تبلیغات
نسل سوخته
دیدگاه () | 1391/01/8 | دسته‌بندی: علمی,

اسلام و علوم‌انسانی؛ یك مساله‌شناسی دوگانه

اسلام و علوم‌انسانی؛ یك مساله‌شناسی دوگانه// سارا شریعتی

 

جایگاه علوم انسانی در تاریخ اسلام و جایگاه اسلام در علوم انسانی چیست؟ این سوال از دو جنبه اهمیت دارد. نخست به دلیل تنش پنهانی كه همواره میان اسلام و علوم انسانی جدید موجود بوده و در نتیجه این علوم را در كشورهای اسلامی بسیار ناتوان كرده است و سپس به دلیل اهمیتی كه امروزه مطالعه اسلام در علوم انسانی یافته است.

در ایجاد این موقعیت دوگانه عوامل بسیاری دخیل بوده‌اند كه از آن میان می‌توان به تنش تاریخی میان دین و علوم انسانی (علوم سكولار) و همچنین منشا غربی این علوم (غرب استعمارگر) اشاره كرد. با این حال، موقعیت جدید اسلام در نیمه دوم قرن بیستم، به عنوان یك نیروی سیاسی، یك منبع هویتی و یكی از مهمترین پراكندگی‌های جمعیتی در آمریكا و اروپا، این رابطه را بسیار متحول نموده و داده‌های مساله را كاملا دگرگون كرده است.


ایجاد كرسی «مطالعات اسلامی» در بسیاری از مراكز دانشگاهی اروپا و همچنین نهادهای مطالعاتی جهت تدوین«علوم انسانی اسلام» و در مواردی «اسلامی كردن علوم انسانی» در بسیاری از كشورهای اسلامی، نشانگر موقعیت جدید اسلام در علوم انسانی است. اسلام امروزه دیگر نه صرفا به موضوع تحقیق شرق‌شناسان، مردم شناسان و دین شناسان بلكه به یكی از سرفصل‌های علوم انسانی و مطالعات بین رشته‌ای بدل شده است. موضوع این مطلب، آسیب شناسی نسبت میان علوم انسانی و اسلام و تاكید بر ضرورت مطالعات جامعه شناختی اسلام، فارغ از منازعات اعتقادی و سیاسی است. این مطلب از دو بخش تشكیل شده است: نخست مطالعه جایگاه علوم انسانی در تحول تاریخی اسلام و سپس موقعیت جدید اسلام در علوم انسانی. با طرح این مساله شناسی دوگانه، این مطلب هدف خود را گشودن افق‌های جدیدی در مطالعات علوم انسانی اسلام قرار داده است. 

جایگاه علوم انسانی در كشورهای اسلامی 

نسبت میان اسلام و علوم انسانی (یا به تعبیر آلمانی علوم «نفسانی» و در سنت آنگلوساكسون، «علوم اجتماعی») چیست؟ چرا به‌رغم وجود چهره‌هایی چون ابن خلدون، علوم انسانی در تاریخ اسلام سنت ساز نشد و بر خلاف فلسفه، در مجموعه «علوم اسلامی»(منطق، فلسفه، عرفان، كلام، حكمت، فقه) (مطهری. 1369) قرار نگرفت؟ چرا در حالیكه در مبانی اسلام و آموزه‌های قرآن، مشاهده وآزمون و تأمل در علوم به‌طور كلی و به‌ویژه در عرصه‌های جامعه و تاریخ تشویق شده است و برجستگی خصلت حقوقی (فقهی) و سیاسی این دین می‌توانسته بالقوه زمینه مساعدی را برای رشد علمی در حوزه‌های انسانی فراهم آورد، این علوم در كشورهای اسلامی به عنوان یكی از «روشهای فكری مسلمانان» شناخته نشد؟ آیا می‌توان به تاسی از علامه اقبال، علت را در تاثیر فلاسفه مسلمان از عقل یونانی جستجو كرد یا رشد فقه را در توسعه نیافتگی این رویكرد تعیین كننده دانست؟ در تاریخ علوم در كشورهای اسلامی، می‌توان سه مرحله را از یكدیگر تشخیص داد. نخست عصر شكوفایی تمدن اسلامی كه برخی از مورخان از آن تحت عنوان «رنسانس اسلام» نام می‌برند. (كرمر. 1375) عصری كه آنچه امروز علوم انسانی نامیده می‌شود (تاریخ، مردم نگاری، علم اجتماع...) یكی از سنتهای موجود در میان دانشمندان بود. طبری، بیرونی، مسعودی و... به عنوان «متفكران اجتماعی اسلام» از چهره‌های شاخص این سنت بودند كه با ابن خلدون به اوج خود رسید و می‌توان گفت كه به نوعی با ركود تمدن اسلامی متوقف ماند. پس از وی در كشورهای اسلامی در عین حال كه سنت فلسفی تداوم یافت و ما با فیلسوفان بزرگی برمی‌خوریم اما سنت خلدونی ادامه پیدا نكرد. اثر ابن خلدون- مقدمه- مناقشه‌آمیز شد و در دوره‌ای توسط شرق‌شناسان برای فعال كردن جنگ قومی میان اعراب و مغربی‌ها مورد استفاده قرار گرفت.

 

دوره دوم، دوره تاسیس علوم انسانی در غرب، مصادف با حضور استعمار در كشورهای اسلامی بود. شرق‌شناسان در خدمت غربی كه در چهره استعمارگر ظهور یافته بود، نقش مهمی در معرفی علوم انسانی به مستعمرات ایفا كردند و نهادهای آموزشی جدید در برابر حوزه‌های قدیم، مراكز آموزش علوم جدید شدند. از این دوره در كشورهای اسلامی، دو گرایش شكل گرفت: نخست گرایشی كه با استقبال از علوم انسانی جدید به تحصیل و آموزش آن پرداخت و سپس گرایشی كه علوم انسانی را به عنوان علوم غرب استعمارگر، قلمداد كرده و آن را مشكوك و نامطمئن ارزیابی می‌كرد. از نظر این گرایش كه از اقبال بیشتری برخوردار بود، علوم اجتماعی، علومی در خدمت استعمار بود كه مطالعات مستعمرات را جهت پیگیری آگاهانه‌تر سیاست‌های خود دنبال می‌كرد و در نتیجه این علوم از نظر ایشان خنثی و غیر جانبدار نبود. پیوند علوم انسانی با غرب را كه در چهره استعمارگر ظاهر شده بود، می‌توان اولین مانع جهت استقرار این علوم در كشورهای اسلامی قلمداد نمود.

 

عامل دیگری كه پذیرش این علوم را در كشورهای اسلامی با مقاومت روبه‌رو كرد، دین بود. تا مدتها تصویر حاكم بر روابط میان دین و علوم انسانی تصویر قانون سه مرحله‌ای اگوست كنت بود. بر اساس این قانون، بشریت از سه مرحله عبور كرده است: الهیاتی، متافیزیك و پوزیتیو. مرحله نخست با دوران كودكی، مرحله بعدی با جوانی و كمال جامعه بشری با تحقق عصر پوزیتیو آغاز می‌شود. در نتیجه گسترش علوم مستلزم عرفی شدن دانش و سپری كردن عصر الهیاتی و متافیزیكی است و ظهور علوم پوزیتیو آغاز دوره‌ای است كه باورها و نهادهای دینی اهمیت اجتماعی خود را از دست داده‌اند و علم تجربی به عنوان تنها مرجع معرفتی جانشین آن شده است. با این تصویر طبیعی بود كه نهاد دین نسبت به علوم انسانی جدید كه در یك روایت، به عنوان جانشین دین مطرح گشته بود، مشكوك و بدگمان باشد. قانون سه مرحله كنت یا افسانه‌ای، انتزاعی و اثبات‌پذیر دیدن ادوار تاریخی معرفت بشری، در عین حال كه میان علمای علوم انسانی مورد پرسش قرار گرفت، اما ملازمت منطقی و تاریخی این «علوم» با وقوع مدرنیته در غرب و «روند خردپذیرسازی (Rationalisation)»، «جهانی‌سازی(Mondialisation)» و «بشری‌سازی(Humanisation)» آن، همچنان برای ادیان مجادله انگیز بود. در نتیجه علوم اجتماعی در كشورهای اسلامی از طرفی با چهره غرب استعمارگر و از سویی با دانش غربی سكولار پیوند خورد و ورودش به این كشورها با ظن و شك همراه شد. مرحله سوم از سال‌های 70 میلادی آغاز می‌شود.

 

 از این دوره رویكرد غالب، تملك علوم انسانی و «بومی»(Indigénisation) و «زمینه‌مند كردن»(Contextualisation) این علوم بود. از طرفی مستعمرات پیشین نمی‌خواستند صرفا به دلایل سیاسی خود را از معرفتی كه علوم انسانی تولید می‌كند محروم كنند، این موضع مسلمانانی بود كه در آمریكا و اروپا تحصیل می‌كردند و بر اهمیت علوم اجتماعی و تقویت آن در حوزه كشورهای اسلامی تكیه می‌كردند. از طرف دیگر ضرورت داشت تا این علوم را از منشا تاریخی‌اش كه همان غرب استعمارگر بود، جدا كرد و بر جنبه فراملیتی آن تاكید نمود. این موضع، به دنبال پیروزی جنبش‌های رهایی‌بخش سیاسی كه حال خواستار رهایی‌بخشی فرهنگی از علم استعمار نیز بودند، تقویت شد و به ایجاد دو گرایش انجامید. نخست گرایشی كه بر زمینه‌مند كردن علوم انسانی در موقعیت‌های متفاوت از شرایط تكوینشان، بر استعمارزدایی و چند زبانه شدن(Plurilanguisme) این علوم تاكید می‌نمود و سپس گرایشی كه مشخصا با برجسته كردن «دانش سكولار» علوم انسانی، سیاست تصحیح و تكمیل آن را پی گرفته بود.

 

 اولین گرایش در مواضع جریاناتی چون «پسا استعمارگرایی»(Post colonialisme) و «مطالعات فرودستان»(Subaltern Studies) بارز بود و دومین گرایش، در سیاست‌های اسلامی‌سازی كه در برخی از كشورهای اسلامی پیگیری می‌شد. با حضور جریانات اسلام گرا در عرصه سیاسی و مشخصا پس از انقلاب در ایران و سیاست انقلاب فرهنگی، طرح اسلامی كردن علوم كه از سالهای 60 میلادی با كنفرانس مكه مطرح شده بود، به مرحله سیاستگذاری علمی كشور رسید و به تاسیس نهادهایی انجامید كه هدف خود را ساخت «علوم اجتماعی اسلامی» قرار دادند. در این شرایط علوم انسانی در نهادهای آموزشی حفظ شد اما همواره در معرض سیاستگذاری‌هایی بود كه خواستار اسلامی كردن این علوم بودند. (العطاس. 1995)این دوره با تحول موقعیت اسلام در كشورهای اروپایی همزمان است. تحولی كه اسلام را دیگر نه صرفا به عنوان یك دین، یك ایدئولوژی، یك نیروی سیاسی، بلكه خصوصا به یك واقعیت جامعه‌شناختی در كشورهای اروپایی بدل كرده است. 

اسلام در علوم اجتماعی

موقعیت جدید اسلام از نیمه دوم قرن بیستم، اسلام را به یكی از سرفصلهای مطالعات علوم اجتماعی بدل كرده است. اسلام امروزه دیگر نه موضوع تحقیق شرق‌شناسان، مردم‌شناسان و دین‌شناسان بلكه یكی از مباحث مورد مطالعه اصحاب علوم اجتماعی است. ظهور اصطلاحاتی چون اسلام‌گرایی(Islamisme)، اسلام‌هراسی(Islamo phobie)، اسلامی‌سازی(Islamisation)، اسلامیت(Islamcite)... در ادبیات علوم اجتماعی، جهت تفكیك میان اسلام به‌مثابه یك دین از اسلام در اشكال جدید اجتماعی آن، طرح اسلامیسم در كنار فمینیسم، پست كلنیالیسم و... به عنوان یكی از جریانات متاخر اجتماعی، ایجاد كرسی«مطالعات اسلامی(Islamic Studies) » در كنار «مطالعات زنان»(Feminist Studies) و «مطالعات فرهنگی»(Culture Studies) در بسیاری از مراكز دانشگاهی اروپا و آمریكا و همچنین حجم روز افزون انتشارات، همایشات و مطالعات در این خصوص، نشانگر تغییر جایگاه اسلام از حاشیه به متن و موقعیت جدید آن در علوم اجتماعی است. از نظر گوله، جامعه‌شناس فرانسوی اسلام معاصر بر آینده جوامع ما و آینده علوم اجتماعی كه به هم پیوند خورده‌اند، تاثیر انكارناپذیری دارد. اگر مساله اسلام را به‌مثابه «بازگشت امر دینی»، به‌مثابه یك «معزل» اجتماعی یا حتی یك «ناسازگاری تمدنی» طرح كنیم، در هر حال چالشی برای علوم اجتماعی است».

 

 از نظر وی، جهانی شدن، حضور دین در حوزه عمومی و همچنین مساله جنسیت را می‌توان به عنوان سه نمونه از مسائلی كه در حال حاضر اسلام و علوم اجتماعی را به هم پیوند می‌زند، برشمرد. (نیلوفر گوله. 2007)سه عامل در تحول این جایگاه نقش تعیین كننده داشته‌اند: نخست حضور اسلام از نیمه دوم قرن بیستم به عنوان یك نیروی سیاسی، چه در شكل رادیكالیسم سیاسی و چه در اشكال حكومتی (ایران، افغانستان، عراق، تركیه و...)، سپس به عنوان یك مرجع هویتی در عصر جهانی شدن (مشخصا در میان جوانان، زنان، مهاجران) و سرانجام به عنوان یكی از مهمترین دیاسپورا در آمریكا و اروپای شمالی كه به ظهور پدیده‌هایی چون اسلام اروپایی(Eurislam) انجامیده است. این جایگاه جدید از دو جنبه می‌تواند برای اسلام و هم برای علوم اجتماعی تعیین كننده باشد. علوم اجتماعی با مطالعه حیات اجتماعی مسلمانان و تفكیك میان «سنت از دین»، می‌تواند در ارائه تعریفی سلبی از اسلام، مشاركت كند و آنچه را كه مربوط به سنن قومی، ملی و منطقه‌ای است و در طول تاریخ با دین درآمیخته از آموزه‌های دین متمایز سازد. چنانچه طارق رمضان، چهره شاخص اسلام اروپایی، اشاره می‌كند: «می‌بایست از علوم اجتماعی (عرفی) اعاده حیثیت كرد تا بتوان تنوع و تفاوت‌های فرهنگی موجود در كشورهای مسلمان را فهمید و اسلامیت آنها را به دلیل تفاوتشان با الگوی دینی و فرهنگی خود، مورد سوال قرار نداد». (طارق رمضان. 2008).

 

 از سویی حضور اسلام در كشورهای اروپایی نیز توانسته است به نوبه خود با طرح مسائل جدید، به تكثیر الگوهای مدرنیته و باز‌اندیشی به مفاهیم بنیانگذار آن بیانجامد. نقد لائیسیته پوزیتیو، تامل در نسبت میان حوزه عمومی و حوزه خصوصی، جایگاه دین در مدرنیته و همزیستی هویت‌های متكثر... نمونه‌ای از این بازاندیشی‌هاست. در این موقعیت انتظار می‌رود كه ایران در مطالعه واقعیت جامعه شناختی اسلام، نقش مهمی ایفا كند، در حالیكه در این سرفصل ایران در پایین‌ترین سطح مشاركت جهانی قرار دارد و شاید بتوان گفت كه مطالعات اجتماعی اسلام، ضعیف‌ترین حلقه مطالعات اسلامی را در ایران تشكیل می‌دهند. از سه عاملی كه در جلب توجه علوم اجتماعی به اسلام نقش داشته‌اند، در ایران عامل سیاسی-اعتقادی تعیین‌كننده‌تر است و بر خلاف دو عامل دیگر (مرجع هویتی – دیاسپورا) به عنوان یكی از مهمترین موانع «مطالعات جامعه‌شناختی اسلام» عمل می‌كند. رویكرد اعتقادی به اسلام - تعلق یا تضاد-، حساسیت نسبت به رویكرد برون دینی به دین و بیگانه خواندن علوم اجتماعی، اغلب مانع از آن بوده است كه به واقعیت جامعه‌شناختی و تحولات تاریخی و اجتماعی اسلام توجه شود. فقدان جامعه‌شناسی اسلام به عنوان یك گرایش آموزشی و غیبت ایران در مطالعات بین‌المللی در این باب، از سویی و بی خبری از تحولات اجتماعی- فكری دیگر كشورهای اسلامی، نمونه‌ای از غفلت جامعه علمی ایران و اصحاب علوم اجتماعی نسبت به واقعیت اجتماعی اسلام در حال حاضر است.

امتیاز دهی: