تبلیغات
نسل سوخته

همان گونه كه امید به نومیدی می‌رسد ترس و یاس نیز می‌تواند امید را سبب شود!

امید ضد امید !// دكتر محمد صنغتی

«امید ضدامید» پاسخ تامل برانگیز ابراهیم خلیل بود به كسی كه پرسید «ایمان چیست؟» پاسخ در مضمون چنین بود: «امید ضدامید ».

زمانی كه پای در زنجیر و اسیر در محبسی بی‌راه گریز، بمبی ساعتی روبروی خود می‌بینی، ولی دور از دسترست، در مسافتی كه تیك تاكش هر لحظه اضطرابت را بیشتر كند، می‌دانی كه گذشت هر لحظه تو را به لحظه انفجار و مرگ نزدیك‌تر می‌برد! می‌دانی شماره‌های معكوس برای پایان زندگیت آغاز شده و مرگ دیگر رویدادی به احتمال در آینده نیست كه به انتظارش روز شماری كنی، بلكه واقعیتی است به یقین، و در دو قدمی تو! و در لحظه‌هائی شاید انگشت شمار. و تو می‌دانی كه به‌رغم خواستت به قلمرو مرگ پرتاب می‌شوی!

ولی در برابر این انتظار ناگزیر مرگ؛ كه به یقین هیچ امیدی به زندگی نداری و در حقیقت، ترس و یأس، كه همان «ضدامید» به زندگی است. بر تمامی وجودت مستولی شده، ولی در عین حال هنوز امید داری كه اتفاقی بیفتد خلاف انتظار! اتفاقی در حد معجزه، كه بناگاه ساعت بمب را از كار بیاندازد یا كلیدی در قفل بچرخد و در زندان باز شود و تو از فراز مرگ به زندگی ایمن‌تری پرتاب شوی! یا كه ناگاه راه نجاتی به ذهنت خطور كند!


چه دستی از عالم بالا و چه اندیشه‌ای نجات بخش از درون، فرقی نمی‌كند. هر دو با «امیدی ضدامید» ممكن می‌شوند. امیدی كه با عشق و ایمان برابری می‌كند. و این امیدی است در اوج یأس و ترس!! همان كه محكوم به اعدام، حتی زمانی كه طناب دار به‌دور گردنش افكنده شده، هنوز امید به رضایت اولیای دم دارد، یا معجزه‌ای كه نجات او را سبب شود؛ و اگر دست و پا بسته نبود، با قدرتی باور نكردنی، چنان دل به دریا می‌زد و خطر می‌كرد، كه همه دژخیمان خویش را به شگفتی وادارد! چنین امیدی برخاسته از یأس و ترس، به‌گونه‌ای ناهمشوند (paradoxical) تمامی شور و نیروی زندگی انسان تهدید شده را با خود دارد؛ انسانی كه مانند پلنگ تیر خورده از بقاء خود دفاع خواهد كرد. و این ترس و یاس، همواره هشدار دهنده و هولناك است؛ چه خشم فرد معطوف به خود شود و چه معطوف به دیگری!

 

خوف و رجا

 »بیم و امید » لااقل در فرهنگ ما بسیار مورد ارجاع بوده است. مفاهیمی قرآنی كه بر نقش آنها در شكل‌دهی به رفتارهای انسان مومن تاكید شده است. در اسلام، مومن همواره با خوف و رجا زندگی می‌كند.

 

انسان همواره و در تمام تاریخ حیات خود، با تقابل بیم و امید زیسته است. نه تنها با امید به زندگی، به خوشبختی، موفقیت، آرامش، امنیت و رفاه بلكه با ترس؛ ترس از هر آسیب و گزندی، ترس از درد و رنج، هراس از هر تهدید و خطری، ترس از هر بلا و مصیبتی، و بالاخره ترس از دست دادن و در نهایت ترس از مرگ و نابودی. بسیاری مانند اسپینوزا معتقدند كه بیم و امید چنان تفكیك ناپذیرند كه نه امیدی بدون بیم وجود دارد و نه بیمی بدون امید.

 

دراغلب مذاهب و ایدئولوژی‌های رایج، بویژه در فرهنگ مسیحی غرب، امید به مثابه یك ارزش و نومیدی، یأس یا ترس ضدارزش تلقی شده است. در قرون وسطی یأس گناه بشمار می‌آمد و گفته می‌شد كه تنها با ایمان و امید رستگاری میسر می‌شود. امید به رستگاری در این جهان یا در جهانی دیگر، پس از مرگ. در این جاست كه امید و انتظار، به مفهوم واحدی می‌رسند. انتظار آمدن مسیح یا سوشیانت، یا امید به جهانی دیگر. این نگاه و انتظار آپوكالیپتیك (آخرالزمانی)، نه تنها در ادیان ابراهیمی بلكه در دین زرتشت نیز وجود داشته است. بنابراین مردمان سرزمین ما، از دیر باز، با این انتظار آپوكالیپتیك زیسته‌اند. انتظاری كه همواره با بیم و امید همراه بوده است. در هر بلا و مصیبتی الگوی رفتاری غالب افراد در این گونه فرهنگ‌ها، هم با «خوف» از تنبیه و عذاب و مكافات از سوی خدا همراه بوده و هم با امید به رستگاری و رهائی از رنج. باز هم بخاطر رحمت خداوند. گرچه مرجع عذاب و مكافات و نیز رحمت و رستگاری، خداست، ولی در هر حال «حركت» بنده نقش تعیین كننده دارد. بویژه آنجا كه شرایط ترس و رنج و یأس در روابط بین فردی و انسانی روی داده باشد و نه ناشی از بلائی آسمانی. گرچه ممكنست مظلوم تقاص بی‌عدالتی و ستمی كه بر او رفته است را به خدا واگذار كند. ولی این اغلب در حالتی است كه یا خود را چنان دست خالی و ناتوان یافته باشد كه اگر بجنگد، تمامی هستی خود را ببازد یا تهدید، واقعا هنوز تمامی هستی وی را به خطر نیانداخته باشد. به عبارت دیگر وضعیتی كه فرد هنوز وسع هزینه كردن و بردباری را دارد و سكوت و شكیبائی را بیشتر به صلاح خود می‌بیند. ولی تحمل انسان بی‌نهایت نیست. گر چه آدم‌ها و جوامع در برابر ستم و رنج تحملی متفاوت دارند اما وقتی كارد به استخوان برسد، به خط قرمز بردباری «من» رسیده است. به جایی كه اصل «مرگ یك بار، شیون یك بار» تعیین‌كننده می‌شود. و فرد با تمام قوا به دفاع از هستی خود می‌پردازد. كه اگر چنین نكند، زندگی خود را به یقین خواهد باخت.

 

بدین ترتیب، می‌توان پارادوكس ترس و یأس و عواقب آن را درك كرد، كه گر چه ترس و یأس ممكنست انسان را به بی‌حركتی، حتی فلج برساند. انگار كه انرژی به نقطه صفر رسیده و دیگر انگیزه و نیرویی برای ادامه هیچ حركتی وجود ندارد. ولی در عین حال اگر فرد با نابودی و مرگ رو یارو شود، ارگانیسم برای دفاع از خود، به نیرویی باور نكردنی می‌رسد. شاید، ترس و یأس با خشمی بنیان كن جایگزین شده و با امید به رهایی از شرائط تحمل‌ناپذیر، ارگانیسم به حركت در می‌آید. یا با مكانیسمی دیگر كه چگونگی آن برای ما روشن نیست. ولی حدوث آن را در عشق یا اختلال دو قطبی بكرات می‌توان دید؛ كه به ناگاه یا بتدریج، فرد «عاشق» یا بیمار «دو قطبی» كه در مرحله « شیدائی» باشد، به‌چنان نیروی افزوده‌ای می‌رسد كه در حالت عادی یا سلامت خود هرگز نداشته است. گرچه اغلب باور خود او بداشتن چنان نیرویی با وهم (delusion ) یا «ایده‌ای بیش بها یافته» (over- valued idea) همراه و بیش از واقعیت است. ولی نه این كه همیشه و تماما باوری واهی باشد. بسیاری اوقات واقعا نیروی افزوده‌ای پیدا می‌كنند! كه با شرایط جسمی و سنی فرد قابل درك نیست. نزدیكان و پرستاران و روانپزشكان بیماران دو قطبی بسیار این پدیده را مشاهده كرده‌اند كه چهار مرد قوی هیكل به‌راحتی قادر به كنترل بیماری با جثه معمولی نیستند. گاه چنین حالتی بلافاصله پس از یك افسردگی شدید رخ می‌دهد كه بیمار در آن حالت كاهش شدید انرژی داشته است. با تمامی فرضیه‌های موجود مكانیسم قطعی این دوقطبی شدگی را بویژه در رابطه با این نیروی افزوده نمی‌دانیم. اغلب آن را به دو قطبی شدگی خلق نسبت می‌دهیم. شاید ساختاری ژنتیكی یا شیمیایی، سبب آن باشد یا دو قطبی بودگی سرشت انسان! یا هر چیز دیگری.

 

بهر حال، خلق افسرده و سرخوش را می‌توان با یأس و امید قیاس و گذار از یكی به دیگری را تا حدودی درك كرد. یا حتی پدیده « دفاع مانیائی» را در برابر تجربه شكست و از دست دادگی مطرح ساخت. یا هر فرضیه دیگری را. ولی آنچه مهم است این كه در انسان این پدیده مشاهده می‌شود. و در حالات گوناگونی هم رخ می‌دهد. چه در سلامتی و چه در بیماری! پس همان گونه كه امید به نومیدی می‌رسد، ترس و یاس، نیز، می‌تواند امید را سبب شود. بنابراین، بیم و امید بمانند یأس و امید، در دفاعی پارادوكسیكال و هستی مدارانه (existential) همواره از زندگی ارگانیسم در برابر مرگ و نابودی، پاسداری می‌كند و با این كه ترس و اضطراب و یاس، احساس‌های ناخوشایندی هستند، ولی گاه می‌توانند به فرد در موضع دفاع از تمامیت و بقاء خود، چنان انگیزه و نیرویی بدهند و او را چنان برآشوبند كه بتواند جهان ظاهرا با ثبات پیرامون خود را دگرگون سازد!

 

ترس و یأس در جامعه

 

بیم و امید را نمی‌توان فقط در حیطه روانشناسی فردی بررسی كرد، گرچه هردو حالت‌هائی از ذهن یا رویداد‌های اثرگذار ذهن انسانند. ولی می‌دانیم كه این حالات و تجربه‌ها در تعیین جنبه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جوامع در تاریخ ملت‌ها، نقش قابل توجهی داشته‌اند، بویژه كه ترس و امید در پویائی روابط اجتمائی به سرعت همه گیر شده، واكنش‌های پر توانی را می‌تواند پدید آورد.

 

همانطور كه گفته شد، انسان، چه در زندگی فردی، و چه در جامعه انسانی همواره با بیم و امید زیسته و این هر دو، هم افراد و هم جوامع را به حركت واداشته و پویائی انسان را سبب شده‌اند.

 

امید و حركت، پایه و اساس بسیاری از مذاهب و ایدئولوژی‌ها بوده، و از سوی دیگر، در روانشناسی اجتماعی به نقش تعیین‌كننده ترس و یأس نیز در بحران‌های اجتماعی توجه شده است. به نگاه و انتظار آپوكالیپتیك (آخرالزمانی) در ادیان ابراهیمی و بویژه در مذاهب ایرانی پیش از اسلام اشاره شد، كه در آن امید و انتظار به مفهوم واحدی می‌رسند. امید و انتظار نجات، در زمانی كه فساد و تباهی و رنج ناشی از آن، به ابعاد تحمل‌ناپذیری رسیده و جامعه ظاهرا خود را قادر به رفع آن نمی‌بیند!

 

رنج و تباهی زیسته‌ای كه مردمان سرزمین ما، از دیر باز، تجربه كرده و با این انتظار آپوكالیپتیك زندگی كرده‌اند. انتظاری كه همواره با بیم و امید همراه بوده است. بیم آنكه صاحبان قدرت، بی‌عدالتی، فساد و تباهی را چنان گسترش دهند كه دیگر زندگی با آرامش و امنیت ممكن نباشد و نیز، این كه همین فساد و تباهی در همه جا چنان غالب شود كه جامعه را به مرز انفجار برساند. و این زمان؛ زمانی است كه در آن ناامنی و هنجارپریشی ( anomie) در جامعه به اوج می‌رسد جای خود را به ترس و یأس می‌دهد. نه تنها ترس از تنبیه و مجازات ناروا، بلكه ترس از ناامنی ناشی از بی‌قانونی یا اجرای نارسا و ناروای قانون و فساد دستگاه عدالت گستری! و آنگاه كه جامعه به این نقطه رسد، در واقع به نقطه جوش و انفجار رسیده است. نقطه‌ای كه اگر سوپاپ‌های اطمینانش با تاخیر باز شوند یا به دلیل فشار بیش از حد از كار بیفتند، دیگر حتی امیدی به تعویق انفجار هم نخواهد بود و هر لحظه با فشار بیشتر، زمان واقعه نزدیكتر خواهد شد. در واقع نه فقط خود فساد و تباهی، بلكه بیشتر، ناامنی حاصل از آن است كه درجه ترس و یأس را به این نقطه بحرانی می‌رساند. و اگر بخار، به موقع راهی برای تخلیه پیدا نكند، فشار ترس و یأس بمانند فشار بخار در فضائی بسته به درجه‌ای كنترل‌ناپذیر می‌رسد و ناگزیر به انفجاری بسیار سهمگین و ویرانگر می‌انجامد.

 

در چنین حالتی است كه جامعه خود را چنان تهیدست و اسیر می‌یابد و به آخر خط رسیده كه با تلنگری بر می‌آشوبد. زیرا تصورش از وضعیت موجود خود، این است كه دیگر نمی‌تواند بدتر از این شود! از این جهت بود كه ماركس این عبارت را در مانیفست گنجاند كه «شما بجز زنجیرهایتان چیزی ندارید كه از دست بدهید.» چنین حالتی در مردمان سركوب شده اشاره به وضعیتی بحرانی دارد. وضعیتی كه در آن جامعه انسانی كاركرد‌های خود را از دست داده و ناگزیر به «از خود بیگانگی» و «بی در كجایی» می‌رسد. در حالتی كه از تفكر و كار خلاق محروم شده است. دو ویژگی متمایز انسانی كه در نبود آزادی میسر نیست. بردگی و اسارتی كه ناگزیر با یأس و ترس و از خود بیگانگی به مرحله‌ای می‌رسد كه بردگان هستی و هویت انسانی خود را مورد تهدید اساسی دیده و تحت فشار گروهی و جو احساسی، چنان به هیجان آیند كه ناگزیر بسوی واكنشی كور و ویرانگر كشانده شوند. آنجاست كه شعارهائی چون «مرگ یا آزادی» معنائی ملموس و بسیار نیرومند پیدا می‌كند. هگل دیالكتیك رابطه «ارباب و برده» را بر هراس از مرگ نظریه پردازی كرد. همان ترسی كه در كتاب «لویاتان» ‌هابس مردمان را بسوی سردار بزرگ می‌كشاند كه نوید آرامش و امنیت می‌دهد. ترس كه در نمایشنامه برتولت برشت ارباب را به كشتن برده بر می‌انگیزد. بنابراین می‌توان در قالب موارد قتل، تجاوز و خشونت، ترس را علتی اساسی دانست. پس خشونت و قلدری، غالبا، نه نشانه‌ای از قدرت و انسجام و اعتماد به نفس، بلكه بازنمود ترسی است كه فرد یا جماعتی را به خشونت وامی‌دارد.

 

از این روست كه در اندیشه سیاسی جاری نیز، با این كه سیاست‌ورزان از قدرت یأس و ترس آگاهند ولی غالبا بر امید تاكید می‌كنند. باراك اوباما در سخنرانی تحلیف ریاست جمهوری خود گفت كه «ما در برابر بیم، امید را برگزیده‌ایم» و با این عبارت نگرش سیاسی و اقتصادی آمریكا را در جهانی از نظر سیاسی ناآرام و از منظر اقتصادی راكد بیان كرد. با امید به بهبود و فائق آمدن به مشكلات، زیرا شاید می‌دانست كه سیاستی كه از ترس برخیزد، به احتمال زیاد به جنگ خواهد رسید. از این رو اغلب صاحبنظران، سیاست خرد پذیر (rational) وی را، در مقایسه با سیاست ستیزه جویانه بوش، ستودند. ولی چند ماه پس از ریاست در كاخ سفید در سخنرانی جایزه نوبل خود، از «جنگ عادلانه» سخن گفت كه می‌تواند نشانگر ترسی باشد كه رفته رفته جای امید را گرفته است!. ظاهرا، ترس هیتلر و حزب نازی از یهودیان بود كه آتش جنگ جهانی دوم را برافروخت. در تمامی دوران جنگ سرد بین دو بلوك شرق و غرب، ترس حاكم بود؛ ترسی كه هم انگیزه جنگ بود و هم در نتیجه جنگ پدید آمده بود. ترسی كه طرفین را به یك حالت پارانوئید سوق می‌داد. ضرب‌المثل انگلیسی «سرخ‌ها زیر تختخواب‌ها» یا «توطئه‌های امپریالیسم جهانخوار» نشانه‌های این موضع پارانوئید آمریكا و شوروی در آن سال‌ها بود. امروزه نظریه‌هانتینگتون در مورد «جنگ تمدن‌ها» و جایگزینی بلوك شرق با شرق مسلمان، استمرار این ترس را نشان می‌دهد. ترسی كه در اسرائیل و فلسطین، چندین دهه، جنگ و ناآرامی را سبب شده است. ترسی كه سبب تولید طالبان و القاعده شد و اكنون بخاطر ترس از طالبان و القاعده است كه جنگ در افغانستان، پاكستان و عراق ادامه یافته است. بنابراین ایجاد جو ترس و یاس، حاصلش لزوما بی‌حركتی، خاموشی و آرامش و در نهایت ادامه وضع موجود نخواهد بود. خشونت یكی از نشانه‌های بارز افسردگی و یأس و ترس است و با امید به آرامش می‌رسد.

 

ما آدم‌ها همه به امید زنده‌ایم. با امید می‌اندیشیم و آرزو می‌كنیم، حركت می‌كنیم. و می‌توانیم جهان خود را بسازیم و این امید است كه درهای زمان را به رویمان می‌گشاید. درهای آینده را... زیرا امید همواره زاینده و برانگیزاننده است و بیش از هر چیز دیگر، امید به خود زندگی است كه انسان را به ستیز با سرنوشت محتومی كه رنج و مرگ است، وامی دارد. و همین ستیز با سرنوشت رنجبار و امید به رهائی و ظفرمندی است كه از اولیسیس، پرومته و اسفندیار قهرمان می‌سازد و انسان را بر این جهان چیره كرده است.

امتیاز دهی: