تبلیغات
نسل سوخته
دیدگاه () | 1391/02/5 | دسته‌بندی: سیاسی,

از پارادوكس‌های عصر ماست اینكه سبزهای ایران پرچم‌دار سكولاریسم شناخته شوند! جریانی سیاسی كه با شالی سبز – كه سیدمحمد خاتمی بر گردن سیدمیرحسین موسوی نهاد – متولد شد در گذر زمان سخنگویان خودخوانده‌ای یافت كه در بیرون مرز و نظم سیاسی موجود خواست محوری سبزها را جدایی دیانت و سیاست و راندن دین از حوزه عمومی به حوزه خصوصی می‌خوانند.

                                   چرا نباید لائیک بود؟--- دکتر محمد قوچانی

و از پارادوكس‌های عصر ماست اینكه همان سخنگویان خودخوانده سبزها در بیرون مرزها برای براندازی نظم سیاسی موجود دعوت به هنجارشكنی و ساختارشكنی در مناسبت‌های اسلامی بلكه مناسبت‌های اسلام‌گرایانه می‌كنند، در روز قدس و سیزده آبان و روز عاشورا كه همه مناسبت‌هایی قدسی‌اند و نه عرفی که دعوت به سیزده‌بدر و چهارشنبه‌سوری نگرفت و از پارادوكس‌های عصر ماست اینكه در غیبت سخنوران سبز در درون مرز، جمعیتی از جنس شریعت برای حفظ وحدت دعوت می‌كنند كه مناسبت‌های اسلامی چون عاشورای حسینی را به اختلاف‌های سیاسی نیالایید بلكه مذهب را به مُركب سیاست آغشته سازند مگر غبار بخوابد. اما غبار فرو نمی‌نشیند و اینگونه است كه روشن نیست چه كسی لائیك است و چه كسی لائیك نیست؟


گروهی در اوج سكولاریسم به استفاده از شریعت برای نیل به قدرت دست می‌یازند و امر قدسی را در راه عرفی قربانی می‌كنند و در همان حال كه استفاده از دین در نهاد دولت را رد می‌كنند خود، دین را در راه قدرت قربانی می‌كنند با این تفاوت كه مرز باریك میان غالب و مغلوب در امر سیاست میان آن دو به نازكی یك تار موست و حتی در تحلیل تاریخی و نامیدن یكدیگر به القاب و صفات تاریخی و استفاده ابزاری از تاریخ اسلام تفاوت چندانی ندارند و هر دو به شبیه‌سازی دست می‌زنند و گروهی از هراس از بین رفتن شریعت و از دست رفتن وحدت ترجیح می‌دهند نسبت دیانت و سیاست را فرو گذارند و جوهر دیانت و سیاست ایرانی را انكار كنند و برای حفظ مصلحت، حقیقت را فرو گذارند. اما فارغ از نزاع‌های عینی در جهان ذهنی موضوع نسبت دیانت و سیاست هنوز موضوع مهمی است و قابل فرو گذاردن حتی به بهانه مصلحت نیست و دست‌كم در میدان امروز سیاست ایران مهمترین امر موجود است.

 

 موضوع بحث هم البته نه نهاد حكومت و دولت كه نهادهایی است كه امروزه جایگاه منتقد وضع موجود را دارند چه در برابر حكومت دینی مستقر بیش از همه این روشنفكران دینی هستند كه باید به این پرسش پاسخ دهند كه آیا آنان هم لائیك شده‌اند؟ به مفهوم عینی آیا می‌توان سبز بود و لائیك بود؟ واقعیت این است كه سبزها هیچ سخنگویی ندارند اما اكنون كه سخنوران بسیاری سخن‌سرایی می‌كنند شنیدن یك سخن دیگر در كنار سخن‌های بسیار عصر ما گناه نیست. شاید این سخن اندكی لحن بیان نامه بیابد كه این روزها جای سخن‌آرایی نیست و در توفان بیانیه‌ها شاید بیان روشن بیش از كرشمه‌های اهل سخن بكار بیاید.

 

1 تلاش برای جدایی دیانت و سیاست در ایران امر تازه‌ای است. این موضوع همچون بسیاری از موضوعات دیگر عصر ما تاریخچه‌ای صدساله دارد و نه هزاران ساله. دقیقا از زمانی كه مشروطه و مدرنیته در ایران آمد و در مقابل مشروعه و مطلقه قرار گرفت. تا پیش از سال 1285 اصولا موضوعی بنام جدایی دیانت از سیاست در ایران مطرح نبود و این فقط به معنای جدایی اسلامیت از حكومت نیست كه در ایران باستان هم دیانت زرتشت با دولت پارس نسبت داشت. درست است كه كوروش به دیانت‌های دیگر احترام می‌گذاشت اما دیانت از دولت ایران هرگز جدا نبوده است. دو امپراتوری بزرگ تاریخ ایران دولت ساسانی و دولت صفوی هر دو دولت‌هایی دینی بوده‌ اند و ایران‌شناسان بزرگی مانند ریچارد فرای هم بر این نكته در پژوهش‌های تاریخی خود تاكید كرده‌اند كه در تاریخ ایران هرگز دین از دولت جدا نبوده است.

 

نظریه فره ایزدی به عنوان شرط شاهی در ایران باستان اساس دولت را تشكیل می‌داد گرچه ایرانیان در لباس آئین زرتشت اولین دولت-ملت موحد جهان بودند اما ملاقات روح آریایی با وحی الهی بعدا در صورت مذهب شیعه نظریه امامت را سامان داد كه بر عصمت و غیبت استوار است و تا نهاد مرجعیت و فقاهت این سلسله مراتب ادامه یافته است. این درست است كه فقهای بزرگ تا عصر امام خمینی هرگز در مقام سیاسی اول كشور قرار نگرفتند اما مقام اول كشور هرگز بدون تنفیذ رای آنان شرعیت بلكه مشروعیت نداشت و فقهای اعلم چون شیخ مرتضی انصاری و میرزای شیرازی و آخوند خراسانی و آیت‌الله بروجردی قدرت سلب مشروعیت از سلطنت را داشتند و اتفاقا همه این فقها در عصر ما از عناصر اصلی تحدید نهاد سلطنت و دفاع از حقوق عمومی جامعه ایرانی بودند و گرچه در عصر صفوی با ادغام نهاد سلطنت و روحانیت در آغاز و سپس انتصاب شیخ‌الاسلام‌ها از سوی شاهان نوعی دین دولتی پدید آمد اما در عصر قاجار با فتور و فساد شاهان قاجار نهاد مرجعیت و روحانیت به چنان نهاد مدنی سنتی مستقلی تبدیل شد كه عامل اصلی در تحدید حدود سلطنت بود. پس افرادی كه سعی می‌كنند جدایی دیانت و سیاست را شرط آزادی سیاسی بدانند در خطایی تاریخی بسر می‌برند.

 

2 جدایی دیانت و سیاست در جهان مدرن هم وحی منزل نیست. این درست است كه اروپا پس از قرون وسطی و استبداد كلیسا با پناه بردن به یونان و روم باستان میل به بازگشت یافت و عصر روشنگری را به پا كرد. در آغاز چه جمهوری‌خواهان فرانسه و چه آزادی‌خواهان اسپانیایی و ایتالیایی (كه داغ كاتولیسم را بر پیشانی داشتند) تلاش بسیار كردند كه نه تنها پاپ را در رم محصور كنند بلكه دین را از زندگی بشر حذف كنند آنان به جای كلیساها معابد خرد و مراكز عیش و عشرت راه انداختند و نه حكومت‌هایی غیردینی كه ضددینی برپا كردند و حتی فلسفه و الهیات را در بند قانون و حقوق درآوردند و امر حقیقی را پای‌بند امر اعتباری كردند و قانونی درباره نبود خدا وضع كردند. اما به زودی دریافتند كه آزادی‌خواهی سیاسی هیچ نسبتی با جداانگاری دینی ندارد و استبدادهای غیردینی گاه از حكومت‌های مسیحی هم خطرناك‌ترند. حتی فرانسوی‌ها هم در جشن دویستمین سالگرد انقلاب فرانسه از بازخوانی خطاهای خود ابایی نداشتند چه رسد به متفكران بریتانیایی مانند ادموند برك كه همان زمان در نفی و نقد انقلاب لائیك فرانسه قلم زده بودند.

 

باری، غرب امروزه آنگونه كه روشنفكران افراطی ایرانی می‌پندارند ضددین نیست حتی گاه آن اندازه كه اینان گمان می‌كنند لائیك نیست. در ایالات متحده آمریكا محافظه‌كاران مسیحی بیش از همه رئیس‌جمهور شده‌اند، پروتستان‌‌های آمریكایی جز در مورد جان‌اف‌كندی هرگز به كاتولیك‌ها رای نداده‌اند، هنوز آمریكایی‌ها خود را قانع نكرده‌اند كه به ریاست‌جمهوری یك زن رای دهند، هنوز درباره منع سقط جنین به عنوان یك امر غیرشرعی و غیرانسانی اجماع نظر ندارند، هنوز مردم خداباور و اعضای مومن كلیساها هستند. در بریتانیا و دانمارك مذهب رسمی وجود دارد و ملكه بریتانیا به عنوان رئیس دین و دولت همزمان ریاست كلیسای انگلیكان را هم برعهده دارد و در دانمارك ملكه رئیس مذهب لوتری هم هست، در آلمان و ایتالیا احزاب دموكرات مسیحی با حمایت كلیسا قدرت را سال‌ها در دست داشتند و به نوعی بنیانگذار آلمان و ایتالیای مدرن هم هستند و در فرانسه جمهوری‌خواهان افراطی از رژیم ژاكوبنی فاصله گرفته‌اند و گلیست‌ها با وجود لائیك بودن سعی می‌كنند از هویت مسیحی فرانسه در برابر عرب‌های مسلمان و اسلام اروپایی دفاع كنند. دین در دنیای معاصر هنوز نهادی قدرتمند است و نه فقط در حوزه خصوصی كه در عرصه عمومی به شكل احزاب سیاسی، رسانه‌های غیردولتی و گروه‌های نفوذ سیاسی – اجتماعی حضور دارد. در واقع آنچه تغییریافته تنها شكل حضور دین در سیاست است نه اصل حضور دین در سیاست.

 

3 روشنفكران ایرانی معتقدند كه تاریخ در همه جای جهان یكسان تكرار می‌شود. همان‌گونه كه تاریخ اروپا از سه مرحله عصر باستان، قرون وسطی و دوران مدرن تشكیل می‌شود و قرون وسطی عصر تاریك‌اندیشی بوده و دوران مدرن با بازگشت به عصر باستان سبب توسعه و تجدد و آزادی شده است تاریخ ایران هم از همین سه مرحله تشكیل می‌شود. برهمین اساس روشنفكران پهلوی سعی كردند با عبور از قرون وسطی بلندی كه قاجاریه پایان آن بود به ایران باستان مراجعه كنند و ملی‌گرایی را در مقابل اسلام‌گرایی قرار دهند و بعد در پیوند با غرب‌گرایی جدایی دین از سیاست را راه‌حل توسعه و تجدد و آزادی ایران بدانند. روشنفكران امروز ایران هنوز گامی از آن روشنفكران به پیش نیامده‌اند و حتی فضیلت‌های آنان در آثار و آرای خود را هم ندارند. این در حالی است كه تاریخ یك نسخه ندارد. حتی در غرب میان سنت‌های كاتولیك، ارتدوكس و پروتستان تفاوت است. شكاف رم شرقی و رم غربی نزاع بزرگی است كه امروزه در رقابت روسیه و آمریكا قابل مشاهده است.

 

دین و دولت در شرق و غرب اروپا سازمانی جداگانه داشته‌اند چه رسد به شرق و غرب عالم. تاریخ سیری خطی ندارد كه در همه جا یك روایت داشته باشد. این خط مستقیم نیست همانگونه كه گفتیم نسبت دین و دولت در ایران باستان با یونان باستان تفاوتی ماهوی داشت. تمدن ایرانی از آغاز موحدانه بود و تمدن یونانی مشركانه. ایمان در ایران باستان و الحاد در یونان باستان حتی در تفاوت حكمت ایرانشهری و فلسفه یونانی هم دیده می‌شود. قرون وسطی مسیحی هم نه تنها با قرون وسطی اسلامی مقارن نیست بلكه آن زمان كه جهان غرب در عصر تاریك‌اندیشی بسر می‌برد جهان اسلام در عصر روشنگری زندگی می‌كرد. یهودی‌كشی به شیوه مسیحی در تمدن اسلامی جایی نداشت و فلسفه افلاطون و ارسطو نه‌تنها كفر محسوب نمی‌شد بلكه توسط حكمای ایرانی و اسلامی ترجمه و تدریس و تحقیق می‌شد. بدیهی است برخی قواعد و تحولات تاریخی مانع از این شكوفایی و رونق اسلامی شد. حمله مغولان و تركان بر سر تمدن اسلامی – ایرانی‌ها همان بلایی را آورد كه حمله آتیلا و هون‌ها بر سر تمدن رومی – یونانی آورد. اما حتی اگر غرب با سكولاریسم در مقابل مسیحیت به رستگاری رسیده باشد معلوم نیست كه رستگاری ما با سكولاریسم باشد. جهل روشنفكری ایرانی اما زمانی مضاعف می‌شود كه با باورهای قرن هجدهم درباره اروپا بیاندیشد و به استناد آن درباره ایران امروز (از صد سال قبل بدین سو) تحلیل كند.

 

واقعیت این است كه اروپایی‌ها امروز و شاید چندین دهه است كه دریافته‌اند كه قرون وسطی بدان اندازه كه آنها گمان می‌كردند عصر تاریك‌اندیشی نبوده است. آنان امروزه دریافته‌اند كه بسیاری از مبانی حقوقی مدرن درباره آزادی‌های اساسی نوع بشر ریشه در شریعت و مذهب مسیح داشته است. نظریه حقوق طبیعی از درون نظریه حقوق فطری برخاسته ا ست. مدارس مدرن بازتولید بلكه تداوم مدارس سنتی مسیحی است. اومانیسم ریشه در انسان‌گرایی مسیحی داشته است. فیلسوفان قرون وسطی متفكران بزرگی بوده‌اند و حتی كلیسای كاتولیك با وجود جمود فكری با راه‌اندازی نهضت‌های یسوعی در تقابل با پروتستان‌ها نقش مهمی در روشنگری داشته‌اند. با این منطق است كه دموكرات مسیحی‌ها یك جنبش سیاسی بزرگ در اروپا هستند و هنوز اكثریت مسیحیان جهان كاتولیك هستند. جالب اینجاست كه جهل مضاعف روشنفكری ایرانی اختصاص به روشنفكران لائیك ندارد. روشنفكران دینی حداقل پنجاه سال تمام است كه چه در صورت «شریعتی»گرایی و چه در صورت «سروش»گرایی از ضرورت پروتستانیسم اسلامی سخن می‌گویند و پروتستان‌ها را دریچه تجدد و توسعه و آزادی غرب می‌پندارند و نسل جوان روشنفكران دینی و مذهبی هم به پیروی از آنان (كه خود همچون روشنفكران دیگر ایرانی تاریخ را نمی‌شناسند و آن را تداوم یك خط می‌دانند) به پروتستانیسم اسلامی باوری راسخ پیدا كرده‌اند و از شاخص‌های این نهضت را هم جدایی دین از سیاست می‌دانند. این در حالی است كه پروتستانیسم مسیحی نیای بنیادگرایی مسیحی است و قبل از آنكه بنیادگرایی اسلامی متولد شود این جنبش در اروپا متولد شده بود.

 

بازگشت به عهد عتیق و حتی نوعی بازسازی خاطره یهودی‌گرایی شعار اصلی نهضت لوتر و كالون بود و امروزه صهیونیسم مسیحی نماینده این تفكر است. بدیهی است نه كاتولیسم آنگونه كه مرسوم است آئینی استبدادی است و نه پروتستانیسم مذهبی رهایی‌بخش. نومحافظه‌كاری آمریكایی امروزه در تقابل با لیبرالیسم آمریكایی قرار دارد. سنتی كه جورج بوش از آن بر می‌خیزد همان ناب‌گرایی، بنیادگرایی و پیوریتانیسم پروتستانی است در تقابل با سنتی كه روسای جمهوری چون كندی كاتولیك و كارتر و اوبامای لیبرال در حزب دموكرات در آن دفاع می‌كنند. بدین‌ترتیب اجمالا آنكه روشنفكری ایرانی چه عرفی چه دینی تاریخ را وارونه خوانده است چه تاریخ ایران و چه تاریخ غرب و آیا اصولا تاریخ را خوانده است؟

 

4 در عرصه سیاسی تا سی سال قبل هم شكاف دیانت و سیاست پشت شكاف استبداد و آزادی پنهان شده بود. كسی به یاد ندارد كه محمدتقی بهار و علی‌ اكبر دهخدا را روشنفكرانی لائیك خوانده باشند این درست كه آنها معمم نبودند اما قطعا از افراد سابقا معمم مانند سیدحسن تقی‌زاده به ا یران و اسلام با نگاه همدلانه‌تری نگاه می‌كردند. حتی داوری درباره لائیك بودن محمد مصدق هم داوری تازه‌ای است كه پس از انقلاب اسلامی رواج یافت كه در آن داوری ملی‌گرایی را در تقابل با اسلام‌گرایی قرار می‌داد و این البته بیشتر به عملكرد جبهه ملی در مقابل جمهوری اسلامی باز می‌گشت تا نسبت دكتر مصدق و آیت‌الله كاشانی در تاریخ معاصر كه با وجود اختلاف‌های حاد سیاسی هرگز كسی از اختلاف‌های مذهبی میان آن دو حزب نزد.

 

جالب اینجاست كه در دامن زدن به شكاف عرفی- دینی میان روشنفكران گروهی بیش از همه نقش داشته‌اند كه امروزه خود به لائیك بودن شناخته می‌شوند: روشنفكران دینی به‌خصوص حلقه دكتر عبدالكریم سروش كه برای تمایز هویت خویش از روشنفكران دیگر نوعی انجمن اسلامی روشنفكران را راه‌اندازی كرد. بدیهی است با رشد كمونیسم در روشنفكری ایران به‌خصوص بعد از ظهور تقی ارانی نمی‌توان منكر وجود روشنفكری لائیك شد اما بهتر است كه این جریان را بیشتر به نام روشنفكری چپ (ماركسیست و سوسیالیست) بشناسیم تا لائیك. در واقع نسل اول روشنفكری ایرانی (مانند بهار و دهخدا در میان متقدمان و زرین‌كوب و زریاب خویی در میان متاخران) دل در گرو ایران و اسلام و تجدد هر سه داشتند اما با ظهور نسل دوم روشنفكری ایرانی (مانند ارانی و هدایت و طبری) ضدیت با مذهب و حتی ایرانیت (نه ملیت) اوج گرفت و كارنامه این گروه در جذب دموكراسی و توسعه غرب هم اگر ناكام نباشد چندان كامیاب نیست.

 

 روشنفكری ایرانی در نسل دوم خود همان‌طور كه گفتیم شناخت وارونه‌ای از غرب داشت و جهل اول در شناخت ایران و سپس اسلام با جهل در شناخت اروپا و مسیحیت مضاعف گشت و با ظهور سوسیالیسم و ماركسیسم به جهل مركب در مركب تبدیل شد و قبل از آنكه قواعد اجتماعی و اقتصادی و اقتصادی تاریخ اروپا را درك كند قصد كرد از سرمایه‌داری خیالی خود عبور كند و به سوسیالیسم برسد! روشنفكری دینی هم از این جهل بری نبود. اگر مرحوم بازرگان را نیای روشنفكری دینی ایرانی بدانیم در كارنامه او ساده‌انگاری غرب و تكذیب نادرست نسبت تكنولوژی و فرهنگ، علوم تجربی و علوم طبیعی سبب شد سنگ‌‌بنای نادرستی پایه‌گذاری شود كه مجاهدین خلق دیوار آن را كج ادامه دادند. بازرگان مسلمان بود و آزادی‌خواه اما تاریخ و فلسفه غرب را نخوانده بود و فقط تكنولوژی و دموكراسی غرب را دیده بود و فكر می‌كرد می‌تواند همان‌گونه كه ماشین را از غرب وارد كرد توسعه و تجدد را هم وارد كرد و این پایه اشتباه بزرگ‌تری شد كه فكر می‌كرد می‌توان تكنولوژی غرب را وارد كرد بدون آن فرهنگ غرب را قبول كرد. نتیجه كار آن شد كه مجاهدین خلق حتی در نسل اول خود (مانند محمد حنیف‌نژاد) كه روشنفكرانی مسلمان بودند به راه خطا بروند و فكر كنند ماركسیسم را به عنوان علم می‌توانند با اسلام به عنوان دین پیوند زنند. از سوی دیگر چپ‌گرایی سبب شد آزادی‌خواهی مغلوب برابری‌طلبی سوسیالیستی شود و آزادی در برابر عدالت به هیچ انگاشته شود. پیدایش تقی شهرام در عرصه ذهنی و مسعود رجوی در عرصه عینی محصول مستقیم انحراف اصلی در مجاهدین اولیه بود.

 

اما متاسفانه این خط روشنفكری دینی در نسل‌های بعدی آن هم ادامه یافت دكتر علی شریعتی نظریه پروتستانیسم اسلامی را طرح کرد و آن را برای سلف خود دكتر عبدالكریم سروش هم به ارث گذاشت. درست به همین علت است كه مانیفست جمهوری‌خواهی اكبر گنجی به مثابه بازتولید رساله تجدیدنظرطلبی مجاهدین خلق در عصر ما متولد می‌شود و آنگاه بحث به انكار الوهیت قرآن كریم منتهی می‌شود. بدین ترتیب روشنفكری دینی كه در تقابل با روشنفكری لائیك ایجاد شده بود خود در هرچند روایتش ناگزیر از سكولاریسم می‌شود:

 

اول: مرحوم بازرگان با همه مراتب دینداری در آخرین خطابه عمر به رساله خدا و آخرت تنها هدف بعثت انبیا می‌رسد.

 

دوم: محمدتقی شهرام رساله تجدیدنظرطلبی ایدئولوژیك در مجاهدین خلق را می‌نویسد.

 

سوم: اكبر گنجی رساله مانیفست جمهوری‌خواهی را به عنوان پایان‌نامه روشنفكری دینی می‌نویسد.

 

5 روشن است كه بازرگان، شریعتی و سروش هر سه مردانی مسلمان و متفكر بوده‌اند كه با نیت اصلاح فكر دینی و بدون آگاهی از سرنوشت امثال تقی شهرام و اكبر گنجی پروژه خود را آغاز كردند و جایگاه سیاسی و علمی و اعتقادی مرحوم بازرگان با اکبر گنجی و تقی شهرام قابل قیاس نیست همچنان که اکبر گنجی نیز به لحاظ فردی و دینی با تقی شهرام برابر نیست اما علت غلبه سكولاریسم بر كارنامه همه آنان چه بود؟ بدیهی است كه ما قصد داوری سیاسی نداریم و نمی‌خواهیم از این گزاره نتیجه بگیریم كه باید این متفكران را به اتهام‌های سیاسی نواخت اما ریشه‌یابی ناكامی آنها موضوعی نظری است. آنچه تاكنون آمد را در یك ارزیابی كلی می‌توان به شرح زیر تلخیص كرد:

 

الف- فقر تاریخی‌نگری

 

از میان این سه روشنفكر مسلمان تنها علی شریعتی به تاریخ توجه داشت كه همانگونه كه اشاره رفت با دریافت نادرست از نهضت پروتستان خطایی تاریخی را در نیم قرن اخیر بر گرده روشنفكری دینی گذاشت اما بازرگان و سروش هیچگاه به تاریخ توجه كافی نداشتند. مقصود از این داوری تنها اشاره به تاریخ تفكر اسلامی نیست تاریخ تفكر ایرانی هم در آرای آنان مغفول مانده است همچنان كه نشانی از تاریخ تفكر غربی هم به چشم نمی‌خورد. تحلیل ایران امروز بدون درك ایران‌باستان و غرب باستان ممكن نیست و این در آرای روشنفكری دینی غایب است. تحلیل شریعتی از تاریخ ایران و رم هم كاملا ماركسیستی است و نسبتی با حقیقت ندارد چنان كه دانش ماركس هم از ایران ناقص بود و بسیار كم در آرای او به دركی از تاریخ ایران می‌رسیم.

 

ب – تغافل از فقه اسلامی

 

نقطه اشتراك بازرگان، شریعتی و سروش نادیده گرفتن فقه اسلامی و تلاش برای تخفیف آن است. آنان در واقع متفكرانی اخلاق‌محور بودند و گاه عوالم عرفانی داشتند. سروش به عرفان سنتی و شریعتی به عرفان مدرن باور داشت و بازرگان و سروش البته در احوال شخصی به شدت متهجد و اهل عبادت بوده و هستند شریعتی نیایش‌هایی شاعرانه داشت اما در عالم نظر از ترجیح اخلاق به فقه سخن می‌گفتند و از نقش مهم فقه در تمدن اسلامی غافل بودند. در واقع این روشنفكران به علت عملكرد به برخی روحانیان در ایران و اسلام و با گرته‌برداری از عملكرد بد برخی روحانیان در اروپا و مسیحیت با تصور پروتستانیسم به دنبال آن شدند كه فقه را به دانش كم‌اهمیت در معارف اسلامی تبدیل كنند تا روحانیت نقش كمتری در اداره جامعه داشته باشد. اما اگر تاریخ اروپا و ایران را به خوبی مطالعه می‌كردند درمی‌یافتند كه پایه دموكراسی حكومت قانون است و در زمانه‌ای چون عهد صفوی یا قاجاری كه قانون وجود نداشت شریعت مهمترین سند تقنین بود و در مشروطیت هم تجربه خوبی از پیوند شرع و قانون ایجاد شد حتی در غرب هم برخلاف باور مرسوم كه مسیحیت و ناقد شریعت است این شریعت مسیحی و نظریه حقوق فطری بود كه در پیوند با حقوق طبیعی و انسان جدید پایه دموكراسی را تشكیل داد.

 

اتفاقا نگاه اخلاق‌محور بازرگان – شریعتی – سروش به دین سبب شده است كه اندیشه آزادی در آرای آنان تحت‌الشعاع اندیشه تعالی قرار گیرد. فقه علم حداقل‌هاست در حالی كه اخلاق علم حداكثرهاست. فقه با انسان خطاكار سخن می‌گوید اما اخلاق با انسان متعالی حرف می‌زند. فقه آمده است تا غرایز طبیعی انسان را به رسمیت بشناسد و آنان را در چارچوب قرار دهد. اما اخلاق می‌خواهد غرایز طبیعی انسان را تعالی بخشد و به آرمان‌های الهی و انسانی نزدیك كند. فقه برای شهوت ازدواج موقت، برای ثروت زكات و برای قدرت شریعت وضع می‌كند اما اخلاق از عشق الهی و قناعت و بی‌اعتنایی به قدرت سخن می‌گوید. اخلاق، آرمان بشر است اما فقه واقعیت اوست. بدیهی است برخی احكام فقهی باید در طول زمان اصلاح شود اما نمی‌توان از فقه بی‌نیاز شد.

 

احیای چهره‌هایی مانند حلاج و مولوی و غزالی در مقابل افرادی مانند ابونصر فارابی و خواجه نصرالدین توسی از سوی روشنفكری دینی نشانگر همین گرایش ترجیح اخلاق و عرفان بر فقه و سیاست است. در واقع فقه اسلامی با تفكیك اخلاق از شریعت همان نقشی را در اندیشه اسلامی ایفا كرد كه آثاری چون «شهریار» در غرب جدید آن را شكل دادند و این غفلت بزرگ روشنفكری دینی در ایران بود.

 

ج – بی‌توجهی به فردیت و غلبه علوم اجتماعی بر علوم سیاسی

 

بازرگان و سروش هر دو دانش آموخته علوم تجربی بودند و شریعتی هم ظاهرا علوم اجتماعی خوانده بود یا بدان علاقه‌مند بود. اما علم سیاست دانش مهجوری در میان روشنفكران دینی بود. كمتر روشنفكر دینی را به یاد داریم كه حقوق یا فلسفه سیاسی خوانده باشد. در گذشته مرتضی مطهری این انتقاد را بر شریعتی و بازرگان وارد می‌‌كرد كه فلسفه به‌خصوص فلسفه اسلامی را نخوانده‌اند این ایراد درباره سروش برطرف شد اما ضعف بزرگتر اظهارنظر مستقیم سیاسی از سوی روشنفكرانی بود كه چیزی از علم سیاست نیاموخته بودند. علم سیاست سبب می‌شد توجه جدی به مقام فرد به نظریه‌پرداز آموزش داده شود در حالی كه به خصوص علی شریعتی جمع‌گرایی تمام‌عیار بود، سروش فردگرایی را در تصوف می‌جست و بازرگان معنای فردگرایی را همان تكروی می‌دانست اما تفرد در علوم انسانی معنایی مثبت و سازنده دارد و نسبتی با اخلاق درویشی، تكروی یا استثمارگری ندارد. فرد اساس آزادی‌های مدرن است كه اتفاقا در فقه اسلامی هم تا قبل از سه دهه اخیر مكتب غالب در فقه شیعه فردگرایی بود نه جامعه‌گرایی و فقهای بزرگ معتقد بودند اساس اسلام بر فرد است.

 

 فردگرایی اما عوارضی دارد كه در تفكر مدرن با قانون مهار می‌شود نه اخلاق. همچنان كه فقه اسلامی سعی می‌كند فرد را مهار كند و با مومن و مسلم حرف بزند نه جمعی مبهم از مومنان و مسلمانان. تحقیر علم اقتصاد هم در ادامه همین نكته در نزد روشنفكران دینی معنایی روشن می‌یابد. گرچه مرحوم بازرگان در زندگی شخصی خود یك تولیدگرا بود و در عرصه تفكر از حقوق مالكیت دفاع می‌كرد اما در آرای سروش از چیزی به نام حقوق مالكیت سخن به میان نمی‌آید و در آرای شریعتی قرائتی ماركسیستی از مالكیت وجود دارد. جالب اینجاست كه اقتصادی‌ترین گفتارهای سروش در باب قناعت است نه تولید و مصرف كه اساس اقتصاد مدرن است.

 

روشنفكری ایرانی در همه اشكال خود عرفی و قدسی، ماركسیستی و مذهبی صد سال است كه درجا می‌زند. مساله سكولاریسم هم یكی از مسائل لاینحل روشنفكری ایرانی است. و روشنفکری ایرانی مانند پزشکی تک نسخه‌ای همچنان از هر جا ظهور می‌کند به نسخه قدیمی بر‌می‌گردد و سكولاریسم را دوای درد معرفی می‌کند در حالی که این ائدولوژی به عنوان یك مطالبه سیاسی یك بار با زور دیكتاتوری پهلوی در این كشور حاكمیت یافت و به انقلاب اسلامی منتهی شد. تلاش برای تبدیل آن به ایدئولوژی دموكراسی هم نادرست است و هم بی‌فایده و حتی ضررآفرین. اكنون ما با نسل تازه‌ای از دانشوران ایرانی روبه‌رو هستیم كه هم ایرانی هستند، هم اسلامی، هم از سنت‌ها آگاهی دارند و هم جهان مدرن را می‌شناسند. رابطه دین و سیاست را رابطه‌ای این همانی نمی‌بینند اما به تعامل دین و سیاست معتقد است و جدایی دین از سیاست را ناممكن می‌دانند كه نه با واقعیت زندگی منطبق است و نه از حقیقت دین برمی‌خیزد.

 

این نسل جدید را نه می‌توان روشنفكر لائیك خواند و نه روشنفكر مذهبی نه ملی مذهبی و نه ماركسیست – سوسیالیست. آنان دانشورانی مسلمان و ایرانی هستند كه عضو هیچ انجمن سیاسی یا فرقه مذهبی نیستند و ممكن است فردگرا، جامعه‌گرا، برابری‌خواه یا آزادی‌خواه باشند.

 

سبزها تاكنون درحد یك جریان سیاسی برخاسته از سنت‌های روشنفكری دینی و اسلام‌‌گرایی ظاهر شده‌اند اگر گروهی می‌خواهند آن را به جریان فكری تبدیل كنند باید تصویر روشنی از همه آنچه به عنوان پرسش در این مقاله طرح كردیم داشته باشند. آیا سبزها همان لائیك‌ها هستند؟

امتیاز دهی: