تبلیغات
نسل سوخته
دیدگاه () | 1390/12/26 | دسته‌بندی: شعر و هنر,

مروری بر تحولِ شعر اروپای شرقی

مروری بر تحولِ شعر اروپای شرقی

 تعابیری چون شعر اروپای شرقی یا غربی همانقدر جعلی‌اند كه تقسیم شرق و غرب در ساحت اندیشه. ذهنی كه به طبقه‌بندی‌ها ارسطویی خو كرده‌است كره‌ی زمین را چنین می‌خواند. تنها امر عمومی كه ناگزیر ادراك ما را از هم جدا می‌كند، زبان‌های ماست. با این اوصاف وقتی عبارت شعر اروپای شرقی را در محدوده‌ی یك سخن می‌پذیریم یعنی داریم از یك تقسیم‌بندی سیاسی حرف می‌زنیم كه پس از سقوط دیوار برلین از میان رفت.


بند اول: محال

هرجا كه محال قدم می‌گذارد، شعر هم پیدایش می‌شود. رابطه‌‌ی محال و شعر یك رابطه‌ی وجودی ‌است، شعر ظهور می‌كند تا واقعیت دیگری خلق كند یا واقعیت ممكن دیگری را عیان كند كه پشت تعبیری محال‌آفرین پنهان شده‌است. اگر امروزه خیال می‌كنیم دچار بحرانی جهانی در شعریم صرفا از آن ‌جهت است كه جهانی‌سازی، رشد طبقه‌ی متوسط و امپراتوری سرمایه‌داری تعبیر متظاهر ممكنی از جهان به دست داده‌ است كه برای كسانی كه روایت آن را باور می‌كنند، كشف محال دشوار می‌شود. امكانی كه امروزه به ناگزیر خود را سراپا ممكن جار می‌زند، وانموده‌ی متظاهر امر محالی ‌است كه در موقعیت ماست. اروپای شرقی در موقعیت تراژدی‌های پس از جنگ جهانی دوم منطقه‌ی شاعر خیزی بود. زاگایوفسكی می‌نویسد كه هر شاعر بزرگ میان دو جهان زندگی‌ می‌كند: جهانی واقعی كه جهان ملموس تاریخ است، خصوصی برای گروهی و عمومی برای دیگران. جهان دیگر، لایه‌ی متراكم رویاها، تخیل و فانتزی‌هاست. این دو عالم، مكالمه‌‌ای پیچیده با هم دارند كه نتیجه‌ی آن شعر است.

شاعر در جهان نخست،‌در جهان واقعی می‌جنگد و آگاهانه می‌كوشد تا بدان دست یابد، به نقطه‌ای كه جان‌های بسیاری از انسان‌ها همدیگر را در آن‌جا ملاقات می‌كنند، ولی جهان رویاها و فانتزی‌ها مانع از تحقق تلاش آن‌ها می‌شود، انگار رویاها و خیال‌های چند تن بیمار باعث می‌شود كه آن‌ها نتوانند وقایع را در ساعت‌های بیداری خویش درك كنند و تجربه‌كنند. جز این‌كه در شاعران بزرگ، این تاخیر و ممانعت، علامت سلامت عقل است چراكه جهان طبعیتا دوگانه‌ است و شاعران با دوگانه‌گی ذاتی خویش، ساختار حقیقی واقعیت را ستایش می‌كنند، شب و روز را، عقل سلیم و تخیل فرار را.

كابوس‌های آن معدود آدم‌های دیوانه گاهی چنان است كه شاعران بزرگ نمی‌توانند از هزارتوی روایت آن‌ها جان سالم به در ببرند. آتیلا جوزف، شاعر بزرگ مجار از این دسته‌ بود، آتیلا در سال ۱۹۰۵ در بوداپست مجارستان در خانواده‌ی فقیری زاده شد. پدرش خیلی زود خانواده‌اش را ترك كرد، مادرش رخت‌شوی فقیری بود. وقتی ۹ ساله ‌بود جنگ جهانی اول آغاز شد.

در پانزده‌ سالگی مادرش را از دست داد. تحصیلات خود را در وین و سوربن ادامه داد. سپس به مجارستان برگشت. در سال ۱۹۳۷، سال آغاز جنگ جهانی دوم، خود را زیر قطاری انداخت. او پیش از جنگ در شعری می‌نویسد: «من نیستم این‌كه فریاد می‌كشد، جهان است كه می‌غرد.خبردار! خبردار كه شیطان خل شده، خود را زیر چشمه‌ای زلال پهن ‌كنید!عین یك شیشه خود را جلا دهید، پشت نور الماس‌ها پنهان شوید، میان حشرات، زیر صخره‌ها!خود را پنهان كن آی! در نان تازه‌ی برشته، هی‌تو! بیچاره!» مناقشه‌ی این جهان‌های دوگانه را زبیگنیف هربرت در شعر آقای كوگیتو و خیال به بهترین شكلی توصیف می‌كند: «او می‌خواست تا نهایت را دریابد: شب پاسكال را، طبیعت الماس را، سودای پیامبران را، خشم آشیل، جنون قاتلان، رویاهای ماری استوارت، ترس انسان غارنشین را، یاس آخرین آزتك، دشواری مرگ طولانی نیچه را، شادی نقاش لاسكائوكس را، صعود و سقوط یك درخت بلوط را، صعود و سقوط رم را.» آشیل و درخت بلوط، لاسكائوكس و انسان غارنشین و همیشه صعود و سقوط كه از چرخه‌ی تاریخ سخن می‌گوید. هربرت، شاعر بزرگ لهستانی در سال ۱۹۲۴ زاده شد.

 در زمینه‌های وسیعی چون ادبیات، نقاشی، اقتصاد، حقوق و فلسفه درس خواند و در سال ۱۹۹۸ از دنیا رفت. چسلاو میلوش و شیموس هینی در شناساندن او به جهان انگلیسی زبان نقش عمده‌ای ایفا كرده‌اند. تجربه‌ی امر محال در كشورهای بلوك شرق به روشنی در شعر هربرت تجربه و بیان شده‌است. در مصاحبه‌ای خود را یونانی می‌خواند با این تعبیر كه معتقد است دوران طلایی سال‌ها پیش بود. با استناد به ضرب‌المثلی لهستانی كه امید مادر حماقت است، خوش‌بینی را رد می‌كند و یاس را احساس مفیدی می‌داند چراكه آدم را از آرزو و امید پاك می‌كند. واقعیت عریان را روبه‌روی ما می‌گذارد. او می‌داند كه سیستم روسی در كشورش راه به صلاح ندارد. می‌نویسد: «در ۲۰ سپتامبر ۱۹۳۹. وقتی پسر كوچكی بودم، در شهر لوف با اتحاد جماهیر شوروی آشنا شدم. هنوز هم از بعضی روشنفكران در عجبم. مكاشفات من از جهان از پشت شیشه عینك خودم اتفاق می‌افتاد. من جهان را از دریچه چشم ماركس یا لنین نمی‌دیدم. شهر در عرض چند روز به اردوگاه كار اجباری تبدیل شد.

 این سیستم از طریق بوها و مزه‌ها به اروپا حمله كرد. من قرار بود مبارز و پارتیزان راه نیكی و زیبایی باشم اما اصلا هیچ شناختی از سعادت و خوشبختی انسانی نداشتم. در سال ۱۹۳۹ ابزار من برای رسیدن به این شناخت مقایسه بوها، وضعیت خیابان‌ها و چشمان مردم بود.» سیستم مخوف روسی چنان بود كه شعر هربرت شهادت می‌دهد: «بی‌شك آن‌ها كه بالای جایگاه‌ها ایستاده‌اند، می‌دانند، همه چیز را می‌دانند. با ما فرق می‌كنند، با ما، سپورهای میدان‌ها، گروگان‌های آینده‌ای بهتر. آن‌ها كه بالای جایگاهند، كمتر با ما ظاهر می‌شوند، با انگشتی به علامت سكوت، همیشه بر دهان.» این موقعیت محال، هربرت و میلوش را به موقعیت تبعید كشاند. ولادیمیر هولان شاعر چك را به تبعیدی خودخواسته در قلب پراگ ناچار كرد. استانسكو در رمانی ماند و همان‌جا جان داد، اسمانداراچه از كشور گریخت. بند دوم، بند فاصله‌ است.

بند دوم: فاصله

زاگایوفسكی كه از شاعر سرزمین خویش می‌نویسد، هربرت جوان را تخیل می‌كند در شهر اشغالی كوچك خویش كه آلبوم‌های هنر ایتالیا را ورق می‌زند، شاید نقاشی‌های سینسه كواتروسنتو، احتمالا كارهای ماساچیو را، نشسته بر صندلی دسته‌داری با آلبومی بر لب، شاید در خانه‌ی یك دوست یا در خانه‌ی خود. وقتی بیرون پنجره، فریاد آلمان‌ها یا روس‌ها را می‌شنود.این موقعیت، نقاشی ماساچیو و هلهله‌ی سربازانی كه از خارج می‌آیند، در تخیل هربرت جاودانه شده‌است. هرجا كه باشد، خواه سال‌های بسیار پس از جنگ، می‌تواند صدای سربازان را بشنود، حتی در لس‌آنجلس یا در موزه‌‌ی داهلم در برلین كه امروزه تعطیل شده ‌است. زیبایی هرگز تنها نیست. زیبایی فرومایگی و شر را جذب می‌كند یا همیشه با آن‌ها مواجه می‌شود. هربرت موقعیت اروپای شرقی را همچون یك تبعیدی نیز تجربه‌كرد. او در شعری دو شخصیت از خویش خلق می‌كند. یكی چون جسم مرده‌ای در وطن می‌ماند و دیگری مثل روحی به قاره‌های دیگر سفر می‌كند: «خیلی زود از تاریخ یاد می‌گیریم، كه روح جسم را ترك می‌كند، وقتی قلب از كار می‌افتد.» شاعرانی كه تبعید را پذیرفتند، به همین تجربه رسیدند.

 واقعیت آشنایشان، چون كالبدی ‌است كه قلبش دیگر نمی‌تواند بتپد. این‌ پنجره‌ی گشوده بر محال در فاصله‌ای كه هست و نیست، شاعر را به شاهدی تبدیل می‌كند كه ولادیمیر هولان بود. ولادیمیر هولان در سال ۱۹۰۵ در پراگ زاده‌ شد. اولین كتاب شعرش در سال ۱۹۲۶ منتشر شد. در ۱۹۳۳ ویراستار مجله‌ی هنری «زندگی» شد و پس از ۱۹۴۸ و با قدرت ‌گرفتن نظام كمونیستی چكسلواكی تا ۱۹۶۳ از او هیچ‌كتابی منتشر نشد. عنوان «فرمالیست» همان اتهامی بود كه پس از سال‌های ۱۹۲۴ در روسیه، به نویسندگان دگراندیش عطا می‌شد و آن‌ها را خائن به تاریخ و برج عاج‌نشین معرفی می‌كرد. در كشورهای بلوك شرق، این اتهام از روسیه به وام گرفته شد. هولان در این ایام به تبعید خودخواسته‌ای رفت و در جزیره‌ی كامپا ساكن شد. در این خلوت، بهترین شعرهای هولان زاده شدند، شعری تلخ و ژرف با درون‌مایه‌ای از تشویش، نومیدی و بازتاب جور زمانه و هراس اجتماعی. در سال ۱۹۶۳ جهت بادها عوض شد و سه مجموعه‌ی شعر از هولان اجازه‌ی انتشار یافت.

 در سال ۱۹۶۴ شعر بلند «شبی با هملت» را منتشر كرد كه یكی از شاهكارهای شعر این قرن به حساب می‌آید. هولان سال‌های سرودن «شبی با هملت» را بی‌رحم‌ترین سال‌های زندگی‌اش می‌داند. می‌نویسد: «در تنهایی گزنده‌ی آن‌ روزها مثل زمینی بودم برای گرفتن و گذراندن تمام وحشت آن ایام.» یارسلاو سیفرت دوست هولان كه جهان انگلیسی‌زبان او را به خاطر جایزه‌ی نوبل‌اش بیش‌تر می‌شناسد، هولان را «بهترین شاعر از میان همه‌ی ما » قلمداد می‌كند. از هولان بیش از بیست كتاب شعر به چاپ رسید. از او علاوه بر شعر، كتاب‌هایی در ترجمه‌ی شعر جهان، مجموعه‌های مقالات، روزنوشته‌ها و... به جا مانده‌است. ولادیمیر هولان در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت.

 شعر عمیق و فلسفی هولان كه تمام باورهای افلاطونی را چنان نیچه‌ی بی‌رحمی به چالش می‌گیرد در شبی با هملت به اوج می‌رسد. شاعر، هملت را بیرون می‌كشد از دل تراژدی و به او بخت آن می‌دهد كه از خود سخن بگوید. عمل شاعر، از یك‌سو ساختار تراژدی را به چالش می‌كشد، از دیگرسو هملت، دیگر فقط در مالكیت متنی نیست كه پیشاپیش به آن تعلق داشت.تراژدی بر یك ساخت اخلاقی استوار است. شاعری كه تراژدی را به چالش می‌كشد، ساخت اخلاقی حاكم بر تراژدی را هم به چالش می‌كشد. دقیقا همان ‌كاری كه هولان با هملت می‌كند. هملت هولان در یك پیوستار تاریخی از آغاز تراژدی‌های یونان باستان تا شخصیت شعر «شبی با هملت» زندگی می‌كند. هولان، اعجاز اورفئوس را ممكن می‌كند. اورفئوس و اوریدس بر زمین قدم می‌گذارند.

 در این بیان اسطوره‌ای كه عقیم مانده‌ بود به دست شعر دیگرگون می‌شود. هولان بی‌رحمانه اعماق جهل‌ و هراس‌مان را افشا می‌كند:«ما، می‌ترسیم، نه فقط در تاریكی كه حتی در نور كامل، همسایه‌ی خود را نمی‌بینیم و مایوس از احضار ارواح، در وحشت فریاد می‌زنیم: آن‌جایی؟ حرف بزن!». او بی‌اعتنا به عناوین و القاب، تنها به شعر و شهادت مومن است. میلنر مترجم انگلیسی شعرهایش می‌خواست او را ببیند. دیدار با هولان در جزیره‌اش بسیار دشوار بود. میلنر از یوستل دوست نزدیكش خواست كه ملاقاتی ترتیب بدهد. هولان پذیرفت اما شرطش این بود كه این ملاقات به شكلی صورت پذیرد كه او معین می‌كند: میلنر به حیاط میانی خانه بیاید. هولان در حیاط میانی خانه‌اش با میلنر ملاقات كرد، اما تنها از پشت پنجره‌اش، برایش دستی تكان داد و این همه‌ی دیدار بود. هولان اما با تمام غمخوارگی‌اش در اعماق رنج‌مان با ما دیدار می‌كرد، بی‌شرط و شروط، برای همین كروتچویل می‌نویسد كه برای ما، نسل نوظهور ادبیات چك، امید یعنی تماشای كامپا از دوردست پراگ و نظاره‌ی نور خانه‌ی هولان كه روشن می‌شود و خاموش می‌شود.

بند سوم: عمل

نیكیتا استانسكو، شاعر رومانیایی شعر را این‌گونه تعریف می‌كند: «شاعری اشك نیست، نفس گریستن است، گریستن چشمی ناخوانده، اشك چشم كسی ‌كه باید زیبا می‌بود، كه باید شاد می‌بود.» در این تعبیر، شعر در موقعیت عمل قرار می‌گیرد. شاعری یك عمل است. نیكیتا استانسكو، شاعر و نویسنده‌ی رومانیایی در ماه مارس سال ۱۹۳۳ به دنیا آمد. مادرش روسی بود و پدرش دهقانی رومانیایی. در دانشگاه بخارست زبان‌شناسی خواند در سال ۱۹۵۷ تحصیلاتش را به پایان برد و در مجله‌ی تریبونا آغاز به كار كرد. در سال ۱۹۵۲ ازدواج كرد و بعد از یك‌سال از همسرش جدا شد و در سال ۱۹۶۲ دوباره ازدواج كرد و این ازدواج هم با شكست روبه‌رو شد و در سال ۱۹۸۲ دو ماه پیش از مرگش برای سومین‌بار ازدواج كرد. در مدت حیاتش جوایز فراوانی را دریافت كرد: در سال ۱۹۷۵ جایزه‌ی مهم هردر را گرفت، كاندیدای نوبل ادبیات نیز بود. نیكیتا استانسكو را پدر شعر دهه‌ی شصت و یكی از مهمترین شاخصه‌‌های شعر پس از جنگ اروپا می‌دانند.

 او از مهم‌ترین پایه‌گذاران شعر پست‌مدرن اروپایی محسوب می‌شود. می‌نویسد: «تنها چیزهایی كه سرانجام با خود می‌بریم، احساسات‌مان هستند. عشق‌های‌مان، نفرت‌ها و مصائب‌مان. از خودم می‌پرسم، در پایان زندگی‌ام چه چیزی از من باقی خواهد ماند؟ گمان می‌كنم، می‌توانیم قدری از احساسات‌مان، اندكی از تنفرمان و چیزی از شور‌مان را و به‌خصوص عشق‌مان را از خود به‌جا بگذاریم.» او در شعر پرتره‌ی شخصی خود را چنین توصیف می‌كند:«من آن لخته‌ی خونم كه سخن می‌گوید.» این لخته‌ی خون كه در رگ‌های‌مان علامت زندگی ‌است و بر خیابان نشانه‌ی مرگ. وقتی شاعر می‌شود، چه بر خیابان باشد چه در رگ، عمل می‌كند. ما به عبارت استانسكو «هم‌دیگر را می‌خوریم، فقط از فرط گرسنگی، از فرط پرستش، ساختار، عشق.» شعر اما به عبارتی كه لئوپولد استاف در درست پس از پایان جنگ دوم جهانی نوشت، از دود شومینه آغاز می‌كند چراكه «بر سنگ بنا كردم، فروریخت/ بر صخره بنا كردم، فروریخت/ حالا كه بنا می‌كنم باید از دود شومینه آغاز كنم.»

 به تعبیر هربرت، مصیبت‌زدگان همیشه تنهایند. برای شاعران اروپای شرقی در موقعیت تسلط آلمان‌ها و رو‌س‌ها، تنها رویاهایی باقیمانده بودند كه كسی نمی‌توانست تحقیرشان كند: «هرچه گورستان‌ها بزرگتر می‌شوند، شماره‌ی مدافعین كمتر می‌شود، اگر دفاع ادامه یابد گورستان تا به نهایت ادامه خواهد یافت و اگر شهر سقوط كند و تنها یك انسان نجات یابد، او شهر را با خود خواهد برد، بر جاده‌ی تبعید، خود، شهر خواهد بود و ما به چهره‌ی گرسنگی نگاه می‌كنیم به چهره‌ی آتش، به چهره‌ی مرگ، موحش‌تر از همه، به چهره‌ی خیانت و تنها رویاهایمان تحقیر نشده‌اند.» شاعران اروپای شرقی در جباریت زمانه‌ی خویش هركدام آن شهر را با خویش حمل كردند و زنده نگه‌ داشتند و امروز به ما سپردند.

بند چهار: یك قصه‌ی روسی

هربرت می‌نویسد:

تزار پدر كوچك ما پیر شده است. خیلی پیر. حالا حتی نمی‌تواند یك قمری را با دست‌های خودش خفه كند. نشسته بر سریرش كه طلایی و منجمد بود. فقط ریش‌هایش بلند شده‌اند و روی زمین كشیده می‌شوند.

بعد، كسی دیگر حكومت كرد، هیچ‌كس او را نمی‌شناخت. مردم فضول دزدكی به پنجره‌ی كوشك نگاه می‌كردند، اما كریونوسوف پنجره را با اعدام‌ها استتار می‌كرد. پس تنها مرد اعدامی همه چیز را می‌دید.

سرانجام تزار، پدر كوچك ما برای نیكی‌ها مرد. زنگ‌ها به صدا در آمدند و نواختند. هنوز آن‌ها كالبدش را بیرون نیاورده‌ بودند كه تزارمان بر سریرش رویید، پایه‌های تخت و پاهای تزار در‌هم آمیختند. دست‌های او و دسته‌های صندلی یكی شدند. محال بود كه بتوان او را جدا كرد. پس تزار را با تخت طلایی‌اش دفن كردند.

چه ننگی!

امتیاز دهی: