ایم به جلو، به غربی، بنابراین الفاظ قبلی از یاد ما رفته، كلمه‌ها، «دیسكور»غربی بگویم، كلام گذشته، از یاد [ما] رفته، كلامی هم كه در جلوی ماست كه كلام آن‌ها نیست! آن وقت ‌ترجمه این طور می‌شود: «قانون اخلاق یا یقینیات عاطفی و اجتماعی». یك زبانی درست شده است كه‌ترادیسیونندارد، فرادهش ندارد، (حالا می‌گوئیم «سنت»، باز به غلط)، محاصل ندارد. حالا غلط یا صحیح، [غرب] آمده یكدفعه به سراغ من! حالا [این موضوع] تنها [منحصر به] زبان نیست، در تمام شئون زندگی همین طور است، غرب آمده، [و ما]غرب‌زده شده[ایم]. درسته؟ حالا، این كه فرمودید چرا، آن آثار گذشته را اصلا بنده خودم یادم كه بیاید، آن چیزهایی كه نوشتم، خودم هم نمی‌خواهم یادم بیاید. برای این كه آن مرحله دیگری بود، به دیگران می‌گویم «آقا، آن‌ها را نخوانید!» می‌گویند آقا مقاله‌ای كه آن جا نوشته بودید را ما خواندیم. می‌گویم بسیار متاسف هستم كه شما آن را خواندید! و مساله دید من، این طور نیست كه حالا من «آثاری از خود باقی بگذارم» و... نمی‌دانم، خیلی هم یادداشت دارم،

 

فراوان. هی از نو خواندم و هی یادداشت برداشتم؛ و حالا وارد [این موضوع] نمی‌شوم. مساله، مخصوصا مساله زبان، كه یادداشت‌های من موجود است، و هنوز هم در اطاق دیگر [در اطاق] كارم هست، [در] این جا نیست كه ببینید. هنوز هم گاهی مشغولم، و آن مساله [كه] گفته‌ام، كه «فرهنگ مفصل اشتقاقی فارسی از یك طرف و عربی از طرف [دیگر]». این آقا عملی است كه معتقدم كه، برای خودم این كار را ورزش كرده‌ام، و كم‌كم رسید به جایی كه معتقدم كه خوب است، بد نیست.... حالا [اگر] موفق بشوم كه در اوضاع امروز كه همین اندازه به تنهایی مرتبش كنم و بعد هم خداحافظی كنم. هیچ هم اصراری ندارم كه تا [وقتی] زنده‌ام یك چیزی هم اگر باقی ماند از من ببینم. این را معتقدم. [این] اصول فكری امروز بنده هست. اصول فكری بنده این طور است. حالا بالاخره یك مقدماتی هر كسی دارد منطقا، یك اكسیوماتیك ‌هایی [و] یك مسلّماتی است. مسلّماتی كه بنده منطقا می‌خواهم با خودم تناقض نداشته باشم، این است. این، در باب آن اشاره‌ای بود كه جنابعالی ابتدا فرمودید.

 

حالا اگر بنده بخواهم این تاریخچه را ادامه بدهم سخن به درازا می‌كشد و وقت نیست. بنابراین جنابعالی مساله‌ای كه طرح كردید، مساله آپوكالیپسی بود، اسكاتولوژی بود و تلئولوژی بود و[ربط آن‌ها با] وضع امروز. اصلا بنده آن موقع كه گشتم و غربزدگی را طرح كردم، [موضوع] آپوكالیپسی [هم] طرح شد برایم، مساله اسكاتولوژی مطرح شد، تلئولوژی مطرح شد؛ هنوز هم، و [همچنین موضوع] فلسفه تاریخ؛ و معتقدم این است كه اساسا فلسفه تاریخ اینها درش هست كه در ضمن این كه این مطالب طرح بشود و حتی اصطلاحی كه برای فلسفه تاریخ ولتر طرح می‌كند و اصطلاح می‌كند درش طرح [و] نفی آپوكالیپسی هم هست، [نفی] اسكاتولوژی هم هست. ولی در عین حالی كه اسكاتولوژی با آپوكالیپسی نفی می‌شود، تلئولوژی باقی می‌ماند. كه حالا معنی می‌كنم كه مرادم چیست.

 

 بنده می‌خواهم بگویم كه اساسا پس از این كه یونان پیدا می‌شود، [و] سقراط می‌آید، افلاطون می‌آید، مساله آپوكالیپسی و اسكاتولوژی طرد می‌شود و می‌رود، [و] جایش را معنی «ترقی» می‌گیرد، و «تكامل» و «ترقی خواهی». نهایت هنوز معنی‌ترقی خواهی و تكامل و این مفاهیمی كه در قرن هفدهم روشن می‌شود، در متن تفكر افلاطون و ارسطو و سقراط و یونان [هم] هست. می‌خواهم بگویم كه تا قبل از یونان همه اقوام (هندی‌ها، ایرانیان قدیم، اوستا، بعد می‌گویند تحت تاثیر دید یا به اصطلاح امروز جهان‌بینی،... می‌گویند اصطلاحا [كه من] این اصطلاح را به كار نمی‌برم شخصا؛ و بعد هم یهودی، موسوی، اناجیل، بعد قرآن). اصلا نحوه تفكرشان مدارش به جدّ آپوكالیپسی و اسكاتولوژی است. [این] یعنی چه؟ این آپوكالیپسی، آپوكالیپسی یوحنّا است دیگر، كه‌ترجمه كرده‌اند به «مكاشفه». مطالبی كه یوحنّا دوباره به سراغش می‌آید و [و آن مطالب ] مكاشفاتی هستند، [آن مكاشفات] مكاشفاتِ اسكاتولوژیك است. بیان می‌كند كه «آخر زمان» چگونه است و خوب به نحوی از وحی به معنی عام لفظ است. عین اینها را شما حتی در «زند و هومن یسن» هم می‌بینید، در اوستا هم می‌بینید، [كه] قوی‌تر از تمام هندوستان است. هندوستان كه ادوار و... كتاب را كه طرح می‌كند اسكاتولوژیك و آپوكالیپ تیك است. وحی هم كه برای بشر ابتدا تا آنجایی كه ما در تاریخ و مكتوب هست در دست داریم همان... است كه مطالب را با یك زبانی كه خوب غیر از زبان امروز ما است، سمبلیك است و محتاج خیلی مطالعه است تا ما تفسیر به رأی نكنیم و یك پیوندی پیدا كنیم به نحوه‌ای كه [با] نسبتی كه هندی با عالم و آدم و مبدا عالم و آدم داشته است و این مطالب را بیان كرده.

 

بنده فراموش نمی‌كنم حتی این مساله اسكاتولوژی را در جوانی برایم طرح شده بود. حتی در مواقع جنگ دوم كه همه جمع می‌شدیم با صادق هدایت و عده‌ای دیگر، در كافه فردوسی و جاهای دیگر، من مطالعه می‌كردم و در آن موقع واقعا در راه بودم و امیدوارم شما‌ها هم جوان‌های امروز، هستند این طور و البته نسبت به امروز نیست انگار بودم، نیهیلیست بودم، و خود بنیاد هم بودم؛ یعنی غربزده بودم، ولی در راه بودم، اجتناب نمی‌كنم، و با این كه، بعد دریافتم نیست انگاری و قبول داشتم، و نمی‌دانستم كه چی است این نیست انگاری، مساله اسكاتولوژی برایم جدی بود. خوب شاید ارث است، خانواده است، كه شما پرسیدید راجع به... سابق، و این كه این «زند و هومن یسن» كه صادق هدایت‌ترجمه كرده آن را اگر دقت بشود، اصطلاحات من در آن هست، منتها من نخواستم، صادق هدایت وقتی كه برداشت و ستایشكی از من كرد، [آن را] حذف كردم، قبول كرد، چون یك عادت دیگری داشتم كه غیر از حال آن موقع هدایت بود، و این جور بود. البته من به شما بگویم كه مساله فلسفه تاریخ ابتدا گوستاو لوبون بود كه در من اثر كرد. كتاب‌هایش را كه مطالعه كردم هنوز مساله فلسفه تاریخ به امروز كه خیال می‌كنم تاریخش را همواره دنبال كرده‌ام مطالبی كه می‌نوشت مطابق زمان است بهتر از آن‌هایی كه... خوب همه تقریبا تمام آثار گوستاو لوبون را خوانده بودم، بیشتر‌شان را. بعدش هم دور ریختم. الان اگر در كتابخانه من نگاه كنید می‌بینید كه یك كتاب از گوستاو لوبون نیست، آن‌ها هم در زیر است، كتاب‌هایی یك مقدارش را در این اطراف كه می‌بینید پر است این زیر... واسم این كتاب یادم بیاید، اسمش این بود: «یك فلسفه علمی تاریخ»، اسم [آن] كتاب بود. خیلی، [او] مردی است كه مكررات زیاد دارد، و مطابق زمان امروز، پسیكولوژیست مطلق، سوسیولوژیست مطلق، و دید پوزیتیویست با هر دو، و حالا این مرد چه صدمه‌ای به اسلام زد،

 

حالا من نمی‌دانم، و باعثی هم كمك كرد. هم رفت و ما را بیشتر به طرف غربزده برد و هم تمایل عجیبی به ارتجاع و امپریالیسم انگلستان. حتی باید گفت كه در فرانسه هم گوستاو لوبون همین حالت را داشت. در وقتی كه شكایت می‌كرد به فرانسه كه در استعمار چرا شما (یعنی ما) فرانسوی‌ها نباید درس یاد بگیریم از آنگلوساكسون و انگلستان، تا بهتر بتوانیم اقوام [دیگر] را استعمار كنیم. ببینید، این یكی از كارهایش بود. از طرف دیگر فاشیست مطلق بود. دیدش مثل میسیونری؛ چنان كه در یكی از كتاب‌هایش گفته بود كه میسیونری كتاب بالینی من است. درست شد؟ خوب، اینها را بنده باور بفرمائید كه حرف دارم و امروز گذاشتم و مبارزه می‌كنم بر ضد این حرف‌ها. حالا نه تنها گوستاو لوبون، فلسفه‌های تاریخ را در مقابلش، تمام اینها را نفی می‌كنم: اعم از این كه هگل باشد، ماركس باشد، ضد ماركس باشد، نفی می‌كنم. چرا؟ برای این كه اسكاتولوژیك فكر می‌كنند. حالا اسكاتولوژی چیست؟

 

بنده تا این اواخر كلمه اسكاتولوژی را می‌گفتم و فارسی‌اش می‌كردم تا توجه نكنند. می‌گفتم «خَشك آماری» تاریخ. اسكاتوس، توضیح می‌دهم برایتان، با كلمه قصوی و اقصا هم معنی است. توجه فرمودید؟ دو تا كلمه در عربی داریم كه هر دو با اسكاتوس یك جور و با هم یكی ست. یكی غایت است (یكی اسكاتوس)، كه شده خَشك (قصوی)، كلمه خَشك آماری استعمال شده در فارسی، توجه هم نكردند و در فرهنگ‌ها «استقصا» گفتند، بعد گیج شدند و متوجه نشدند كه كلمه از كجا آمده. خواجه [عبدالله] انصاری هم استعمال كرده، بعد متاخرین آمدند و استقصا را «استقسا» [؟] (با [حرف] سین) كردند. نخیر! این لوژی با آمار مواردی دارد، كه استعمال شده،‌ترجمه شده، در زبان پهلوی. «لوژی»، مثلِ مثلا آپولوژی، [كه] شده «پشیما» و «پسیما» در مساله حقوق زردشتی و پیشیما، حتی مثلا «اختر شمار» كه «آمار» مخففِ «شماردن» است كه با «فكر» هم ریشه است، كه شده لوژی، [و] خَشك آمار بازمانده این است. ولی نمی‌گفتم «آخر الزمان». برای این كه اگر می‌گفتم آخر الزمان [جماعت] رَم می‌كردند. نمی‌شد گفت. مسابقه می‌دادند منور‌الفكری و روشنفكری، و گفتنم كه «ما در آخر الزمان تاریخ هستیم»، این كه نمی‌شد! خیلی حرف‌ها بود كه صحبتش را نمی‌كردم، ولی توی حرف‌هایم بود. یكی‌اش نفس اماره است یا [نفس] مطمئنه.

 

این، برای بنده، نوشتن آسان‌تر از حرف زدن است، ولی حرف زدم، درس دادم. و همواره هم از نو خوانده‌ام، كتاب خوانده‌ام، تازه هنوز هم یك عده كتاب خواسته‌ام در همین زمینه كه شاید چند روز دیگر برایم برسد. الان شما [در منزل من] كتاب‌هایی می‌بینید در آلمانی، سال مثلا 1948 هم هست و 1949 هم هست. یكی دنبال فكر است، دیگر ما خودمان گرفتاری در مملكت ما هستش كه دیگر، بنده...، یك غربی...یا شما خوشبختانه در اروپا هستید، تا یك كتابی را خواستید مراجعه كنید آنا به كتابخانه‌ای مراجعه می‌كنید، ولی من چه بكنم؟ كتاب كه اصلا نیامده، به جز یك مشت. باید به هزار زحمت و با یك وضعی كه خودم شخصا، خوب حالا قناعت هست [اما]، به هر صورتی كه هست كتاب‌هایی كه نیاز مبرم دارم تهیه كنم.

 

حالا، می‌آئیم سر اسكاتولوژی: مكاشفات، مكاشفاتِ خَشك آماری تاریخ است، آخر الزمان تاریخ است، كه در آخر الزمان تاریخ (اسكاتوس یعنی اقصاء)، تاریخ به نهایت می‌رسد. ببینید چگونه است، تاریخ به نهایت می‌رسد. انجیل یوحنّا... به عنوان مكاشفات بیان می‌كند، «آپو- كالیپسی»، «كالیپسی» یعنی پوشش، «آپو» یعنی كشف حجاب، تحت اللفظی آپوكالیپسی این می‌شود. حالا آپوكالیپسی به معنای تحقیر هم در غربی... پروگرسیست‌ها [كذا] معنای تحقیر هم بهش داده‌اند... به معنای تحقیری... معنی پژوراتیو به آن داده‌اند، در موضع ضعف هم استعمال كردند، یعنی [به ادعای ایشان] اگر كسی فكر آپوكالیپسی داشت، این [شخص دیگر] پروگرسیست [كذا] نیست، این خرافی است، قرون وسطایی است، یك دید جدید مخصوصا از قرن هجدهم به این طرف، اسكاتولوژی هم به همچنان.

 

اما در باب اسكاتولوژی، تمام ادیان اسكاتولوژی فكر كرده‌اند. [در] دوره جدید است كه اسكاتولوژی [از بین] می‌رود. مفهوم آپوكالیپسی و اسكاتولوژی [از بین] می‌رود. جایش معنای دیگری پیدا می‌شود و آن عبارت از [آرای] دكارت است فی المثل. مِتد دكارت است، روش دكارت است؛ تسخیر عالم است، كه چگونه ما عالم را تسخیر كنیم؛ همه چیز [از بین] می‌رود. قرون وسطی مخلوطی [است] از یونانیت و كتب (كتاب آسمانی). اسلام هم همین طور است: شما لابد شهرستانی را مطالعه فرموده‌اید [كه] كتابش «ملل و نحل» اسمش است. [شهرستانی] توضیح می‌كند: ملل عبارت از عقاید دینی و فرقه‌هایی است كه رجوعش به كتاب است، [در حالیكه] نِحَل عبارت از عقایدی [است] كه رجوعش به شِرك است؛ یعنی آن‌هایی كه اهل كتاب نیستند، به عبارت اُخری از نظر فكری بیرونند. این نحله با «هِرِسیس» یونانی یكی است: نونِ پیشوند دارد... هِرِسیس یعنی اختیار كردن، [كه] در عربی «هرتقه» گفته‌اند، بعد ‌ترجمه كرده‌اند به... پس برای آن‌ها مردم جدا شده بودند. اهل نحله یعنی مشرك، یعنی ذندیق؛ اهل ملة، آن‌هایی كه می‌رود تا به ملت ابراهیم، ملت اسلام، و خوب عقاید ملل و نحل. همچنین ابن حزم كتابی دارد [موسوم به] «الفِصَل – یا الفَصل – بالاهواء و الملل».حالا الفصل را غلط خوانده‌اند كه... [شده است] گزارشی در زمینه اهواء (یعنی نحله‌ها) و ملل – یعنی كسانی كه اختلاف عقیده دارند اما به هر حال مؤمن به كتابند.

 

خوب، مثل این كه جنابعالی می‌خواهید یادداشت بردارید، [پس من] سكوت می‌كنم. بفرمائید، سوال كنید...

امتیاز دهی: