تبلیغات
نسل سوخته
دیدگاه () | 1390/12/26 | دسته‌بندی: مذهبی,

در باب یك مواجهه ایدئولوژیك مطهری با نگاه فلسفی علامه طباطبایی

دكتر حسین سروش دباغ// در باب یك مواجهه ایدئولوژیك مطهری با نگاه فلسفی علامه طباطبایی

وقتی مسلمانی مقید آنهم مفسر قرآن، بیان می‌كند كه «زنا و نكاح، دروغ و راست از این حیث كه هر دو فعل‌اند و صرف انرژی، تفاوتی با یكدیگر نمی‌كنند»، به انصاف باید حق داد كه شنونده در فكر فرو رود یا در نسب شناسی گزاره فوق شك كند. مدلول گزاره فوق این است كه خوبی و بدی‌ای كه به این افعال نسبت داده می‌شود بسته به اعتبار معتبر است و از این اوصاف اعتباری در تكوین خبری نیست. بی سبب نیست كه مرحوم مطهری در مواجه با این امر بیم آن می‌برد كه مسلمانی به خطر افتاده و بر علامه طباطبایی می‌شورد كه این گونه سخن گفتن در شان یك مسلمان نیست. این ماجرا البته از وقتی آغاز می‌شود كه طباطبایی قلم بر می‌دارد و كتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم را برای نوآموزان فلسفه به نگارش در می‌آورد.


 مقاله ششم این كتاب، یعنی ادراكات اعتباری، بحث انگیزترین مقاله میان فلسفه آموختگان می‌شود (پیش از طباطبایی، تنها می‌توان از شهاب‌الدین‌ سهروردی‌ نام برد كه ظاهرا فصلى‌ مستقل‌ در تبیین‌ اعتباریات‌ و تمییزشان‌ از دیگر مفاهیم‌ گشوده‌ بود‌.) مطهری، كه بعدها در پی تحشیه كتاب اصول برآمد و مقدمه و شرحی بر آن نوشت به نیمه مقاله بحث‌برانگیز ششم كه رسید فرصت را تنگ دید و از تحشیه‌نویسی بر فصل ششم استنكاف ورزید:«مقاله 6 متكفل یك مبحث فلسفی نو و بی سابقه دیگری است كه تا آنجا كه ما اطلاع داریم برای اولین بار این مبحث در این سلسله مقالات طرح شده... این جانب در این مدت تا سر حد امكان و تا آنجا كه فرصت و فراغت اجازه می‌داد كوشش كرد كه برای این مقاله پاورقی بنویسد و به توضیح قسمت‌هایی و اضافه كردن قسمت‌های دیگری بپردازد، بالاخره توفیق حاصل نشد كه مقاله 6 را اتمام برساند... از این روی با وجود آنكه قسمت‌های باقی مانده آن مقاله مشتمل بر مسائل دقیق و حساسی بود و فی‌الجمله یادداشت‌هایی هم برای [آن] تهیه كرده بودم، از تتمیم آن صرف نظر كردم».

مطهری البته در این میان تنها نبود. كسان دیگری هم بودند-چه روحانی و چه غیر روحانی- كه از این مقاله خشنود نبودند و بر طباطبایی تاختند (حتی بعضی این مقاله را از آن طباطبایی ندانستند) و نوشتند كه «آقای طباطبایی، اصول فلسفه و من جمله مقاله ادراكات اعتباری را تا آنجا كه میسر بود در عبارات ساده و غیر فنی و نه چندان دقیق و بلیغ و فصیح نوشتند...» در این میان، نقد مطهری اما از جنسی دیگر بود. رویارویی دو هم صنف و هم مدرسه بود. هم طباطبایی خوب فلسفه اسلامی می‌دانست و هم مطهری. هر دو آنها با مولفه‌های سنت-قرآن، روایات، تفاسیر و... مانوس بودند.

مقاله ادراكات اعتباری علامه طباطبایی بحثی در حوزه فلسفه اخلاق بود. در این مقاله، طباطبایی به مسائل گوناگونی اعم از فرق اعتباریات و حقیقت، حسن و قبح و... پرداخته و درنهایت، خود، قائل به حسن و قبح اعتباری شده بود. به این معنا كه خوب بودن و بد بودن یك فعل به شكل مطلق قابل حصول نیست، بلكه وابسته به سیاق است و از موقعیتی به موقعیت دیگر در تغییر است. بنابر رای مفسران، طباطبایی در اصول فلسفه و روش رئالیسم و المیزان قائل به دو نوع حسن و قبح شده است: یكی حسنی كه به خود فعل، مستقل از فاعل در خارج اسناد داده می‌شود و دیگری حسنی است كه فاعل یا اعتبارگر حین انجام فعل به فعل اسناد می‌دهد: «خوب و بد (حسن و قبح در افعال) دو صفت اعتباری می‌باشند كه در هر فعل صادر و كار انجام گرفته، اعم از فعل انفرادی و اجتماعی، معتبرند و پوشیده نماند كه «حسن» نیز مانند «وجوب» بر دو قسم است: حسنی كه صفت فعل است فی نفسه و حسنی كه صفت لازم و غیرمتخلف فعل صادر است...» بدین ترتیب طباطبایی، برای «خوب» یك معنای حقیقی درنظر داشت و یك معنای مجازی و اعتباری.

معنای حقیقی خوب از نگاه علامه همان بود كه قدما هم می‌گفتند؛ یعنی امری ملائم با طبع و موافق با اغراض و اهداف.برای توضیح اعتباری بودن حسن و قبح، علامه در اصول فلسفه و روش رئالیسم می‌گوید كه حسن و قبح جزء اوصاف نفس الامری افعال نیست. چرا كه فعل واحد می‌تواند متصف به وصف قبح و در جای دیگر متصف به وصف حسن شود. یعنی حسن و قبح اعتبار ماست و نه كشف ما از اوصاف افعال. به این معنا زنا و نكاح، گفتن دروغ و راست از جهت اینكه نمود و ظاهر بیرونی یكسانی دارند، با یكدیگر فرقی ندارند. این اوصاف اعتباری تكوینا در عالم خارجی یافت نمی‌شوند. پس حسن و قبح و به طور كلی اخلاق ابزاری برای عمل است و اعتبار ماست و نه كشف از واقع. او بر همین اساس است كه در المیزان آورده است: «وقتی می‌گوییم صورت فلان انسان زیباست منظور این است كه با طبع و قوای احساسی و ادراكی انسان ملائمت دارد؛ در نتیجه معنای قبح در مقابل حسن، عدم ملائمت است».

مطهری اما در مواجهه با این پدیده نگران می‌شود. تمام نگرانی وی از این است كه اخلاق طباطبایی منتهی به نسبیت گرایی شود، امری كه در مغرب زمین می‌توان از آن سراغ گرفت و یكی از مكاتب اخلاقی (شكاكیت) محسوب می‌شود. مطهری، اخلاق طباطبایی را حداقل به طور ظاهری خودپرستانه و ماتریالیستی عنوان می‌كند. همچنین وی در نقدی بر ماركسیسم، اخلاق طباطبایی را عین اخلاق راسل می‌داند و بیان می‌كند: «راسل می‌گوید ما مساله اخلاق را باید بشكافیم... و تحلیل او عین تحلیل آقای طباطبایی در می‌آید و می‌گوید اصل خوبی و بدی یك مفهوم نسبی است». مطهری‌ مفاهیم و اوصاف‌ اخلاقی‌ را منطوی و مندرج در گرایشهای‌ درونی‌ انسان می‌داند. بدین شكل كه، انسان‌ از بدو تولد متعین‌ و مشخص‌ نیست و آدمی با نفسی‌ مجهز نسبت‌ به‌ اخلاق‌ در این‌ عالم ورود نمی‌كند. بلكه اخلاقیات به‌ صورت‌ قوه در نفس‌ آدمی وجود دارند و وقتی از قوه‌ به‌ فعل‌ درمی‌آیند و بروز و ظهور می‌كنند كه‌ انسان‌ اقدام‌ به‌ رفتار كند. زندگی‌ فردی‌ و اجتماعی انسان‌ است‌ كه‌ زمینه را برای‌ فعلیت بخشیدن فطرت‌ اخلاقی‌ او ایجاد می‌كند. انسان‌ می‌تواند در زندگی‌ خود، با تقویت‌ نفس‌ خود، ارزشها و مفاهیم‌ اخلاقی‌ رادرك‌ كند. بنابراین مطهری‌ با نظر استاد خود طباطبایی‌ در باب تحلیل‌ مفاهیم‌ اخلاقی‌ بر سر مهر درنیامد. طباطبایی‌ مفاهیم‌ اخلاقی (و به تعبیر برنارد ویلیامز اوصاف سبك اخلاقی) مثل، خوب‌ و بد و باید و نباید را به ملائمت‌ یا عدم‌ ملائمت‌ فعل‌ با سعادت‌ وكمال‌ مربوط می‌كرد. در مقابل اما مطهری‌ آن‌ را در حیطه‌ «من‌ علوی»‌ انسان‌ قرار می‌داد: ‌«ما اصل‌ خوبی‌ و بدی‌ را همان‌طور قبول‌ می‌كنیم‌ كه‌ امثال‌ آقای‌ طباطبایی‌ و راسل‌ گفته‌اند كه‌ معنای‌ خوب‌ بودن‌ و خوب‌ نبودن، باید و نباید همان‌ دوست‌ داشتن‌ و دوست‌ نداشتن‌ است، ولی‌ كدام‌ من‌ دوست‌ داشته‌ باشد؟ «من» سفلی‌ یا «من» علوی؟ آنجا كه‌ «من» علوی‌ انسان‌ دوست‌ داشته‌ باشد، می‌شود اخلاق‌ و ارزش».

بدون داوری فلسفی درباره اخلاق طباطبایی، به جهت تاریخی-سیاسی هم می‌توان اعتراض مطهری بر طباطبایی را برخوردار از اهمیت دانست. چراكه بعد از مطهری و طباطبایی نیز این اختلاف ادامه دار شد و باقی علما، روحانیون و روشنفكران در ایران جداگانه در این باب اتخاذ موضع كردند و در دو دسته جای گرفتند: موافقان اخلاق طباطبایی و مخالفان اخلاق طباطبایی. از طنز تراژدی روزگار، اعم مخالفان این اخلاق در دسته همراهان ایدئولوژی جمهوری اسلامی ایران قرار گرفتند و اغلب موافقان این اخلاق نیز به دسته مقابل فرستاده شدند. در صف مخالفان اخلاق طباطبایی می‌توان به رضا داوری، جعفر سبحانی و بسیاری از روحانیون قم اشاره كرد و در صف موافقان اخلاق طباطبایی هم می‌توان از عبدالكریم سروش نام برد. میان این دو گروه گاه درگیری‌هایی نیز به وجود آمده است. به عنوان نمونه، سروش در سال 1358 در كتاب دانش و ارزش به موافقت از علامه بر آمد و اخلاق او را از جهاتی مشابه هیوم دانست (نوعی اخلاق‌هابزی) و سپس داوری چند سال بعد در 1363 در مقاله‌ای به او حمله برد كه «منكران متجدد اخلاق» نباید انحطاط غرب را در كپسول تعبیرات به مردم عرضه كنند: «...نظر [طباطبایی] با آنچه از اقوال پوپر و راسل معمولا بدون ذكر ماخذ و حتی گاهی همراه با قرآن بر سر نیزه، نقل شده است، مناسبتی ندارد».بسیاری از منتقدان اخلاق طباطبایی، از جمله مطهری، به خوبی دانسته‌اند كه برخی لوازم و الحاقات سخن طباطبایی با مسلمانی در می‌پیچد و اصول كلی و جهانشمول اخلاق اسلامی را وابسته به سیاق می‌كند و از اعتبار می‌اندازد.

 به همین جهت بود كه مطهری به مخالفت با طباطبایی پرداخت تا سلوك مسلمانی محفوظ بماند. به این معنا مواجه مطهری با اخلاق طباطبایی به نظر می‌رسید كه بیشتر جنبه عقیدتی-ایدئولوژیك داشته باشد تا جنبه فلسفی. به واقع، مطهری به دفاع از ناموس مسلمانی بر آمده بود و در این نقد، عنصر فلسفه ورزی-آنگونه كه در باقی آثار او یافت می‌شود- كم رنگ شده بود. این جدال اما بدون آنكه به دنبال داوری در خصوص آن باشیم پرده از پرسشی اساسی برمی داشت و آن نیز چنین بود: وظیفه یك فیلسوف مسلمان وقتی با موقعیتی فلسفی مواجه شود كه معتقدات دینی او به خطر افتد چه خواهد بود؟ در چنین موقعیتی آیا باید كه در كسوت یك فیلسوف درآمد و سخن فلسفی گفت یا در كسوت یك مومن درآمد و به دین خود وفادار ماند؟

امتیاز دهی: